دانلود پایان نامه

با ورود آذر زن روشنفکر آبادی جُفره و عروسی گلپر، آذر دید منفی نسبت به فرزند پیدا می‌کند و بچه‌ها را از ازدواج و فرزندآوری برحذر می‌دارد. البته این سخنان آذر بیشتر به خاطر جامعه‌ای است که، در آن عقب‌ماندگی و فقر و ستم بیداد می‌کند. اگر آذر چنین می‌اندیشد به خاطر وضعیت خاص جامعه است. «حمایل گوش آذر را برده بود، و حالا دیگر می‌دانست که تنها زن است که می‌تواند بچه‌ای به دنیا بیاورد، با کسی عروسی کند، شکمش بالا بیاید و بعد بچه را تحویل جامعه بدهد، آن هم چه جامعه عقب مانده‌ای» (همان،1369ب:356). فقر و عقب‌ماندگی جامعه و آگاهی باعث می‌شود که در پایان این داستان زنان آبادی جفره دچار نوعی سرخوردگی شوند و اگر برای خیجو به دنیا آوردن فرزند، عشقی به همراه داشت و از اینکه فرزند سالمی‌ به دنیا می‌آورد احساس شادی می‌کرد برای دختران او و آذر به دنیا آوردن فرزند در چنین وضعیتی حماقت محض است. «به هر حال فرقی نمی‌کرد که آدم از دریا بچه‌دار شود و یا از کسی که با او عروسی کرده، بچه‌دار شدن کار درستی نبود، مصیبت بود. اگر آدم در خارج باشد، باز می‌شود کاری کرد که آنجا بچه‌ها آینده دارند، ولی اینجا…..» (همان،1369ب:356).
عشق به بچه نه تنها در اهل غرق وجود دارد بلکه در سنگهای شیطان، جیران که زن رقاصه‌ای است وقتی زن داداش صمد را با بچه‌اش می‌بیند عشق به داشتن فرزند در وجودش شعله‌ور می‌شود و با همه آنچه که بوی زندگی و هستی می‌دهد احساس بیگانگی می‌کند. «توی همان اطاق که روزگاری لباس خیسش را عوض کرده بود، سینه به سینه زنی شد، ذهن پریشانش او را نشناخت زن داداش صمد….. ماند و این بچه که دامنش را گرفته بود…. ماما …. و بیزار از خودش جیران ، و بیگانه با همه چیز، با آنچه بوی هستی می‌داد» (روانی‌پور،1369ج:49). این نوع نگاه به فرزند در دل فولاد به یکباره عوض می‌شود و نویسنده انزجار افسانه سربلند را از بچه به این صورت بیان می‌کند.
«چطور می‌تواند کار کند، بی‌پنجره، بی‌آسمان و این همه صدا، صدای خروپف همسایه‌ها و صدای نفس نفس زدنهای مردان و زنان و بزودی از تمام پنجره‌ها و دیوارهای ساختمان بچه‌ها بالا می‌رفتند مثل حلزون…. مثل لاک پشت….
بلند شد و سیگاری روشن کرد. بیزار از همه چیز از حلزون‌ها و لاک پشت‌ها و ناله‌های ابلهانه زنان و مردانی که معلوم نبود چرا به جسم خاکی یکدیگر شبانه دخیل می‌بندند و چرا رها نمی‌کنند» (روانی‌پور،13:1383).
نگاه نویسنده به فرزند کاملاً منفی می‌شود، نه فرزند که حتی ازدواج و رابط زناشویی از دید او کاری ابلهانه است. در حقیقت آنچه در این دوره جای فرزند و ازدواج را می‌گیرد کار است و برعکس اهل‌غرق که زنان و مردان را در کار ساختن جهان می‌بیند در این قسمت آنها را در کار ویران ساختن می‌بیند. به اعتقاد او، بارداری و حاملگی و بچه‌داری جز گرفتاری چیزی در پی ندارد.
«داخل فروشگاه و زنان فروشنده و بافنده باردار به جانب یکی چرخید. می‌خواست بگوید حامله‌اید خانم؟ چند ماهه؟ اما گفت: یک چیزی برای عروسکم…. یک چیز که خوب باشد. فروشنده انگار ترسید. مات نگاهش کرد و پرسید: چه جور چیزی خانم؟ چیزی که بچه‌ها خوششون بیاد. اما شما گفتین عروسکم. یک عروسک و یک پیرزن هیچ فرقی ندارد.
فروشنده دوباره مات نگاهش کرد وحشت زده عقب کشید، چیزی را درآورد و به او نشان داد. به او که داشت فکر می‌کرد، تمام زنهای باردار وحشت زده‌اند و تمام آدمهای وحشت‌زده باردارند و آن وقت دست روی شکم خودش کشید….» (همان،32:1383).
این نوع نگاه با گذشت زمان تغییر می‌کند و در(نازلی و زن فرودگاه فرانکفورت) نگاه نویسنده نسبت به بچه کاملاً عوض می‌شود. «نازلی» در مجموعه داستان نازلی زنی است که شوهرش مشکل دارد و نمی‌توانند بچه‌دار شود مدام در جست و جوی راهی است تا فرزندی به دنیا بیاورد «هر چقدر که او به فکر مردانگی بی‌ثمرش بود، زن در اندیشه آغوش مادرانه‌ای که خالی مانده بود، بی‌آنکه کودکی یقه پیراهن را بگشاید و تقلا کند تا دودوشی را از چاک پیراهن بیرون بیاورد….» (روانی‌پور،71:1381). داشتن فرزند نکته مثبت در زندگی است و فرزند‌داری از ویژگی‌های بارز در این داستان است. تمام زنانی که در داستان نازلی و زن فرودگاه فرانکفورت از آنان سخن به میان می‌آید زنانی فعال و شاغل هستند اما عشق به فرزند نیز در وجود آنان شعله‌ور است. «بعد از هفت سال زندگی، داشتن کودکی برای زنی که دل مشغول خاصی ندارد و آرام آرام به سوی میانسالی می‌رود، آرزوی زیادی نبود.» (همان،71:1381).
داستان «کافی‌چی و زن فرودگاه فرانکفورت» از مجموعه زن فرودگاه فرانکفورت نیز به موضوع فرزند اشاره دارد. زن داستان کافه‌چی در تمام مدت در حال نالیدن از اوضاع زندگیش است، اما به کودکش نگاه ویژه‌ای دارد. این زن، زمانی شاغل بوده و الان در خانه به امور خانه می‌رسد و از این کار احساس ناراحتی می‌کند اما در پایان داستان زن منتظر برگشت شوهر و بچه‌اش است (ر.ک.روانی‌پور،18:1380). پس در این سالها آنچه که برای نویسنده مهم است زندگی خانوادگی و فرزند است، گرچه آنها مزاحم کار و فعالیت زندگیش می‌شوند. داستان زن فرودگاه فرانکفورت، داستان زنی است که برای داستان خوانی در کنفرانس برلین حاضر می‌شود و در تمام مدتی که به مشکلات برمی‌خورد نگران بازگشت به خانه و آوارگی فرزندش است «زن با سر انگشتانش موهای پسر را ناز می‌کند…این همان موهایی است که مثل ابریشم زیر انگشتانش می‌خوابید، بوی خوش موهایت کو، گونه‌های گلگونت وقتی از حمام بیرون می‌آمدی» (همان،46:1380).
همان‌گونه که بیان شد نویسنده در داستان‌های بعدی خود تغیر موضع می‌دهد و نگاه متفاوت نسبت به فرزند عنوان می‌کند. از داستان‌های ابتدایی تا کارهای آخری دید او در حال تغییر و تحول است. زمانی آنها را موجودات زیبا و در دل فولاد حلزون و در نازلی و زن فرودگاه فرانکفورت باز به دید مثبت خود برمی‌گردد. این احتمالا ریشه در پدیده مادری خود نویسنده دارد. چون در این سالها او صاحب پسری می‌شود که حضور او باعث می‌شود، مدتی کار را کنار بگذارد. پس نوع تغییر نگاه نویسنده به شرایط زندگی او و وضعیت روحی و روانیش نیز بستگی دارد.
3-2-1-5-انتظار:
عشق به همسر و انتظار بازگشت او در تمام آثار روانی‌پور وجود دارد، چه آثار ابتدایی و آثاری که مربوط به آبادی جفره و روستاهاست و چه آثاری که در حوزه شهر نوشته شده است. زنان جهان داستانی منیرو، زنانی عاشق هستند که اگرچه زمانی نیز گرفتار کار و فعالیت بیرون از خانه می‌شوند و به آنچه که روزی برایشان گرانقدر بوده است پشت پا می‌زنند، آن زمان که به خانه برمی‌گردند عشق و انتظار برگشت همسر در وجود همه آنان جلوه‌گر است چه «خیجو و ستاره» در اهل غرق و چه «نازلی» در مجموعه نازلی، «افسانه» سربلند در دل فولاد.«با توجه به زندگی خاص زنان میتوان ویژگی در «انتظار بودن» را زنانه دانست. زن منتظر چهره آشنای درونی هر زنی است. زن در خانه همواره منتظر همسر و فرزندان خود است» (حسینی،97:1384).
در داستان‌هایی که روانی‌پور در حوزه جنوب و آبادی‌های جنوب می‌نویسد این انتظار ساده‌تر است و این زنان وجود مردانشان را در کنار خود آنقدر حیاتی می‌دانند که آن هنگام که از آمدن آنان از دریا ناامید می‌شوند دست به خرافات می‌زنند. عزا و شیون آنان، نگرانی‌ها و اضطراب را می‌توان در رفتارشان دید. «همه توی اتاق پنج دری جمع شدند. زنها شیون‌‌کنان به سر و روی خود می‌زدند. بوبونی که سقزش را تندتند می‌جوید، خیس آب، چشمانش دودو می‌زد. آبادی بی ناخدا علی برایش خالی بود» (روانی‌پور،1369الف:38). دی منصور دست به طلسم و جادو می‌برد «صدای دی‌منصور تو آبادی پیچیده «طلسم‌ها» زن‌ها «طلسم‌ها» صدای مادر گلپر جواب می‌دهد: گذاشتیم، گذاشتیم. صدایش می‌لرزد، می‌ترسد که مردها از دریا برنگردند، صدای تمام زن‌هایی که جواب می‌دهند می‌لرزد» (همان،1369الف:50). ترس زنان از این است که مردانشان اسیر آبی‌ها شوند و بازنگردد و این نگرانی حتی در چهره آبی‌ها نیز هست آنها نیز به دنبال ماهی‌گیر می‌گردند.
«مادربزرگ اون آدم بابا بزرگشه؟ نه. پس باباشه؟ نه، یه ماهی‌گیره. گریه می‌کنه که بیاد براش ماهی بگیره؟ آره. مگه خودش بلد نیست ماهی بگیره؟ چرا، بلده، می‌خواهد ماهی‌گیر پیشش بمونه.که با هم شنا کنن. نه، که با هم زندگی کنن. خوب با ننه‌بزرگش زندگی کنه. با اونم زندگی می‌کنه پس ماهی‌گیرو می‌خواد چکار؟ می‌خواد تنها نباشه» (همان،1369الف:54).
روانی‌پور عشق به همسر و زندگی و تنهایی را حتی برای آبیها نمی‌پسندد و از زبان مادربزرگ مریم بیان می‌کند که او نیز نمی‌تواند تنها زندگی کند. همچون زنان آبادی که بدون مردهایشان، احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کنند.
ترس از تنهایی نه تنها مخصوص زنان شوهردار است بلکه نباتی و خیجو نیز نگران بازگشت پدران خود هستند. محیط روستایی و مهر و محبتی که در میان آنان است باعث می‌شود تا همیشه هوادار همدیگر باشند.«نباتی می‌ترسد، می‌ترسید بمیرد. می‌ترسید آبادی نابود شود و پدرش زایر غلام از دریا وانگردد و تا ابد تنها بماند. چه کسی جور او را در زندگی می‌کشید؟ شبها چطور می‌توانست به تنهایی سرکند، بر سر سفره چه کسی تا ابد می‌تواند بنشیند» (روانی‌پور،1369ب:39). احساس نیاز و ترس از بی‌کسی و تنهایی و معاش، آنان را نگران بازگشت مردان می‌کند. خصوصیتی که بعدها در دل فولاد عکس آن را می‌بینم، زنان با آنکه تنها هستند و نیازمند، اما از مرد و خانواده فاصله می‌گیرند.
در حقیقت در جامعه شهری و داستان‌های بعدی روانی‌پور این احساس‌ها کاملاً عوض می‌شود. اگر در اهل غرق هم به دلیل نیاز و ترس از تنهایی و هم به دلیل عشق پاک و ساده‌ای که میان آنهاست منتظر بازگشت مردان آبادی هستند، در اینجا زنان خود به تنهایی بار زندگی را بر دوش می‌کشند. زنان جامعه شهری روانی‌پور متکی به خود هستند برعکس زنان جامعه روستایی شجاع و نترس هستند. «اما حالا خود زایر هم نبود هیچ مردی نبود و جهان بدون مرد جهانی بی‌سرپناه بود که هر جن و جن زاده‌ای می‌توانست آن را به تاراج ببرد» (همان،1369ب:39). در دنیای ساده اهل غرق وجود زنان و مردان کنار هم لازم است نه مردان بدون زنان می‌توانند زندگی کنند و نه زنان بدون مردان. اینجا زنان حتی آنان که چون ستاره مردش در دریا غرق شده است دوست دارد شوهرش را از دریا به آبادی برگرداند «اما ستاره می‌خواست روزهای زندگیش را نجات دهد. آن را از پوکی برهاند می‌خواست برزو را که روزگاری مردش بود و حالا اهل غرق، با خود به آبادی ببرد. از گریه‌های شبانه خود خسته بود» (همان،1369ب:60).
در این جامعه عشق و انتظار سن و سال نمی‌شناسد حتی مدینه، زن زایر نیز از عدم بازگشت زایر نگران و عزادار است«زن است و طغیان رودخانه دلش، غم هوش و حواس مدینه را جمع کرده بود. دوبال مینار رها کرده، وهچیره می‌کشید. زایر حیرت زده دست از عزاداری کشید. دو بازوی مدینه را گرفت تا پیش از این موهایش را پریشان نکند. او را تکان داد و گفت: مدینه…. مدینه… مواینجام» (همان،1369ب:53). اهل‌غرق داستان انتظار و عشق زنان است. وقتی مردان به شهر می‌روند و گرفتار می‌شوند زنان برای بازگشت آنان دست به طلسم‌ها می‌برند. عشق و انتظار در آخرین صفحات اهل‌غرق قابل ملاحظه است. بوبونی آن هنگام‌که پیر می‌شود و مدتهاست که زایر علی دیر دیر به خانه می‌آید با آنکه از خیانت همسرش آگاه است باز هم نگران بازگشت اوست. «بوبونی که دندانهایش ریخته بود و هنوز گاه و بی گاه نه از سر ترس، بلکه اسیر عادت زندگی خود، دور تا دور خانه‌اش را تا رخ دریا جارو می‌زد،تا ناخدا علی را به خانه و کاشانه خود برگرداند» (همان،1369ب:350). در سنگهای شیطان ستاره زن طرد شده آبادی، همیشه چشم به راسه سنگلاخی دارد تا شوهرش بیاید«ستاره با پیراهن بلند نارنجی و موهای سیاهی که روی سینه رها کرده بود و چشمان میشی سرمه کشیده، در کوتاه آبی رنگ را باز کرد. انگار منتظرش بود، منتظر او و شاید از لای درز پنجره، مثل همیشه راسه سنگلاخی را می‌پائید» (روانی‌پور،1369ج:7).
در سنگهای‌شیطان، جیران که زنی رقاصه است و مدتها با صمد است، نیز انتظار بازگشت او را می‌کشد عشق و انتظار از وجوه بارز اوست. جیران همچون زنان دیگر آرزومند ازدواج و انتظار شوهر و داشتن فرزند است در مقابل صمد به راحتی او را ترک می‌کند.«در را بست نگاهش به دستگیره در شاید تکانی بخورد. نمی‌خورد دیگر، می‌دانست، برگشت و لباس زرشکی‌اش را دید…. ماما…..ماما…. صورتش را میان پیراهنش پنهان کرد و به تلخی گریست» (همان،1369ج:49).
در مجوعه کنیزو این انتظار به چشم می‌خورد «امروز اما انتظاری ناخودآگاه در دلش موج می‌زد و او را وامیداشت که به در چشم بدوزد. کنجکاوی زنانه بود و یا می‌خواست چیزی را در ذهنش ثبت کند تا روزی اگر می‌شد آنرا بنویسد…. اما نه، پرشنگ کاری به قصه‌ها نداشت، پرشنگ زندگی می‌کرد و منتظر بود و با هر صدای پایی راست روی تخت می‌نشست» (روانی‌پور،1369الف:124). انتظار نه تنها در جوامع روستایی و داستان‌های حوزه روستایی وجود دارد که در داستان‌های بعدی روانی‌پور و در میان زنان روشنفکر و مطلقه نیز وجود دارد «روزگاری خانه‌ای داشت در شیراز با پنجره‌های روشن و رنگی به سوی کوچه؛ و کوچه سنگفرش بود، در را که باز می‌کرد، توی کوچه که می‌آمد کفش‌هایش تق تق صدا می‌داد و یک مرد در چهارچوب پنجره می‌ایستاد با چشمان نقره‌ای و از همانجا می‌خندید و دست تکان می‌داد» (روانی‌پور،30:1383).
نیاز به همسر و محبت متقابل در زندگی، نه تنها مخصوص زنان اهل‌غرق است که در دل فولاد که اوج بدبینی‌های روانی‌پور نسبت به فرزند و ازدواج است وجود دارد. عشق و انتظار نسبت به همسر با سرشت زنان داستان‌های روانی‌پور عجین است. در دل فولاد آنچه که باعث نفرت زنان از این مباحث می‌شود رفتار ناپسند بعضی مردها و مردسالاری حاکم بر جامعه است که آنان را از زندگی با عشق دور می‌کند زنان سرخورده می‌شوند و فقط در تنهایی خود به زندگی و همسری که روزگاری در زندگی آنها بود می‌اندیشند. روانی‌پور با بیان نوستالژیک‌وار از این انتظار یاد می‌کند دست دیکتاتور را چون دست مردی می‌بیند که او را نوازش می‌کند «دست دیکتاتور را گرفت، گرم بود مثل دست یک مرد خوش داشت سرش را روی شانه‌ای بگذارد و بخوابد» (همان،42:1383). در کافه‌چی با اینکه روانی‌پور وضعیت زن کافی‌چی را به صورت غُر زدن‌های متوالی و نارضایتی زن از زندگی نشان می‌دهد، در پایان داستان که انتظار می‌رود زن خانه را همان‌طور نامرتب رها کند، نویسنده تغییر موضع می‌دهد و زن را در حال ساختن کلبه جنگلی توصیف می‌کند. در حالی که پنجره رو به جاده را بزرگتر قرار می‌دهد و انتظار بازگشت مرد را می‌کشد.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   رشد و بالندگی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید