–  نظرات مارکسیست ها در مورد طبقه:

  • کارل مارکس:

بنا به نظر مارکس مفهوم اقتصاد زیربنا و واقعیت اساسی جامعه است و بر اساس آن روبنا و سایر واقعیت­های جامعه و از جمله طبقه شکل می­گیرد. مارکس می­گوید: “شکل­های متفاوت مالکیت، یا شرایط اجتماعی هستی، خود پایه­ای است که روبنای کاملی از احساس ها، پندارها، شیوه­های اندیشه و نگرش به زندگی، با تفاوت­ها و شکل­های ویژه خویش بر اساس آن پا می­گیرد. تمامی طبقه بر پایه شرایط مادی خویش و روابط اجتماعی متناسب با آنها در پدید آوردن این روبنا و شکل دادن به آن سهیم است.”( مارکس ،1382 : 59 )

به نظر مارکس، بر مبنای موقعیت ها و وظایف گوناگونی که افراد در ساختار تولید جامعه دارند، طبقه اجتماعی شکل می­گیرد. “دو عامل اصلی  در تشکیل طبقه­ی اجتماعی دخیل است: شیوه­ی تولید ( کشاورزی، پیشه­وری، صنعتی ) و مناسبات تولید. همین عامل دوم است که لایه­های عمده­ی مشاغل را در ساختار اقتصادی جامعه ایجاد می­کند. ( تامین، 7:1373) صنعت و بازرگانی، تولید و مبادله­ی لوازم زندگی، به نوبه خود توزیع(نعمات مادی)، ساختار طبقات مختلف اجتماعی را تعیین می­کنند.”  ( مارکس ،1386 : 300)

تعریف مارکسیستی طبقه نشأت گرفته از فرض تقدم تولید بر دیگر ابعاد است. طبقه مجموعه­ی بهم پیوسته­ای از افرادی است که نقش یکسانی در سازوکار تولید ایفا می­کنند. (لیپست و همکاران، 1381 : 36 )

در هر دوره­ای از تاریخ ما شاهد نوع خاصی از شیوه­های تولید هستیم که بر اساس آن روابط تولیدی خاص و در نتیجه طبقات خاص هر دوره­ای  شکل می­گیرد. مارکس بر اساس شیوه­های تولید دوره­های اجتماعی کمون اولیه، دوره باستان یا برده­داری، دوره فئودالی، دوره سرمایه­داری و کمون ثانویه را برای تکامل جوامع بشری برمی­شمارد. که در دوره اول و آخر یعنی کمون اولیه و کمون ثانویه ما یک جامعه بی طبقه را داریم. اما در سه دوره دیگر( برده­داری، فئودالی، سرمایه­داری) طبقات مختلفی حضور دارند و  تضاد و تقابل بین این طبقات اجتماعی وجود دارد. دو طبقه اصلی همواره در جامعه حضور دارند. طبقه­ای که مالکیت وسایل تولید را دارد و طبقه دیگر که فاقد مالکیت وسایل تولید است و به دست طبقه دیگر استثمار می­شود.

طبقه اجتماعی در نظر مارکس هر مجموعه­ای از افراد است که عملکرد یکسانی در سازمان تولید دارند. ” آزاده و برده ” ،” پاتریسین و پلبین “، “لرد و سرف” ،” استادکار  و کارگر مزدور “و به عبارتی دیگر “ظالم و مظلوم ” اسم طبقات اجتماعی  در دوره­های مختلف تاریخی هستند. این طبقات به وسیله تفاوت در موقعیت نسبی­شان در اقتصاد از هم تشخیص داده می­شوند. ( بندیکس و لیپست ،1966: 7  )

در بحث مارکس می­توان دو رده اصلی یا دو دسته­ی طبقاتی را از یکدیگر جدا کرد. یکی طبقه­های تولید کننده­ی مستقیم و دیگری طبقه­هایی که محصول های تولیدی را به خود اختصاص می­دهند، و بر فراشد تولید با اقتدار مادی، سیاسی، حقوقی، و در بسیاری از موارد از راه­های ایدئولوژیک، و در یک کلام، به واسطه­ی مالکیت خصوصی و حقوقی خودشان بر ابزار تولید، نظارت می­کنند، و به این اعتبار طبقه­های حاکم نامیده می­شوند. این دو رده را می­توان دو قطب اصلی یا دو حد مناسبات تولیدی نام داد. ( احمدی، 1380 : 413 )

مارکس در دورن طبقات از تقسیم بندی هایی به نام قشر یاد می­کند که گاهی از منافع متضاد با یکدیگر برخوردارند. به عنوان مثال وی در دورن طبقه بورژوازی از بورژوازی مالی و بورژوازی صنعتی به عنوان دو قشری که در برهه­هایی از زمان منافع آنها در تضاد با هم قرار می­گیرد، نام می­برد.” در دوره لوئی فیلیپ ( یا دوک اورلئان)، بورژوازی فرانسه نبود که فرمانروایی می­کرد، بلکه فقط بخشی از آن بورژوازی، بانکدارها، سلاطین بورس، سلاطین راه آهن، مالکان معادن زغال سنگ و آهن، جنگل­ها، بخشی از مالکان ارضی پیوسته به آنها، خلاصه اشرافیت مالی بود که زمام امور را در دست داشت. این اشرافیت بر تخت سلطنت نشسته بود، قوانین خودش را به مجالس قانون­گذاری دیکته میکرد.”( مارکس ، 1387 : 9 ) “در بازرگانی، صنعت، کشاورزی، کشتیرانی، در همه جا منافع بورژوازی صنعتی بود که بدینسان تهدید می­شد و به طور دایم توسط این نظام آسیب می­دید.”  ( همان :13 )

وی همچنین از” لمپن پرولتاریا” نام می­برد که در درون پرولتاریا قشری متمایز از پرولتاریای صنعتی را شکل می­دهد که در “هر شهر بزرگی توده­ای متمایز از پرولتاریای صنعتی را تشکیل می­دهد، کانون انواع و اقسام دزدان و جنایتکاران که از فضولات جامعه زندگی می­کنند، افرادی دون شغل مشخص، ولگرد، مردمانی بی­خانه و کاشانه، که ماهیتشان بسته به سطح فرهنگی قوم و ملتی که خود بدان تعلق دارند، فرق می­کند.” ( همان : 33)

البته مارکس در هر دوره ای از تاریخ علاوه بر طبقات اصلی، قائل به وجود  طبقات دیگری است که از بقایای طبقات در دوره­های پیشین هستند و به تدریج در میان طبقات جدید حل میشوند. و جامعه جدید به تدریج دوقطبی می­شود.

مارکس در کتاب  “سرمایه”، سه طبقه اصلی را مطرح می­کند که توسط روابط شان با ابزار تولید، از یکدیگر تمایز یافته اند: 1- سرمایه­داران یا مالکان ابزار تولید 2- کارگران یا همه آنهایی که توسط دیگران به کار گرفته می­شوند  3-زمین داران یعنی کسانی که به نظر می­رسد در نظریه مارکسیستی متفاوت از سرمایه­داران اند و به عنوان بازماندگان دوره فئودالیسم در نظر گرفته شده اند. ( لیپست و همکاران : 36 )

در مطالعه قشربندی از دیدگاه مارکسیستی علاوه بر وجود عینی طبقه ما به یک سری مفاهیم ذهنی از قشربندی اجتماعی می­رسیم. مارکس بیان می­کند که زمانی که طبقه کارگر از موقعیت و منافع  خویش در سازمان تولید آگاهی یابد و همراه با دیگر اعضای طبقه کارگر برای به دست آوردن حق خود وارد مبارزه شوند، طبقه از حالت طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل می­شود.” افراد جداگانه فقط تا آنجا طبقه­ای را تشکیل می­دهند، که نبرد مشترکی را علیه طبقه دیگر به پیش برند؛ در عین حال که آنان تا سرحد دشمنی با یکدیگر به رقابت می­پردازند. ” (مارکس ، 1386 :358 )

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   نقش نفت واثرات آن درتولید ناخالص ملی

” تا آنجا که میلیون­ها خانواده دهقانی در شرایط اقتصادی به سر می­برند که آنها را از یکدیگر جدا می­سازد، و نوع زندگی، منافع و فرهنگ آنها را با زندگی، منافع  و فرهنگ دیگر طبقات جامعه در تضاد می­گذارد می­توان آنها را طبقه­ای واحد دانست. اما این خانواده­ها از آنجا که بین دهقانان خرده مالک فقط پیوندی عملی وجود دارد، و از آنجا که شباهت منافع آنان موجب هیچ­گونه اشتراکی، هیچ گونه ارتباط ملی یا سازمان سیاسی در بین آنان نیست، طبقه محسوب نمی­شوند.” (مارکس ،1382 :167)

و در جایی دیگر دوباره به این مطلب اشاره می­کند: ” اوضاع اقتصادی ابتدا توده مردم کشور را به کارگر تبدیل می­کند. سلطه سرمایه­داران برای این توده موقعیتی مشترک و منافعی مشترک آفریده است. بنابراین این توده طبقه­­ای است علیه سرمایه، اما نه طبقه­ای برای خود. در جریان مبارزه است که این توده متحد می­شود. خود را به یک طبقه برای خود تبدیل می­کند.” ( مارکس و انگلس ،1987: 34)

دیدگاه مارکسیستی مطالعه­ی قشربندی سه مفهوم کلیدی را نیز دربر­می­گیرد که عبارتند از: آگاهی طبقاتی، همبستگی طبقاتی، و ستیزه­ی طبقاتی

منظور از آگاهی طبقاتی، خودآگاهی یک طبقه – مثلاً طبقه­ی کارگر–  به نقشی است  که اعضایش در فرایند تولید ایفا می­کنند و به روابطی است که با طبقه مالکان وسایل تولید دارند. همچنین آگاهی طبقاتی ایجاب می­کند که از حدود بهره­کشی کارگران توسط صاحبان سرمایه درک صحیحی داشت و کارگران را به سهم عادلانه­ای که باید از” ارزش افزوده”  کارشان نصیب ببرند، آگاه کرد. ( تامین : 8 )

منظور مارکس از همبستگی طبقاتی، اقدام هماهنگ طبقه­ی کارگر برای رسیدن به هدف­های اقتصادی و سیاسی است.

مفهوم ستیزه­ی طبقاتی شامل دو وجه اصلی است:

  • مبارزه­ی ناآگاهانه میان پرولتاریا و سرمایه­داران برای برخورداری از کالاهای اقتصادی پیش از نایل شدن به آگاهی طبقاتی.
  • مبارزه­ی آگاهانه و هماهنگی که دو طبقه را در برابر هم قرار میدهد و پرولتاریا با آگاهی یافتن به نقش تاریخی­اش برای بهبود وضعیت زندگیش و در بلند مدت برای در اختیار گرفتن وسایل تولید مبادرت به عمل جمعی می­کند. ( همان ، 9)

مارکس یقین داشت که در اوضاع و احوال مناسب، یعنی اگر کارگران مأیوس نشوند، یا در دام انتظار موهوم زندگی بهتر در دام آخرت نیفتند، به وضعیت خود آگاهی می­یابند و برای تغییر دادن آن به طور جمعی عمل می­کنند.  ( همان )

از دیدگاه مارکس طبقه باید از دو مرحله اساسی عبور کند تا واجد کیفیت طبقه­ای شود. وی نخستین مرحله را  “طبقه در خود” می­نامد که در این حالت، طبقه شامل تمام افرادی است که دارای موقعیت مشترکی در نظام تولید، ولی فاقد آگاهی طبقاتی­اند، مانند روستاییان. دومین مرحله تحولی طبقه عبارت است از “طبقه برای خود ” یعنی وقتی که” طبقه در خود”، به سبب شرایط و امکاناتی که در نظام تولید فراهم آمد، و انسان­ها آگاهانه با استفاده از علم و دانش ایجاد همبستگی و انسجام کردند و به آگاهی طبقاتی دسترسی یافتند، آن گاه “طبقه برای خود” ایجاد می­شود. از نظر مارکس طبقه بورژوازی و طبقه پرولتاریا از این مراحل گذشته­اند. (ادیبی،1354 :172)

 

 

 

  • ولادیمیر لنین:

هرچند که به قول کوهن، لنین را نمی­توان در زمره دانشمندان علوم اجتماعی قرار داد، اما بررسی دیدگاه او در مورد طبقه در اینجا مناسبت پیدا می­کند. دیدگاه لنین در مورد طبقه تماماً مارکسیستی است. لنین طبقه را اینگونه تعریف کرده است:  “طبقات به گروه­های بزرگی از افراد اطلاق می­گردد که به وسیله­ی جای خود در سیستم تاریخاً معین تولید اجتماعی، بر حسب مناسبات خود (که اغلب به صورت قوانین تثبیت و تنظیم گردیده است) با وسایل تولید، بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابراین بر اساس شیوه­های دریافت و میزان آن سهمی از ثروت اجتماعی که در اختیار دارند از یکدیگر متمایزند. طبقات آن چنان گروه هایی از افراد هستند که از بین آن­ها یک گروه می­تواند، به علت تمایزی که بین جای آن­ها در یک رژیم معین اقتصاد اجتماعی وجود دارد، کار گروه دیگر را به تصاحب خود در آورد.” (لنین، 1384: 1429)

وی در آثار خود همواره از طبقات پرولتاریا و بورژوازی و تضاد و اختلاف بین این­دو سخن به میان می­آورد. وی علاوه بر این دو طبقه، به طبقه دهقان و طبقه خرده بورژوازی هم اشاره دارد.

در هر کشور سرمایه­داری، در ردیف پرولتاریا همواره قشرهای وسیع خرده بورژوازی و صاحب کاران کوچک قرار دارد. سرمایه­داری از تولید کوچک به وجود آمده است و دایماً به وجود می­آید. یک سلسله قشرهای متوسط ناگزیر مجدداً به وسیله سرمایه­داری به وجود می­آیند. این تولید کنندگان کوچک جدید هم ناگزیر مجدداً به صفوف پرولتاریا پرتاب می­گردند. ( همان: 90)

لنین نیز همانند مارکس اعتقاد دارد که با رشد و گسترش سرمایه­داری طبقه خرده­بورژوازی به ناچار به صفوف پرولتاریا می­پیوندند. و جامعه­ی سرمایه­داری یک جامعه­ی دو قطبی می­گردد. علاوه بر طبقه خرده بورژوازی، لنین از طبقه دهقانان هم نام می­برد که از بقایای جامعه فئودالی هستند. و به مرور در جامعه سرمایه­داری حل می­شوند.

یکی از قضایای جدیدی که لنین مطرح کرد، قضیه حزب پیشتاز بود. برخلاف نظر مارکس که معتقد  بود در جریان رشد سرمایه­داری کارگران به مرور به آگاهی طبقاتی می­رسند و از حالت ” طبقه در خود ” به  “طبقه برای خود” تبدیل می­شوند، لنین معتقد بود که کارگران به تنهایی نمی­توانند به آگاهی طبقاتی برسند. ” از نظر لنین حتی طبقه کارگر هم احتمال ندارد به خودی خود به حالتی از آگاهی انقلابی دست یابد. بلکه برعکس، پرولتاریا مستعد گرایش­های اتحادیه طلبانه­ای است که به جای انقلاب به تقاضاهایی برای انجام اصلاحات و کسب منافع اقتصادی رهنمون می­شود. لذا برای هماهنگ ساختن انقلاب، حزب پیشتازی لازم است  تا آگاهی انقلابی را به درون توده بالقوه انقلابی تزریق کند و حتی پس از سقوط رژیم قبلی نیز به هماهنگ سازی انقلاب ادامه دهد” .

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید