دانلود پایان نامه

بازپرس اجازه بدید خودشون حرف بزنند.
زن میانسال آقای بازپرس چطور انتظار دارید دخترم توی این موقعیت بد و بدبختی که براش پیش اومده بتونه حرف بزنه؟
بازپرس خانم محترم چند بار باید بهتون بگم اجازه بدید خودشون حرف بزنند؟
مینا واقعاً که. می بینید آقای باز…
بازپرس (با عصبانیت) بفرمایید بیرون!
مینا من که حرفی…
بازپرس بیرون!
زن میانسال (رو به مینا) مگه نشنیدی آقای بازپرس چی گفتن؟
بازپرس (عصبانی) با همه تون هستم.
(همه به جز زن ایرج از جای خودشان بلند می شوند. آزاده و مینا صحنه را ترک می کنند. زن میانسال به سمت دخترش می رود).
زن میانسال پاشو دخترم… پاشو… (زیر بازوی دخترش را گرفته و قصد دارد از روی مبل بلندش کند).
بازپرس چیکار دارید می کنید خانوم؟
زن میانسال همون کاری که شما ازمون خواستین!
بازپرس شما بفرمایید بیرون، می خوام با دخترتون تنها باشم.
زن میانسال ولی اون…
(بازپرس با عصبانیت از روی مبل بلند می شود. زن میانسال با دیدن عصبانیت در چهره بازپرس صحنه را ترک می کند).
بازپرس (رو به زن ایرج) اگه حالتون خوب نیست و در وضعیتی نیستید که بتونید حرف بزنید بگید تا حرف هامونو به زمان دیگری موکول کنیم. من اصولاً آدم عجولی نیستم و اصلاً عجله ای در مورد روشن شدن حقایق قتل شوهرتون ندارم. (لحظاتی به سکوت می گذرد). من همچنان منتظر پاسخ شما هستم خانوم.
(زن ایرج به آرامی سرش را بلند کرده بدون اینکه به بازپرس نگاه کند لحظه ای رو به سمت مقابلش خیره شده به آرامی از سر جایش بلند شده به قسمت جلویی صحنه می آید).
زن ایرج (با لحنی غم زده و آرام) همه دخترها آرزوشون اینه که یه روز با اونی که به دلشون می شینه ازدواج بکنند و بروند خونه بخت. من هم یکی از همین دخترها بودم. دوست داشتم زن کسی باشم که از ته دل دوستم داشته باشه و با تمام وجود دوستش داشته باشم. ولی پدر و مادرم این آرزوی منو با هزار تا رؤیای دیگه هم که در سر داشتم با تصمیمی که برام گرفتن توی سرزمین بدبختی ها چالش کردند. به خیال خودشون داشتن منو به عقد پسری جوان و اسم و رسم دار در می آوردنو خوشبختم می کردن ناغافل از اینکه در حقیقت داشتن منو به عقد حاج فریدون درمی آوردند کسی که هم سن و سال پدر بزرگم بود.
بازپرس حاج فریدون؟!
زن ایرج گفتم: «دوستش ندارم» گفتند: «ثروتمنده». گفتم: «کافی نیست» گفتند: «باباش اسم و رسم داره». گفتم: «به چه درد من می خوره؟» گفتند: «هنوز بچه ای و نمی فهمی». گفتم: «اگه بچه م چرا شوهرم می دید؟» گفتند: «شوهر به این خوبی هیچ وقت گیرت نمیاد!». گفتم: «من شوهر نمی خوام» گفتند: «غلط می کنی با جد و آبادت، مگه اختیارت دست خودته؟». تا به خودم اومدم دیدم شدم عروس حاج فریدون. تا پامو گذاشتم توی خونه حاج فریدون، از بخت بدم حاج فریدون زمین گیر شد و بردنش بیمارستان. ورد زبون ایرج خان و همه چیز زندگیمون شده بود حاج فریدون. به جای عروس خونه حاج فریدون بودن شده بودم کنیز خونه ش. آقای بازپرس از ایرج فقط اسمش بود که توی شناسنامه م ثبت شده بود. اون شب و روز توی بیمارستان پرستاری پدرشو می کرد و من توی تنهاییام گرد و خاک از مجسمه های بزرگ خونه حاج فریدون می گرفتم. وقتی اعتراض می کردم و می گفتم «چرا فقط تو؟ حاج فریدون که فقط یه پسرو نداره!»، می گفت: «حاج فریدون می گه سلیم و تورج از خداشونه حاج فریدون سرشو همین امروز بذاره زمین تا به راحتی بتونن مال و اموالشو تصاحب کنن». اون همه ش بیمارستان پیش پدرش بود و بود و من اسیر کنج اتاق. از وضعیتی که داشتم خسته شده بودم آقای بازپرس. هر وقت هم که خسته و کوفته گذرش به خونه می افتاد می افتاد، بگو مگو و دعوا و مرافعه شروع می شد. کار به جایی رسیده بود که ازش طلاق می خواستم ولی اون همیشه مخالف طلاق بود و می گفت: « با اینکه علاقه ای بهت ندارم ولی به خاطر اینکه حاج فریدون تو رو برام گرفته هیچ وقت راضی نمی شم دل حاج فریدون رو بشکنمو طلاقت بدم». توی اون مدت که هر از گاهی منو هم با خودش به ملاقات حاج فریدون می برد، به خاطر خوشحالی سردار و برای اینکه از اختلاف موجود میان ما دو تا با خبر نشه از من می خواست نقش آدم های خوشبخت رو براش بازی بکنم و پیش سردار بگم و بخندم و ابراز خوشحالی بکنم. از اینکه دوباره عروسک خیمه شب بازی یه نفر دیگه شده بودم حالم از خودم به هم می خورد.
بازپرس نگفتید موقعی که ایرج به قتل رسیده کجا بودید؟
زن ایرج به اجبار به عقد کسی در اومده بودم که خیلی وقت پیش، خودش به عقد پدرش در اومده بود. دوست نداشتم نقش آدم های خوشبختو بازی بکنم و دم نزنم. راستشو بخواین توی صحنه زندگی، من بازیگر خوبی نبودم و هیچوقت نتونستم خودم باشم و نقش واقعی خودم رو بازی بکنم . همیشه مثل عروسک خیمه شب بازی این و اون بودند که برام تصمیم گرفتند و هر جور که خواستند بازیم دادند. از وضعیتی که داشتم خسته شده بودم و احساس می کردم دارم به آخر خط می رسم. یه روز که مثل همه روزها ایرج پیش حاج فریدون بود و منم مثل همه روزها و شب ها توی خونه تنها بودم از خونه زدم بیرون. تنها خونه امیدم برای فرار کردن از تنهایی و بدبختی که توش داشتم غرق می شدم خونه پدریم بود. ساکمو برداشتمو راهی شهرستان شدم. (زن ایرج به سمت مبل رفته و بر روی آن می نشیند). از روزی که پامو توی خونه پدریم گذاشتم روزگارم بدتر از خونه حاج فریدون سیاه شد. اونجا دردم تنهایی بود و اینجا سرکوفت ها و زورگویی های پدر و مادرم عذابم می داد. پدر و مادرم پاشونو کرده بودند توی یک کفش که ما میون فامیل و آشنا آبرو داریم، آسمونم اگه زمین بیاد الّا و بلّا تو باید برگردی سر خونه زندگیت. می گفتن: «ما دختر عروس دادیم بره سر خونه زندگیش نه اینکه شب نشده بلند شه بیاد خونه مون و وبال گردنمون بشه». تا می خواستم بگم من توی اون خونه احساس زندگی کردن و زنده بودنو ندارمو به جاش دارم زجر می کشم، می گفتند: «بیشتر از این زجرمون نده و برگرد سر خونه زندگیت. تو یه روز با لباس سفید رفتی خونه حاج فریدون یه روز هم باید با کفن سفید از اون خونه بیای بیرون». این بود که سه روز از موعد قهرم نگذشته منو به زور از خونه پدریم انداختن بیرون. منم که جایی رو واسه رفتن نداشتم دست از پا درازتر برگشتم همون خونه ای که هیچ دل خوشی ای توش نداشتم. دوباره به خونه ای برگشته بودم که حکم قبرستونو برای من داشت. هیچ کس از برگشتن من خبردار نشد. ایرج مثل همیشه توی بیمارستان پیش حاج فریدون بود و خونه سوت و کور. مثل تموم روزهای جهنمی شش ماه گذشته، دوباره گوشه اتاق نشستمو و مثل دیوونه ها به در و دیوار خونه زل زدم. راستشو بخواین دیگه امیدی برای ادامه زندگی نداشتم. تا شب چند بار به این فکر افتادم که خودمو برای همیشه خلاص بکنم. توی همین فکرها بودم که یهو در اتاق باز شد. ایرج بود که خسته تر و داغون تر از همیشه اومد خونه. توی اون شش ماه هر وقت می اومد خونه خستگی تنها کادویی بود که به همراهش برام می آورد. سلام کرد و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه حوله حمامشو برداشت و رفت داخل حمام. حاضرم قسم بخورم حتی قهر کردن و غیبت چند روزه منو توی خونه متوجه نشده بود. من برای ایرج حکم مجسمه ای رو داشتم که یه پدر به عنوان کادو به پسرش میده و پسر با اینکه علاقه ای به کادو نداره ولی به خاطر اینکه دل پدرش نشکنه کادو رو می پذیره و پس از باز کردن کاغذ کادو مجسمه رو می ذاره گوشه اتاقو حاضر نمی شه حتی هر از گاهی هم که شده نگاهی بهش بندازه. هر وقت ایرج اینطوری با من رفتار می کرد بیشتر و بیشتر از خودم بدم می اومد و از ایرج متنفرتر می شدم. از شدت نفرتی که اون لحظه بهم دست داد احساس کردم حرارت بدنم پوست صورتمو داره ذوب می کنه. یهو فکری به سرم زد و به سرعت از سر جام بلند شدم.
(زن ایرج به سرعت از روی مبل بلند می شود. یک آن زن میانسال وارد صحنه می شود).
زن میانسال (دستپاچه) چرا داری هذیون می گی دختر؟ اون اصلاً حالش خوب نیست آقای بازپرس. مگه نمی بینید داره هذیون می گه. تو رو خدا راحتش بذارید.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   تعریف دفاع مشروع در حقوق اسلامی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید