دانلود پایان نامه

سپهر بلند ار کشد زین تو سرانجام خشتست بالین تو
مرا تخت ایران اگر بود زیر کنون گشتم از تاج و تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین بدین روی با من مدارید کین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد روان را نباید برین رنجه کرد
زمانه نخواهم به آزارتان اگر دور مانم ز دیدارتان
جز از کهتری نیست آیین من مباد آز و گردنکشی دینِ من
ایرج برادران بزرگتر را که دیو خشم و کینه توزی دلهایشان را تسخیر کرده است به آرامش دعوت می کند ولی آن دو تصمیم خود را گرفته اند. سرانجام تور سبکسر کرسی زر را برداشته و به سر ایرج می کوبد. ایرج که زخمی شده است باز به مهر با برادران سخن می گوید:
مکش مر مرا کت سرانجام کار بپیچاند از خون من کردگار
مکن خویشتن را ز مردم کشان کزین پس نیابی ز من خود نشان
بسنده کنم زین جهان گوشه ای به کوشش فراز آورم توشه ای
به خون برادر چه بندی کمر؟ چه سوزی دل پیر گشته پدر؟
جهان خواستی، یافتی، خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز
ایرج می گوید حاضر است به گوشه ای از جهان بسنده کند و از تخت شاهی کناره گیری کند و تاج و تخت را به برادران بسپارد تا دست خود را به خون برادر آغشته نکنند غافل از این که دلی که آتش کینه و آز در آن جای گرفته محبت نتوان اثر کرد. سرانجام آتش خشم تور بالا می گیرد و به خنجر زهر آلود پهلوی ایرج را می درد. صحنه رویارویی ایرج با سلم و تور از شاه صحنه های داستان فریدون و پسران است. صحنه ای که در آن شخصیت های اصلی داستان با هم رو در رو شده و هویت واقعی شان را از طریق سخنانی که به زبان می آورند برای مخاطب هویدا می کنند. همان طور که قبلاً نیز اشاره کردیم گفت و شنود این صحنه کشمکش را دامن زده، باعث شکل گیری بحران شده نقطه اوج داستان که فاجعه کشته شدن ایرج است را رقم می زند.
وقتی فریدون با سر بریده ایرج مواجه می شود، مونولوگ جان گدازی را سر می دهد. در بطن این مونولوگ که از زبان فریدون جاری می شود، فردوسی زیرکانه علاوه بر نفرینی که در آن نهفته است به بیان کین خواهی فریدون از فرزندان بزرگتر می پردازد و تعلیقی را در ذهن مخاطب برای دنبال کردن ادامه داستان ایجاد می کند:
فریدون همی گفت: ((ای داور دادگر بدین بی گنه کشته اندر نگر…
دل هر دو بیداد از آن سان بسوز که هرگز نبینند جز تیره روز…
همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار
که از تخمِ ایرج یکی نامور بیاید، برین کین ببندد کمر
سرانجام آرزوی فریدون برآورده می شود. موبد خبری خوشحال کننده برای فریدون دارد:
بدو گفت موبد که:((ای تاجور یکی شاد کن دل، به ایرج نگر))
دختر ایرج فرزندی به دنیا می آورد که بسیار شبیه ایرج است، اسمش را منوچهر می گذارند. فریدون کودک را در برمی گیرد و می گوید:

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   دانلود پایان نامه ها ی ارشد- قسمت 166

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید