بهزیستی و سلامت

سازمان سلامت جهانی[1] (2001 و 2002)، سلامت‏ را به عنوان «حالتی از بهزیستی کامل جسمی، ذهنی و اجتماعی، و نه صرفاً غیاب بیماری» تعریف می‏کند. این‏ سازمان سلامت روانی را نیز به عنوان: «. . . حالتی از بهزیستی که در آن فرد توانایی‌های خود را می‏شناسد، می‏تواند با فشارهای روانی بهنجار زندگی کنار آید، به‏ نحو پرثمر و مولدی کار کند، و برای اجتماع خویش مفید باشد» تعریف می‏کند (سازمان بهداشت جهانی، 2002).

به‏رغم تأکید تعریف فوق بر مسائل مثبت، غالباً متخصصان سلامت به قدری بر مشکلات افراد دچار بیماری متمرکزند که نیازهای افراد سالم را فراموش‏ می‏کنند. به بیان دیگر، مراکز سلامت، بیشتر درگیر مهار و درمان بیماری‌های روانی‏اند. در واقع‏ آن‌چه از سلامت روانی در اذهان جاافتاده یک مفهوم‏ روان‌پزشکی است، که فرد را از لحاظ روان‌شناختی، بیمار یا سالم می‏پندارد. چنین موضعی بر مبنای این مفروضه‏ آزمون نشده قرار دارد که بیماری و سلامت روانی دو قطب پایانی یک پیوستار واحد را تشکیل می‏دهند (جوشن لو و همکاران، 1385).

کی‌یز (2005) غلبه این روی‏آورد را به سه علت نسبت‏ می‏دهد: اول این که به هنگام تأسیس مؤسسه ملی‏ سلامت روانی در آمریکا (و سایر کشورها)، حوزه‏ آسیب‏شناسی روانی، در مقایسه با مفهوم‏سازی‌های مثبت‏ سلامت روانی در ادبیات روان‌شناختی، از زاویه تجربی‏ رشدیافته‏تر بود. دوم، شواهد متعددی حکایت از این‏ داشتند که افراد فاقد بیماری روانی (مانند افسردگی)، در مقایسه با مبتلایان، دارای کنش‏وری و باروری بهتری‏ بودند. سومین دلیل، وجود شواهد قانع‏کننده حاکی از اهمیت مسأله بیماری‌های روانی در حوزه سلامت عمومی‏ است؛ میزان شیوع بیماری‌های روانی، احتمال عود آن‌ها در طول زندگی، هزینه‏های سنگین درمان و پیامدهای‏ وخیم حاصل از آن‌ها به اندازه‏ای جدی هستند که باعث‏ شده‏اند توجه برنامه‏ریزان و متخصصان کاملاً معطوف به‏ بیماری‌های روانی شود و سلامت روانی عملاً توجه در خور و کافی را دریافت نکند (کی‌یز، 2005).

اما نکته حائز اهمیت این است که با وجود وخامت‏ مسأله بیماری‌های روانی این واقعیت را که عده‏ کثیری از افراد سالانه از ابتلا به اختلال روانی در امان‏ هستند تحت‏الشعاع قرار داده است؛ در حالی که نباید این واقعیت را نادیده گرفت که حدود نیمی از جمعیت بزرگ‌سال در طول زندگی خود دچار بیماری‌های روانی وخیم نمی‏شوند و حدود 90% سالانه از خطر افسردگی حاد در امان هستند (کی‌یز، 2002). دوم‏ این که اگرچه تکیه بیش از حد بر الگوی بیماری منجر به پیشرفت‌هایی در شیوه‏های دارودرمانگری و روان‏درمانگری‏ شده است، اما اکثر این درمان‌ها کم‏دوام و دارای اثربخشی‏ محدودی هستند و افراد، خانواده‏ها و جوامع هم‌چنان در معرض آسیب‌های ناشی از بیماری‌های روانی قرار دارند. این سخن بدین معناست که تخصیص سرمایه‏های‏ هنگفت به بررسی علت‏شناسی و درمان اختلال‌های‏ روانی، شیوع بیماری‌ها را کاهش نداده و منجر به تسکین‏ درد و رنج بشر نشده است (کی‌یز، 2002).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   مرجع آگهی و نیازمندیها : سایت دو فانوس

در نهایت‏ این‌که، میزان سلامت و باروری زندگی افرادی که مبتلا به بیماری‌های روانی نیستند، مشابه نیست و الزاماً زندگی‏ بارورتر و سالم‌تری در مقایسه با بیماران روانی ندارند. برای مثال، در بین کسانی که دچار بیماری‌های روانی‏ نیستند، آن گروهی که از سطوح بهزیستی بالایی‏ برخوردارند نسبت به گروهی که از سطوح بهزیستی‏ پایین‌تری برخوردارند، کمتر دچار بیماری‌های قلبی- عروقی‏ می‏شوند (کی‌یز، 2002). چنین یافته‏هایی بر لزوم گسترش‏ پژوهش‌ها و ضرورت در نظر گرفتن سلامت روانی، در کنار بیماری‌های روانی، به عنوان یک متغیر پیش‏بینی‏کننده‏ قدرتمند صحه می‏گذارند.

به‏طور خلاصه، به‏رغم اهمیت مسأله بیماری‌های‏ روانی، براساس دلایل سه‏گانه فوق زمان آن رسیده که‏ نگرش حاکم بر سیاست‏گذاری و سرمایه‏گذاری در حوزه‏ سلامت روانی تغییر کند و دیدگاه‌های مثبت‏تری بر اذهان مردم و متخصصان حاکم شوند. خوشبختانه‏ ادبیات روان‌شناختی از توجه به جنبه‏های مثبت سلامت‏ روانی غافل نمانده است. از مدت‌ها پیش این علم‏ علاقه‏مند به کشف عواملی بوده است که کنش‏وری‏ مثبت روان‌شناختی را به ارمغان می‏آورد (ریف و سینگر، 2002). روان‌شناسان بزرگی مانند جیمز[2]، راجرز[3]، مزلو، فروم[4]، فرانکل‏[5]و یونگ‏[6] برداشت‌های مثبتی از شخصیت‏ سالم و کنش‏وری مثبت به دست داده‏اند. در بطن جنبش‏ نوین روان‌شناسی مثبت‏نگر نیز پژوهش‌گران برجسته‏ای‏ چون سلیگمن و چیکسنت[7] (2000)، ریف‏ و سینگر (1998)و کی‌یز (2002)بر لزوم در نظرگرفتن‏ جنبه‏های مثبت بشر و مفهوم بهزیستی در تعریف‏ سلامت روانی تأکید کرده‏اند. در کشور ما نیز لزوم انجام‏ تحقیقات بیشتری با توجه به جنبه‏های مثبت سلامت‏ روانی احساس می‏شود. (جوشن لو و همکاران، 1385).

بهزیستی شخصی دارای هفت قلمرو مهم است که عبارتند از: استانداردهای زندگی، سلامت، موفقیت در زندگی، ایمنی، نسبت خویشی، تعاملات اجتماعی و آینده ایمن. این قلمروهای با ارزش در فهم روانی و فیزیکی از افراد و شناسایی اجزای بهزیستی شخصی عمومی مشارکت دارند. بهزیستی روانی بیان‌گر این است که افراد چه احساسی از خودشان دارند و شامل پاسخ‌های هیجانی افراد، رضایت مندی از زندگی و قضاوت درباره کیفیت زندگی می‌شود. بهزیستی روانی ساختار مهمی است که در سطح پایین منجر به افسردگی و انزوای اجتماعی و باعث فقدان احساس رضایت و اعتماد به نفس و احساس نبود اراده یا هدف در زندگی شده و به کاهش سلامت روانی و جسمانی منجر می‌شود (آقایوسفی و شریف، 1389).

[1] WHO(Well Health Organination)

[2] James

[3] Rogers

[4] Fromm

[5] Frankl

[6] Jung

[7] Chicsent