دانلود پایان نامه

فرهنگ وبستر واژه بحران را این طور تعریف می کند: ((لحظه ای از داستان یا درام که در آن نیروهای متخاصم در حادترین شکل تضاد و تقابل قرار دارند)).
واژه نامه فارسی و از جمله ((فرهنگ عمید))، بحران را این گونه معنا می کند: ((بحران: آشفتگی، تغییرِ حالت، تغییر ناگهانی مریض تب دار که منجر به بهبودی یا مرگ او بشود)). (مهدی پورعمرانی،208:1386).
اساس ((بحران)) بر دگرگونی و تغییر وضع از حالی به حال دیگر است. این تغییر حال شامل بر دو نکته اصلی است:
1.خروج از حالت توازن و افتادن در مسیری که فاقد تعادل لازم برای ثبات است که عامل حرکت برای دست یابی به تعادل می شود.
2.بحران در نقطه اوج، تکلیف را معین میکند. یا به وضع ثبات می رسیم یا آن را از دست می دهیم. (قادری، 66:1380)
به علاوه، ما درباره بحرانی شدن یک بیماری نیز سخن می گوییم، که به معنای بالا رفتن شدید تب است و بعد از آن بیمار یا بدتر می شود یا شروع به بهبود می کند. (ووگلر،195:1387). در اصطلاح ادبی، بحران نقطه ای از داستان یا نمایش است که در آن جا تنش به بالاترین حد خود رسیده (و زمان گشودن گره نزدیک باشد). البته ممکن است در یک داستان چندین بحران وجود داشته باشد که هر یک به اوج منتهی می شوند. (حنیف،63 :1384)
بحران نقطه چرخشی است که بعد از آن آینده شخصیت محوری نمایشنامه دگرگون می شود. (محمدخانی، 83:1389). در اصل، این واژه از کلمه یونانی “crises” به معنای عزم و قصد و تصمیم منشأ می گیرد:
1. لحظه ای از داستان است که گره و کشمکش را مهیا و اعلام می کند (این لحظه مطابق است با epitase در تراژدی یونانی). بحران قبل از لحظه فاجعه و گره گشایی حادث می شود.
2. نمایشنامه نویس کلاسیک همواره لحظه ای را برمی گزیند که در آن شخصیت ها دستخوش شدیدترین بحران روانی یا اخلاقی اند؛ او کنش نمایشی را بر آن چند ساعت یا چند روز بحرانی متمرکز می کند و مراحل اصلی آن را به تصویر می کشد. بر عکس در نمایشنامه نویسی حماسی یا طبیعت گرا از برتری دادن بحران بر زندگی روزمره، که برجستگی خاصی ندارد، خودداری می ورزند. (شاهین – قویمی،85:1383).
بحران، صحنه اجباری داستان است. بیننده از حادثه محرک به بعد، پیوسته با وضوح بیشتر صحنه ای را پیش بینی کرده که در آن قهرمان با منسجم ترین و قدرتمندترین نیروی مخالف در زندگی خود رو در رو خواهد شد.(مک کی، 199:1388). بنابراین، بحران لحظه ای است که نیروهای متقابل برای آخرین بار با هم تلاقی می کنند و عمل داستانی را به نقطه اوج یا بزنگاه می کشانند و موجب دگرگونی زندگی شخصیت یا شخصیت های داستان می شوند و تغییری قطعی در خط اصلی داستانی به وجود می آورند. (میرصادقی،76 :1376).
پس اساس بحران بر دگرگونی و تغییر وضعیت در داستان بنا نهاده شده است. استفاده از بحران های طولانی گاه نتیجه عکس دارد. در اقتباس از ادبیات کهن ضمن انتقال بحران های اثر مورد نظر، باید به ظرفیت خواننده و لزوم استفاده از صحنه های سرگرم کننده ای که از بار عاطفی کمتری برخوردارند، توجه نمود. (یونسی،426 :1365). بحران، وقایع درام را هیجان می بخشد و با ایجاد درگیری عاطفی میزان هیجان مخاطب را هم بالا می برد. اما اگر از مرز اعتدال بگذرد، بی تردید تأثیر اصلی را نخواهد داشت. (قادری، 69:1380) مع هذا، هرگز نباید دامنه یک بحران را بیش از حد لازم گسترش داد. به عبارت دیگر، درام نویس باید از در حالت بحرانی نگه داشتن بیش از اندازه وقایع اجتناب ورزد چرا که برای مثال، توانایی خندیدن افراد بر یک واقعه کمیک، که خود ناشی از یک موقعیت بحرانی است، حدی دارد و از آن حد که بگذرد، خنده تبدیل به گریه و شادی و شعف تبدیل به رنج و عذاب خواهد شد. (مکّی،185:1366).
* تعلیق
هر نوع عدم اطمینان و بی خبری از نتیجه و انتظار را ((تعلیق)) می گویند. (قادری،71:1380). شخصیت اصلی یا یکی از شخصیت های داستان اغلب همدردی و جانبداری مخاطب را به خود جلب می کند و خواننده نسبت به سرنوشت او علاقه مند می شود. همین علاقه مندی نسبت به عاقبت کار آن شخصیت، او را در حالت انتظار و دل نگرانی نگاه می دارد و چنین کیفیتی را در اصطلاح ((تعلیق)) یا ((هول و ولا)) می گویند. (میرصادقی،75 :1376).
تعلیق که آن را هول و ولا، انتظار، دروایی (سرگشتگی و حیرانی) نیز گفته اند، عنصری است که پس از بروز بحران در داستان ظهور می کند، به عبارتی تعلیق همان انتظار بعد از بحران یا ((چه خواهد شد؟)) حوادث است. این حالت که با دلهره و اضطراب خواننده همراه است، معمولاً پس از قرار گرفتن شخصیت در شرایط خاص روی می دهد. (حنیف، 66:1384) به عبارت دیگر ((حالت تعلیق)) یا ((هول و ولا)) کیفیتی است که نویسنده برای وقایعی که در شرف تکوین است، در داستان خود می آفریند و خواننده را مشتاق و کنجکاو به ادامه داستان می کند و هیجان و التهاب او را برمی انگیزد. (میرصادقی،231:1365). نویسنده معمولاً پس از جلب توجه خواننده به وضعیت شخصیت اصلی داستان، با قرار دادن او در وضعیتی نامساعد، زمینه نگرانی او نسبت به شخصیت مورد نظر را فراهم می کند. این نگرانی با تعلیق که به طرق مختلف (از جمله طرح یک معما) در داستان رخ می دهد، معمولاً از عوامل اصلی ایجاد جذابیت در داستان پیش می رود. (همو،67).
به این اعتبار، تعلیق یکی دیگر از وجوه گره افکنی یا پیچیدگی است، چرا که هر نوع گره افکنی و یا مانعی که در مسیر قهرمان قرار می گیرد برای مدتی او را از رسیدن به هدف باز می دارد. یعنی قصد او را در انجام دادن امری معلق می گذارد. و مخاطب تمایل بیشتری برای همراه شدن با شخصیت و سر در آوردن از بقیه ماجرا از خود نشان می دهد. (مکّی،191:1366).
اساس تعلیق را ((پیش بینی)) تشکیل می دهد. تردید و دودلی بیننده در مورد رسیدن یا عدم رسیدن به هدف، ایجاد تعلیق می کند. بنابراین، وجود اطلاعات برای ایجاد تعلیق امری ضروری است. بعضی از وقایع به قدری مسلم و طبیعی هستند که به هیچ وجه ایجاد تعلیق نمی نمایند. آنچه مسلم و بدیهی است، این که تعلیق در ((ستیز)) به وجود می آید. کاراکتری تصمیم به انجام کاری می گیرد. اگر نیرویی در برابرش قرار نگیرد، رسیدن او به نتیجه، عادی است. اما اگر اطلاعی در مورد نیازهای مخالف این تصمیم که در سر راه رسیدن به جواب وجود دارند، داده شود؛ آن وقت بیننده مردد می شود. صورت درست تعلیق هنگامی حاصل می شود که حس ترس و ترحم در مخاطب برانگیخته شود، و او با اثر همدلی کند. تعلیق در حقیقت بیش از آن که یکی از عوامل و عناصر ساختار دراماتیک باشد، کیفیتی است که بر اثر رعایت اصولی خاص در مخاطب ایجاد می شود. اما تعلیق به عنوان عنصری از ساختار دراماتیک به معنای معلق نگه داشتن امری است که مخاطب به شدت علاقه مند به کشف آن است.
((تعلیق)) به دو شکل قابل دست یابی است:
1) به شکل طبیعی 2) به شکل تکنیکی.
تعلیق به شکل طبیعی بر اثر ((هماهنگی)) درست کاراکترها و آشکار شدن تضاد آنها به وجود می آید. اما تعلیق به شکل تکنیکی در ارتباط با ((بحران)) قابل دست یابی است. اگر نویسنده با ترتیب دادن بحران ها بر پایه شدتِ هیجانی آنها، به شکلی عمل کند که مخاطب دائماً در انتظار بحرانی دیگر باشد، تا انتها او را با خود همراه خواهد داشت. در این شکل تعلیق هم به دیالوگ نویسی و هم به صورت کیفیت بیان داستان ارتباط دارد. رعایت حدِ اعتدال در تعلیق بسیار مهم است. تعلیق به عنوان عاملی مستقل و قائم به ذات در درام وجود ندارد، بلکه در جزء جزء عناصر اصلی ساختار دراماتیک اعم از ((ستیز)) تا ((پیچیدگی)) و ((بحران)) حضور آن ملموس است. (قادری،72:1380).
* اوج
اگر کسی به یک نمایش به عنوان یک پرسش دراماتیک فکر کند، اوج صحنه ای است که به پرسش پاسخ می دهد. اوج، پروتاگونیست و آنتاگونیست را بر ضد یکدیگر در یک رویارویی نهایی که همه مشکلاتشان را رفع می کند در گود مبارزه قرار می دهد. (کاترون،92:1388). برای این که داستان کامل شود، مخاطب باید بار دیگر لحظه مرگ و تولد دوباره را تجربه کند. این نقطه اوج است، آخرین و خطرناک ترین مواجهه با مرگ. (ووگلر، 239 :1387). نقطه ای در نمایش که در آن تماشاگر بالاترین حد هیجان و شور را به صورت عملی تجربه می کند. (محمدخانی،82:1389).
نقطه اوج داستان، نتیجه منطقی حوادث پیشین است که همچون آبی در زیر زمین جریان داشته و از نظر پنهان مانده است و جاری شدن آب روی زمین پایان ناگزیر آن است؛ منطق مسیر حوادث نیز ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند اما وقتی به نتیجه نهایی آن می رسد، خواننده آن را می پذیرد. اثری ممکن است بزنگاه های متعددی داشته باشد و بزنگاهی قوی تر از بقیه باشد، معمولاً این بزنگاه اصلی بر بزنگاه های دیگر مقدم است. (میرصادقی،77:1376).در نمایشنامه، لحظه ای را گویند که شدت نمایشی به حد خود می رسد، معمولاً این لحظه، پس از روند کند رو به فزونی کنش، رخ می دهد و درست قبل از مرحله فاجعه، به نقطه اوجِ منحنی نمایش می رسد. (شاهین – قویمی، 318:1383).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   فرقه وهابیت

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید