دانلود پایان نامه

داستان به همین جا ختم نمی‌شود. نهایت این آرامش آن هنگام است که در مرده شورخانه قرار می‌گیرد. نویسنده با توصیف جز به جز حالات و رفتار زن نسبت به اتفاقات بعد از مرگ، مرگ‌پذیری و آرامش که در مرگ وجود دارد را بیان می‌کند.
«وقتی روی سنگ مرده شورخانه دراز به دراز افتاده بود و زن کاسه‌های آب خنک را روی تنش می‌ریخت، آرزو کرد که ای کاش وقتی زنده بود به اینجا می‌آمد. هرگز به این آسودگی حمام نکرده بود و آنقدر خوشحال و سرحال بود که آرام آرام پلک‌هایش رویهم افتاد و خوابش برد. چشمانش را که باز کرد زیر خاک بود و در آنجا می‌توانست جای پاشنه‌های کفش خواهرانش را ببیند. هیچ صدایی از آدمیزاد به گوش نمی‌رسید. انگار همه رفته بودند نفسی به راحتی کشید و دور و برش را نگاه کرد» (همان،1369الف:130)
نوع دیگر از این مرگ‌خواهی را در داستان روایت دیگر از مجموعه سنگهای‌شیطان می‌بینم. مرگ را نوعی هوشیاری می‌بیند که چقدر هم سخت است در این داستان نیز مرگ زنی روشنفکر را می‌بینم که تقریباً شبیه داستان مشنگ است «نوزاد که معلوم نیست این همه دانش را از کجا آورده بلند می‌شود که هفت قدم به دنبال آنها برود و در همین لحظه است که ناگهان سرش محکم به سنگ می‌خورد و به هوش می‌آید و اولین جمله‌اش را بی‌آنکه کش‌دار باشد و غریب ادا می‌کند؛ آه ، هوشیاری چقدر سخته!» (روانی‌پور،1369ج:80)
این مرگ‌خواهی و آرزوی مرگ فقط در این نوع داستان‌ها به چشم می‌خورد. نویسنده از زمانی که شروع به نوشتن مشکلات زنان تیره‌روز و بدبخت جامعه خود می‌کند، مرگ را بر زندگی در دنیای بی‌رحم ترجیح می‌دهد. آنچه که منیرو را مرگ‌پذیر می‌کند، وضعیت اسفبار جامعه است.جامعه‌ای که در آن از حق و آزادی زنان خبری نیست و هر آنچه که وجود دارد زور و ظلم است.
3-2-13-2-مرگ گریزی:
روانی‌پور در مشهورترین رمان خود یعنی اهل غرق با محور قرار دادن مه‌جمال دریایی، مرگ گریزی را دنبال می‌کند مهجمال آن زمان که در عمق آبهای سبز و خاکستری میرسد و با مردگان آب‌های خاکستری و اهل غرق روبه رو می‌گردد، به یکباره شور زندگی در او پدیدار میشود و صدای خلخال دختران آبادی در گوشش طنین انداز می‌شود، دلتنگ زمین می‌گردد و از اینکه خود را به دست مرگ سپرده است، احساس دلتنگی می‌کند به سوی زندگی می‌گریزد. نویسنده در اهل‌غرق به خوبی تقابل زندگی و مرگ را بیان می‌کند. «در دل مردان آبادی رازی بود که حتی زن‌ها با تمام وراجیهای خود هرگز از آن حرف نمی‌زدند و شاید مه‌جمال این راز را نمی‌دانست. در چشمان کسی که از مرگ خود هوشیار باشد، شور و شوقی خانه نمی‌کند.او، وانمی‌گشت» (روانی‌پور،1369ب:15). هوشیاری نسبت به مرگ باعث ایجاد شوق برای زندگی می‌شود. آن زمان که مرگ چهره خود را نشان دهد، عشق به زندگی در وجود انسان شعله‌ور می‌شود.«راز مردن و مرگ چنین است؛ آنگاه که رخ می‌نمایاند، شوق زیستن را در دل آدمی ‌بیدار می‌کند» (همان،1369ب:23).
مه‌جمال آن زمان که مرگ را می‌پذیرد هیچ تعلق و وابستگی به دنیای اطرافش ندارد و هر چقدر که خیجو او را از مرگ هشدار می‌دهد و سفر بی‌بازگشت را برای او بیان می‌کند در مقابل همه این رفتارها، رفتاری یکسان دارد. مه‌جمال هیچ تعلق خاطری به زندگی ندارد و دنبال هویت گمشده خود می‌گردد. پس مرگ را برای یافتن حقیقت می‌پذیرد.
«خیجو با صورت برافروخته و چشمان درشت بی‌قرار، رو در رویش ایستاد و فریاد کشید، مه‌جمال وانمی‌گردی، می‌فهمی؟ بوسلمه می‌کشدت.
دستی از پشت دهانش را گرفت و او را با خود برد. جمعیت در خود فرو رفت و مه‌جمال خندید، بی درد و رنج خندید. خنده‌ای که خنده کسی نبود که به قتلگاه می‌رود. فارغ بود. مثل هیچ آدمیزادی نمی‌خندید.» (همان،1369ب:24).
مه‌جمال ترسی از مرگ ندارد زیرا او پایبندی روی زمین ندارد «صدای مه‌جمال شاد بود. شوقی در کلامش موج می‌زد و زایر فکر کرد که هرگز هیچ کس او را در آبادی غمگین ندیده است. وقتی بی‌کسی وکار باشی و ریشه‌ات روی زمین با پدر و مادر یا زاد و رودی محکم نباشد غصه به خاطر چه؟(همان،1369ب:25) پس آنچه که باعث می‌شود مه‌جمال از مرگ نهراسد عدم دلبستگی و وابستگی اوست. این اشتیاق به خاطر کشف هویت و حقیقت برای او دلپذیرتر از زندگی است. اما این مرگ‌پذیری مه‌جمال چندان طول نمی‌کشد و زمانی که با مردگان و اهل غرق روبه رو می‌شود که در تلاش برای بازگشت به زندگی هستند و جای پای زندگی هنوز بر چهره آنان دیده می‌شود از مرگ به سوی زندگی می‌گریزد. در حقیقت مه‌جمال با دیدن مرگ اهل‌غرق و تلاش آنان برای بازگشت، آرزوی بازگشت به زمین و دلتنگی برای زمین را در وجود خود می‌بیند.«و مردگان دریا خیلی دیر باور می‌کنند. باور می‌کنند که هیچ بازگشتی نیست و وقتی مرده‌ای محکوم به مرگ خود شود و یا شروع کند که به این راز پی ببرد، رخسارش دگرگون می‌شود. همیشه جای پای گذشت زمان، امید و ناامیدی بر چهره آدمیان، ساکنین زمین، می‌ماند، حتی اگر مرده باشند» (همان،1369ب:28).
آنچه مرگ را برای اهل غرق پذیرفتنی کرده است؛ گذشت زمان و امید است که ویژه انسان است؛ انسان در سخت‌ترین شرایط بازهم امیدوار است.
«مرد هم مثل برادران شش‌گانه منصور به مرگ خود خُو نکرده بود. تا وقتی خاطرات در مرگ هستی خود را، از دست نداده است، هرجا که باشی، حتی در عمق آبهای آبی و سبز آدمیزاده‌ای. مرد به مرگ خود خُو نکرده بود، این را از اندوه غریبی که در چشمانش موج می‌زد، فهیمد. بیست سال برای فراموش کردن کم نیست، اما جای پای زندگی را به این سادگی نمی‌شود، پاک کرد.» (همان،1369ب:30)
آنچه که مرگ را تلخ می‌کند، تقابل آن با زندگی است. تا وقتی جای پای زندگی است مرگ عادت نمی‌شود. دنیای مرگ دنیای کند و بی‌زمان است «مه‌جمال آنها را دید که کند و بی‌زمان سر از خواب مرگ برمی‌داشتند و نگاه کینه‌توز خود را به او می‌دوختند؛ نگاهی سرد و یخزده که طالب خواب مرگ بود. مه‌جمال زمینی لرزید. چشمانش را وحشت زده بست تا دیگر، مردگان آبهای خاکستری را نبیند» (همان1369ب:33)
مه‌جمال در سفر دریایی خود وقتی مردگان را می‌بیند خواهان زندگی زمینی می‌شود و اینجاست که بی‌قرار زمین می‌گردد و آرزوی بازگشت به زمین را می‌کند، «مه‌جمال خسته بود. آبی قوس زنان در آب، او را به این سو و آن سو می‌برد و مه‌جمال نمی‌خواست در دریا بماند. نمی‌خواست دربدر شود. همه چیز را از نزدیک دیده بود، می‌خواست به زمین بازگردد.» (همان،1369ب:33)
نه تنها مه‌جمال که تمام مردان آبادی هنگامی‌که دچار سردرگمی‌ در دریا می‌شوند، خواهان بازگشت به آبادی هستند. از مرگ می‌هراسند و حس زنده بودن و زنده ماندن بی‌قرارشان می‌کند. «صبح روز دهم، از دور جُفره را دیدند. دستها به آسمان بلند شد ناگهان خستگی از تن‌ها رفت. گرم شدند. مردان بلندبلند حرف می‌زدند، خنده از لبانشان دور نمی‌شد. حس زنده بودن و زنده ماندن، بازگشت به آبادی، به خاطرات زمینی، بی‌قرارشان می‌کرد» (همان،1369ب:51). نویسنده با توصیف شادی مردان، خوشحالی آنان را از زنده بودنشان نشان می‌دهد. در جدال زندگی و مرگ، زندگی را انتخاب می‌کنند و به جُفره باز می‌گردند. به اعتقاد نویسنده هیچ انسانی به راحتی تسلیم سرگردانی نمی‌شود. گرچه ممکن است انسانی مرگ را به خاطر آرامشی که احساس می‌کند در مرگ هست بپذیرد.« هیچ مرده‌ای به راحتی تسلیم سرگردانی و پریشانی خیال نمی‌شود. آدمی‌چه بسا که به هوای آرامش، پذیرای مرگ خود شود؛ به هوای آنکه بی‌دغدغه خاطر و بی‌آنکه زندگان روی زمین، آرامش مرگشان را بهم بزنند، دمی ‌بیاساید…. به جهان بی‌دلشوره و اضطراب نگاه کند….» (همان‌،1369ب:102) روانیپور معتقد است مرگ پدیدهای است که از آن گریزی نیست و در انتخاب آن انسان اختیاری از خود ندارد. با همه تلخی که در مرگ حس میکند مجبور به برگزیدن آن است. همین اجبار در مرگ سبب میشود که انسان عاشق زندگی شود«زمینیان با آنکه با مرگ همبستر می‌شوند، اما هرگز تلخی آن را فراموش نمی‌کنند اجباری که در مرگ و مردن ریشه دارد، جان آدمی‌ را پاسدار عشق و زندگی می‌کند حتی آدمیانی که مرده‌اند و چشمانشان سالهای سال با نور آفتاب غریبه مانده است، رضا به مرگ دیگری نمی‌دهند» (همان،1369ب:103). انسان‌ها نه تنها برای خود مرگ را نمی‌پذیرند بلکه راضی به مرگ دیگری نیز نمی‌شوند. «هیچ‌کس مرگ خود را باور نمی‌کند حتی اگر اهل غرق باشد و آن کلام که مه‌جمال رو به دریا فریاد کرده بود، مردان خسته را دوباره از مرگ خود هوشیار کرده بود…..» (همان،1369ب:276)
مرگ پدیده‌ای است که بالاخره به سراغ انسان می‌آید. در نظر آبادی جُفره اهل‌غرق نیز نتوانسته‌اند مرگ خود را بپذیرند. آنچه که باعث می‌شود مرگ از انسان دور نگه داشته شود امید است. امید تنها پناه انسان در حضور مرگ است.«اهل زمین و اهل غرق در بی‌کسی و هجوم مرگ، کرداری یگانه دارند، آتش امید را در دل خود روشن نگه می‌دارند و حضور کسی یا گویش کلامی‌ نیروی زندگانیش را دو چندان می‌کند» (همان،1369ب:292).
گرچه مه‌جمال از مرگ می‌گریزد و به سوی زندگی می‌رود، اما نویسنده معتقد است مرگ همیشه هم بد نیست. در تقابل با زندگی، این زندگی است که ارزشمند است اما در سختی‌ها، مرگ باعث رهایی انسان می‌شود«آدمی‌آشوب و رنج را با هم می‌طلبد و مرگ او را از قید سود و زیان، شایست و ناشایست آزاد می‌کند….» (همان،1369ب:322). نه تنها از قید سود و زیان که از دنیای دروغین و پر از ریاکاری، مرگ راه رهایی و نجات است. «شهوت زندگی بوسلمه‌هاست که شور حیات و گرد باد مرگ را به یکسان در جان آدمی ‌می‌کارد.» (همان،1369ب:322).
مرگ دانایی و هوشیاری انسان را زیاد می‌کند. آن هنگام که مرگ به سراغ انسان می‌آید گرچه می‌تواند باعث رهایی از جهان حقه و نیرنگ شود اما مرگ خود بوسلمه جهان ابدی است. در حقیقت مرگ رهایی از بدتر و گرفتاری در چنگال بد است. «مرگ را شناخته بود؛ و دانایی ، اندوه آدمی ‌را افزون می‌کند. دیگر زمین را نمی‌بینی، دیگر صدای آدمیان را نمی‌شنوی و به چشمان پر از غصه تنگسیر که می‌خواند نگاه نمی‌کنی… مرگ می‌توانست همه چیز را از آدمی‌ بگیرد… بوسلمه جهان ابدی…. گویا همه را وا می‌دارد که برایش نی بزنند» (همان،1369ب:369). دانایی نسبت به مرگ انسان را اندوهگین می‌کند و این زمان است که به سوی مرگ قدم برمی‌دارد هرچند که مرگ را گرامی نمی‌دارد اما برای رهایی از زندگی اسارت بار آن را می‌پذیرد. مرگ برای بردن انسان هیج اسباب نمی‌خواهد. به اعتقاد نویسنده، انسان از ابتدا در سوگ جان خود رنج می‌کشد. گویی که انسان از ابتدا می‌داند که روزی جان خود را از دست می‌دهد«مرگ در رسیده بود. حالا می‌دانست چرا شیفته آواز مرد تنگسیر شده بود. مرگ برای بردن آدمی ‌اسباب خود را فراهم می‌کند. با دلتنگی، ترانه‌ای و یا مهری فریب می‌دهد و گاهی بی‌هیچ خطا و نشانی می‌آید…از ابتداء…آدمیان در سوگ جان خود رنج می‌کشند» ( همان،1369ب:369). در مقابل مرگ هیچ واکنشی جز تسلیم وجود ندارد و جز اندوه کاری دیگر از دست انسان برنمی‌آید. «مرگ که می‌آید تسلیم است و لبخندی گنگ که از سراندوهی بر لب آدمی ‌می‌نشیند… سردش شد در هر زمان که مرده باشد، فرقی نداشت، این صدای همیشه جهان است، در هر کجا که باشد…. روی زمین یا در عمق آبهای سبز» (همان،1369ب:389) در هر حال مه‌جمال در نهایت باید زمین و زیبایی‌های آن را رها کند و دلباخته آواز مرد تنگسیر ‌شود که بوی مرگ از آن برمی‌خیزد.
نویسنده در کنیزو و اهل غرق چهره مرگ و مرگ خواهی را به خوبی نمایان می‌کند. گرچه نگاهی مرگ‌گریز دارد اما در مقابل مرگ راهی جز اجبار وجود ندارد در هر صورت مرگ که آمد باید آماده شد و حرکت کرد. این نوع نگاه در آخرین مجموعه روانی پور نیز به چشم می‌خورد. قهرمان داستان اگرچه سالهاست مرده است اما مرگ خود را باور نمی‌کند و در تقلای نوشتن تاریخ است «مأیوس نگاهش کرد و فهمید که باز آقای گلستانی آمده تا او را در مرگ خود هوشیار کند که بگوید: «تو اینجا هستی در عمق آبهای سبز مثل همه ما …. خیلی وقت است که اینجا هستی، باید باور کنی» (روانی‌پور،105:1380).
3-2-13-3-تناقض‌های زندگی و زلالی مرگ:
روانی‌پور نه تنها به مرگ اشاره می‌کند بلکه به بیان تناقض‌های زندگی و مرگ می‌پردازد وجدالی که بین زندگی و مرگ قهرمانان داستانهایش وجود دارد اشاره می‌کند. نیلی در کولی‌کنارآتش وقتی پای مرگ و زندگی در میان می‌آید زندگی را انتخاب می‌کند و به دوبی می‌رود به اعتقاد او زندگی بهتر از مرگ در راه اهداف حزب است (ر.ک.روانی‌پور،243:1388) در اهل غرق «مرگ، حتی اگر مرگ نابسامان مه‌جمال باشند، عادت زندگی را در دل آدمیان نمی‌کشد» (روانی‌پور،1369ب:375). مه‌جمال در آخرین لحظه‌های مرگ هنوز دوستدار زمین و زندگی است و معتقد است اگر انسان بمیرد و در عمق خاک باشد باز تنش در خدمت زندگی و زندگان خواهد بود، گلهایی که بر سر قبرها می‌روید… گلهای که بر مزار فلک ناز روئیده بود.(ر.ک.همان،1369ب:368). تلاش برای زنده ماندن در میان اکثر قهرمانان او وجود دارد. در جدال بین مرگ و زندگی، زندگی را برمیگزینند. به جز در مجموعه کنیزو که به دلیل شرایط اجتماعی خاص روانیپور مرگ را رهایی میداند در بقیه داستانها تمام تلاش او در جهت پیروزی بر مشکلات است.
3-2-13-4-اندیشه پس از مرگ
روانی‌پور نه تنها به مرگ که به جهان پس از مرگ نیز معتقد است. اگرچه مرگ و زندگی در تقابل هم قرار دارند و این شور و عشق به زندگی است که مرگ را تلخ می‌کند، اما مرگ پوچ و بیهوده نیست و دنیای پس از مرگ نیز وجود دارد. روانی‌پور در اهل غرق مدام از مردگانی سخن به میان می‌آورد که آرزوی بازگشت به زمین را دارند و برای آرزوی خود تلاش می‌کنند. در «زن فرودگاه فرانکفورت» نویسنده از زبان مادر‌بزرگ را‌وی بازگشت دوباره مردگان را بیان می‌کند«حال دوشنبه بود و قبرستان ترس نداشت. این که یک روز یا یک شب دریا پر از مرده شود و جزیره خالی از زندگی که سرانجام مرده‌ها دوباره برگردند سرخانه و زندگیشان هم مال حالا نبود، هنوز جزیزه پر از آدم زنده بود و او می‌توانست راحت بنویسد و کاری به خرافات مادربزرگ نداشته باشد» (روانی‌پور،1380: 104-99).
نویسنده نه تنها بازگشت دوباره مردگان و زندگی دوباره را در رابطه با مرگ بیان می‌کند و مرگ را پایان زندگی نمی‌داند بلکه به پاداش و ثواب اخروی نیز معتقد است:«گفت: کیپ کیپ بستم. خدا اجرت بده… خدا اجرت بده چیه؟ اگه راست می‌گی یکی از این ژاکت‌ها را بخر. من؟ پس کی؟ آخه….می‌خوام چکار؟ هیچی، فقط برای ثواب، برای اینکه اونجا حرفی برای گفتن داشته باشید.» (روانی‌پور،1369الف:121-120)
همچنین اعتقاد به فاتحه خواندن و برگزاری مراسم بعد از مرگ مرده از دیگر موضوعاتی است که نویسنده به آن توجه داشته است «در ذهن مردم آبادی اینکه مردی بدون مراسم به خاک سپرده شود نمی‌گنجید به زودی علمهای سیاه را درآورند و خانه زایر احمد حکیم فاتحه گذاشتند و نوحه خواندند» (روانی‌پور،1369ب: 133-132).
علاوه بر این بر سر مزار رفتن در شبهای جمعه از دیگر موارد مورد نظر نویسنده است «شبها مردان آبادی در اتاق پنج دری می‌نشستند و از مردانی می‌گفتند که معلوم نبود کی دوباره به جفره باز می‌گردند…. شبهای جمعه بر مزار آن مرده غریب، زنان آبادی می‌نشستند، فاتحه می‌خواندند و تا دلگیر نشود بر سر خاکش فانوس روشن می‌کردند» (همان،1369ب:138). روانی‌پور در داستان کولی‌کنارآتش، کشتی شکستگان، سنگهای‌شیطان، طاووس‌های زرد نیز به این مسأله اشاره کرده است.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   متن کامل پایان نامه های مقطع کارشناسی ارشد- قسمت 50

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید