دانلود پایان نامه

بازپرس منم که انکارش نکردم. مشکل من اینه که دوست دارم واقعیت رو برای چندمین بار هم که شده با جزئیاتش از زبون تو بشنوم. مشکل تو هم اینه که بلد نیستی واقعیت رو با جزئیاتش توضیح بدی. یا… یا اینکه اینطوری به نفعت نیست و دوست نداری وارد جزئیات بشی. درسته سلیم خان؟
سلیم نه… نه اصلاً جناب. باور کنید اصلاً اینطور نیست. یعنی… یعنی… چطوری بگم؟… وارد جزئیات شدن یه جورایی زجرم می ده.
بازپرس منظورتو نمی فهمم. بازم که داری کلی گویی می کنی آقا سلیم!
سلیم منظورم اینه که برگشتن به گذشته ها و مرور خاطراتی که اصلاً برای من دلنشین نبوده وجودمو می لرزونه و زجرم می ده. من اگه مدت هاست از خونه و خونواده حاج فریدون فاصله گرفتم به خاطر همین مسأله ست جناب بازپرس. باور کنید دست خودم نیست و مرور خاطرات گذشته عذابم می ده.
بازپرس لازمه که بهت گوشزد بکنم نگفتن جزئیات گذشته از سوی تو و ندونستنش از طرف من هم، منو عذاب می ده. (سلیم سرش به زیر انداخته و سکوت کرده است). البته خودتم خوب می دونی من خیلی چیزها رو در مورد تو قبلاً از زبون بعضی ها شنیدم.
سلیم لابد حاج فریدون…
بازپرس (کلام سلیم را ناتمام می گذارد) ولی دوست دارم این چیزها رو یک بار دیگه از زبون خودت بشنوم. می دونی که شنیدن واقعیت از زبون خودت البته با جزئیاتش اعتماد منو نسبت به تو بیشتر می کنه. پس اگه از من می شنوی به نفعته که به حرف هایی که می زنی خوب دقت بکنی.
سلیم به جون بچه م توی این مدت جز واقعیت چیزی رو بهتون نگفتم جناب بازپرس.
بازپرس شروع کن سلیم خان، من سراپا گوشم. (سلیم سرش را پایین انداخته و سکوت می کند) سرکار… سرکار…
سلیم (دستپاچه) صبر کنید جناب بازپرس… صبر کنید… باور کنید نمی دونم از کجا باید شروع کنم!
بازپرس (با صدای بلند) سرکار… سرکار احمدی…
سلیم (با نگرانی بر روی صندلی جابجا می شود) دلتون می خواد از دوران بچگی مون تعریف کنم؟ از اون دور دورها…
(سرباز وارد صحنه شده به سرعت خود را به کنار بازپرس رسانده احترام می گذارد. سلیم با نگرانی به صورت سرباز که در تاریکی صحنه دیده نمی شود زل زده است).
سلیم (نگران رو به بازپرس) شروع کنم جناب بازپرس؟
بازپرس (رو به سرباز) چراغو روشن کن. (سرباز احترام گذاشته و به سرعت از صحنه خارج می شود. بلافاصله صحنه روشن می شود. سرباز وارد صحنه شده گوشه سمت راست صحنه به حالت خبردار می ایستد). می تونی شروع کنی سلیم خان. (به محض اینکه سلیم شروع به صحبت کردن می کند بازپرس کلامش را قطع می کند) جزئیات یادت نره!
سلیم تا جایی که یادمه مثل همیشه من بودم و تورج و لنگه در نیمه باز خونه مونو کوچه های خلوت انتظار. (سلیم از روی صندلی بلند شده به قسمت جلویی صحنه می آید و بر روی زمین و به حالت چمباتمه می نشیند و به مقابلش زل می زند). دو تا الف بچه بودیم که از اول صبح تا غروب آفتاب با صدها امید و هزاران دلتنگی چشم هامونو به انتظار پدر به انتهای کوچه می دوختیمو منتظر می نشستیم. ساعت ها می گذشت تا اینکه بالاخره صدای داد زدن های مادرمون متوجهمون می کرد که دیگه شب شده و باید برگردیم داخل خونه. (سلیم از روی زمین بلند شده، به سمت میز رفته و بر روی صندلی خود می نشیند. صندلی را به سمت جلو کشیده و به صورت بازپرس زل می زند.) انگار حرف ها و دلتنگی هامون تمومی نداشت. حتی سر سفره شام هم صحبت از بابا فریدون بود. تورج می گفت «وقتی بابا فریدون برگرده خونه اول منو با خودش می بره دردر»، اونوقت منم می گفتم «نخیرم بابا فریدون پسر بزرگترشو که من باشم بیشتر از تو دوست داره و اونی که اول از همه با بابا فریدون می ره دردر منم نه تو». اون می گفت و من می گفتم تا اینکه دعوا بالا می گرفت. اگه راستشو بخواین همیشه تورج بود که دعوا رو شروع می کرد. (بازپرس مطلبی را داخل صفحات پوشه یادداشت می کند) مادر هم که اون روزها باردار بود و از نبودن بابا شاکی، اعصاب درست حسابی براش نمونده بود. صبح تا شب پای رادیو می نشست و به اخبار گوش می داد. (سلیم صندلی را به سمت تماشاگران می چرخاند. با صدای بلند: ) شنوندگان عزیز توجه فرمایید… شنوندگان عزیز توجه فرمایید… تا سر و صدامون بالا می گرفت مادر بیخ گوشمونو محکم می گرفت و با کتکی مفصل راهی حیاطمون می کرد. (سلیم از روی صندلی بلند شده و به سمت سرباز می رود. سرباز تکانی به خود داده و به حالت آماده باش می ایستد). تورج اونجا هم سر صحبت از اینکه بابا فریدون کدوممونو بیشتر دوست داره رو باز می کرد و دست بردار نبود. انگار حسادتش تمومی نداشت. از ترس اینکه دوباره حرفمون بشه و مامان دعوامون بکنه من سکوت می کردم و اون دست بردار ماجرا نبود. همیشه اون شروع کننده دعوا بود ولی وقتی دعوامون می شد اولین کسی که مامان یقه شو می گرفت من بودم. (بازپرس مطلبی را یادداشت می کند) از شانس بد من مامان هم همیشه طرف اون بود و منو متهم می دونست. می گفت: «خجالت بکش، در نبود بابات مثلاً بزرگ خونه تویی… خجالت نمی کشی با یه الف بچه در می افتی؟….» از اینکه همیشه تورج شروع کننده دعوا بود و متهم و کتک خور مامان من، دلم به حال خودم می سوخت. بدبختانه هیچ وقت هم حق اعتراض نداشتم. این بود که هر وقت تورج می خواست دعوا راه بندازه از ترس متهم شدن و کتک خوردن دممو می ذاشتم رو کولمو می رفتم اون طرف تر توی تنهایی خودم بست می نشستم و منتظر اومدن بابا فریدون می شدم. (سلیم با نگاهی به سرباز به سمت میز رفته و بر روی صندلی می نشیند).
بازپرس اگه درست فهمیده باشم تا اون موقع ایرج به دنیا نیومده بود درسته؟ (سلیم سرش را به علامت تأیید تکان می دهد) مگه زبون نداری که سرتو تکون می دی؟
سلیم نخیر جناب. (دستپاچه) یعنی… یعنی منظورم اینه که اون موقع هنوز ایرج به دنیا نیومده بود و فریدون دو تا پسر بیشتر نداشت. سلیم بود و تورج. بدبختی ما وقتی بیشتر شد که ایرج فرزند سوم فریدون به دنیا اومد. از همون اول کار از پدر گرفته تا بقالی و سوپور محله اسمشو گذاشته بودن خوش قدم. وقتی پاشو تو این دنیا گذاشت همه توپ ها و اسلحه ها سکوت اختیار کردند. انگار صدام حسین هم ایرج رو دوست داشت و باهاش همدست شده بود. تا اون به دنیا اومد آتش بس رو پذیرفت و با اون همه دب دبه و کب کبه ش بست نشست توی خونه خودش. اون وقت بود که از شانس ایرج، بابا فریدون هم با تمام شدن جنگ بیکار شد و اومد نشست ور دل مامان. روزهای اول من و تورج هم مثل بقیه از اومدن بابا فریدون خوشحال بودیم. همیشه ایرج که پدر کاکل زری صداش می کرد بغل پدر جا داشت و من و تورج از سرشونه هاش آویزون بودیم. بابا فریدون لُپ های کاکل زری شو بوس می کرد و ما صورت پر از زخم و جای ترکش های بابا فریدون رو. بابا فریدون مدتی بعد لقب سرداری به خود گرفت و کمتر توی خونه پیداش بود. وقتی بیرون از خونه بود تورج و من از غصه تنهایی و دوری از پدر دوباره ساعت ها کنار در به انتظار برگشتن سردار می نشستیم ولی اون وقتی می اومد خونه، حواسش کاملاً معطوف به ایرج بود و غصه هامون بیشتر می شد. راستش تورج بیشتر از من از این ماجرا زجر می کشید. همه ش می گفت: «من انتظار بابا رو کشیدم تا از جنگ برگرده و اونوقت ایرج صاحب بابا فریدون شده». از شدت حسادت و لج و لجبازی در و دیوار و شیشه های خونه از دست تورج جای سالم به خودش نمی دید. (بازپرس مطلبی را یادداشت می کند). یک بار من و مامان که برای خرید رفته بودیم بیرون، وقتی داشتیم برمی گشتیم خونه، یهو از کوچه صدای ضجه و گریه های ایرج رو شنیدیم. مامان با عجله وارد خونه شد. در اثر کتک کاری مامان صدای گریه های تورج با ایرج قاطی شده بود. وقتی سردار اومد خونه مامان بهش گفت «تورج قصد داشته ایرج رو خفه ش کنه». اونوقت بود که بیچاره تورج نقش نیروهای دشمن رو برای سردار بازی کرد و کتک حسابی از سردار به جون خرید. همه جای بدنش کبود شده بود و جای سالم نمی تونستی توش پیدا بکنی. خودش می گفت چند روز نتونسته روی صندلی مدرسه بشینه. از اون روز به بعد کینه های تورج نسبت به ایرج چندین برابر شده بود. ایرج… ایرج… ایرج…. چپ می رفتی ایرج… راست می رفتی ایرج… بیچاره تورج حق داشت. هر جا می رفتی حرف ایرج بود و ایرج. انگار سردار یه دونه بیشتر بچه نداشت. وقتی جایی دعوت بود جلو چشم ما لباس افسری بچه گانه تن ایرج می کرد و چند تا بوسه حواله گونه هاش، دستشو تو دستاش می گرفت و با خودش می برد مهمونی. باز تورج می موند و من و هزاران غصه و دلتنگی که حسادت هم بهش اضافه شده بود. به مرور زمان من دیگه به این وضعیت عادت کرده بودم و بیشتر وقتمو با دوستان زیادی که در کوچه پس کوچه های محله مون پیدا کرده بودم سپری می کردم. ولی تورج به خاطر حسادت و کینه ای که از رفتار پدر نسبت به ایرج به دل گرفته بود دست بردار ماجرا نبود. به روش های مختلفی ایرج رو اذیت و آزار می کرد. یه روز دفتر مشق هاشو پاره می کرد. یه روز کیف مدرسه شو قایم می کرد. یه روز کفشاشو می نداخت حیاط همسایه. یه بار هم سر اینکه از روی حسادت، نصف شب وقتی که ایرج خواب بود موهای بلند و خوشکلشو با قیچی بدریخت کرده بود کتک حسابی از سردار خورد. (بازپرس مطلبی را یادداشت می کند). فردای اون روز شب شده بود و خبری از تورج نبود. همه داشتن دنبالش می گشتند. ولی اون پیداش نبود که نبود. خونه مون انقدر بزرگ شده بود که به قول سردار حتی یه گردان جنگی هم می تونست توش کمین بکنه و دشمن بویی ازش نبره! من که نسبت به بقیه اعضای خونواده بیشتر با تورج اُخت بودم و بهتر از بقیه جای مخفی شو بلد بودم توی انباری رفتم سراغش. وقتی منو دید توی تاریکی انباری زد زیر خنده. تعجب کرده بودم. خنده و خوشحالی اون هم بعد از کتک خوردن و گرسنگی چندین ساعته؟! تورج گفت: «وقتی ایرج مو نداشته باشه بابا فریدون دیگه نمی تونه کاکل زری صداش بکنه!».
بازپرس (نگاهی به ساعتش می اندازد) یه کم خلاصه ش کن.
سلیم جناب بازپرس گفتم که من قاتل نیستم. من دل و جرأت کشتن گنجشک رو ندارم چه برسه به یه آدم؟
بازپرس درسته که گفتم خلاصه ش کن ولی نه دیگه تا به این حد! از دوران جوونیتون بگو. (سلیم تا می خواهد دهانش را باز کرده حرفی بزند بازپرس کلامش را قطع می کند) جزئیات فراموشتون نشه!
سلیم سال ها سپری شده بود و سردار پیر که سنی ازش گذشته بود تورجو گذاشته بود زیر فشار که الّا و بلّا باید با دختر یکی از فامیل ها که خودش معرفی کرده بود ازدواج بکنه.
بازپرس مگه تو برادر بزرگتر از تورج نیستی؟!
سلیم چرا جناب بازپرس؟
بازپرس یعنی تورجو قبل از تو می خواستن عروسی بگیرن؟

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   تفاوت زن و مرد در ارث

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید