دانلود پایان نامه

سلیم نه جناب… یعنی… یعنی منظورم اینه که من اون موقع عروسی کرده بودم.
بازپرس تو چی؟ با فشار یا بی فشار؟
سلیم قضیه من فرق می کرد جناب بازپرس.
بازپرس چطور؟
سلیم اگه راستشو بخواین با هزار دوز و کلک تونستم سردار رو راضیش بکنم به ازدواجم با دختر همسایه که پدرش بازاری بود رضایت بده. (بازپرس مطلبی را یادداشت می کند).
بازپرس گفتی با دوز و کلک؟
سلیم آره… نه… یعنی… نخیر جناب… دوز و کلک که چه عرض کنم منظورم التماس و چرب زبانی و قربون صدقه رفتن و به قول جوون های امروزی مخ زنی و از این جور حرف هاست دیگه قربان.
(سلیم با صدای بلندی می خندد. بازپرس نیز سلیم را در خندیدن همراهی می کند. سرباز نیز که آماده باش ایستاده است می زند زیر خنده).
بازپرس (عصبانی رو به سرباز) ساکت باش… (سکوت بر صحنه حاکم می شود. سلیم خودش را بر روی صندلی جمع و جور کرده سکوت می کند) ادامه بده.
سلیم با هزار بدبختی راضیش کردمو رفتیم خواستگاری. پدر عروس خانوم به خاطر احترامی که نه تنها خودش و خونواده ش بلکه همه اهالی محل به یک سردار پر افتخار جنگی قایل بودند بی هیچ مخالفتی دخترشو دو دستی تقدیممون کرد. سردار هم که از ته دل راضی به این وصلت نبود به اصرار مادرم و به ازای اشک های مادرانه ای که به خاطر من می ریخت حاضر شد هزینه ازدواج رو به اضافه پول آپارتمانی که بشه توش زندگی کرد متقبل شد. با اینکه مدت ها از زمان عروسی مون گذشته بود ولی پدر که کینه به دل گرفته بود حتی توی مهمونی هاشونم من و زنمو دعوتمون نمی کرد و به خونه ش راهمون نمی داد. با این وجود با این که من و زنم از این رفتار سردار دلگیر بودیم ولی هیچوقت به رومون نمی آوردیم. به خاطر حقی که به عنوان بزرگتر به گردنمون داشت حاضر به بی احترامی در حقش نبودیم و در هر شرایطی احترامشو به جا می آوردیم.
بازپرس از ایرج برام بگو؟
سلیم اون همیشه درست مثل یک سرباز پشتِ سر سردار بود. حرف سردار حرف ایرج هم بود. خودشو حسابی توی دل پدر جا انداخته بود. به قول تورج « اون دو تا انگار یک روح بودند در دو بدن». درست مثل دوران بچگی هرجا سردار بود ایرج هم بود البته بر عکسش هم صادق بود و هر جا ایرج بود سردار هم اونجا بود. خوب یادمه وقتی ایرج از دانشگاه قبول شد به دستور سردار اهالی محل بسیج شدنو کل محله رو به افتخار ایرج چراغونی کردند.
بازپرس از این موضوع دلخور بودی؟
سلیم (پوزخندی می زند) وقتی یاد دوران درس و مدرسه می افتم هنوز حرف های سردار مثل پُتک توی سرم کوبیده می شه که دایماً به مادر می گفت: «آب در هاون کوبیدن و الکی خرج هدر دادنه زن. از من می شنوی این دو تا رو بذار آهنگری، نجاری چه می دونم جایی که کار یاد بگیرن. من که مثل روز برام روشنه این دو تا درس بخون و آدم بشو نیستن».
بازپرس حاج فریدون می گفت «سلیم و تورج برخلاف ایرج همیشه از درس و مدرسه فراری بودند و هیچ وقت نخواستن که آدم بشن».
سلیم ما هم می خواستیم ولی انگیزه شو نداشتیم.
بازپرس این یعنی چی؟
سلیم همیشه تشویق مال ایرج که ته تغاری بابا فریدون بود می شد و تنبیه نصیب تورج و من بدبخت. وقتی نمره خوب می آوردیم وظیفه مون بود و وقتی نمره مون کم می شد سرکوفت و هزارتا حرف و حدیث دیگه دستگیرمون می شد.
بازپرس خیلی دلت می خواست یه روز عقده هاتو سر ایرج خالی کنی آره؟
سلیم اگه راستشو بخواین از طرفی به خاطر ترس و احترامی که برای سردار قائل بودم هرگز جرأت و اجازه اینکارو به خودم نمی دادم. ترجیح می دادم دوری باشه و دوستی. از طرف دیگه، باور کنید انقدر درگیری و مشکلات توی زندگیم داشتم و دارم که اگرم می خواستم فرصتشو پیدا نمی کردم. وانگهی ایرج هم برخلاف سردار که زود عصبانی می شد و از کوره در می رفت زیاد اهل دعوا و مرافعه نبود. همیشه دور و بر سردار بود و کاری به کار ما دو تا نداشت.
بازپرس تورج چی؟ اونی که به گفته تو همیشه میزان حسادتش نسبت به ایرج بیشتر از تو بود چی؟ اونم به جای جنگ و دعوا دوری و دوستی رو ترجیح می داد یا اینکه نه …
سلیم (کلام بازپرس را قطع می کند) راستشو بخواین و غیبت اگه نباشه اخیراً چندبار شنیدم که تورج و ایرج بدجور جر و بحثشون شده. (بازپرس مطلبی را یادداشت می کند).
بازپرس از کی شنیدی؟
سلیم از خود تورج.
بازپرس تورج نگفت سر چه موضوعی دعواشون شده؟

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   اجتماعی و سیاسی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید