دانلود پایان نامه

در داستان «روایت دیگر» همین رفتار باز به چشم می‌خورد. خواهران ثروتمند که گوشوارهایشان از زیر تور سیاه چشم نوزاد را می‌زد و باز هم به کتاب‌ها و کاغذ‌های او پیله کرده‌اند (ر.ک.روانی‌پور،1369ج:78). رفتار بد این خواهران آن زمان اوج می‌گیرد که بالای قبر خواهرشان قرار می‌گیرند در حالی که به شدت از مرگ او خوشحال هستند تظاهر به ناراحتی می‌کنند.
«او را دراز به دراز توی گودالی می‌خوابانند و در اینجا نوزاد ضجه خواهران عزادار را می‌شنود که فریاد می‌کشیدند: بعد از تو ما چه کنیم! و او غیرتی می‌شود برای اولین بار در زندگیش احساس گناه می‌کند، قلبش می‌گیرد، در قبر تکان می‌خورد و خواهرانش ناگهان با وحشت عقب می‌نشینند و همگی با هم او را با انگشت بهم نشان می‌دهند و فریاد می‌کشند (جوری فریاد می‌کشند که انگار عقرب دیده‌اند) وای بازم می‌خواد زنده بمونه!» (همان،1369ج:80).
نویسنده نه تنها به این نوع خانواده‌های اشرافی اشاره می‌کند، بلکه به نمونه‌هایی از این مرفهان بی‌درد که در بحبوبه جنگ و انقلاب زندگی می‌کردند نیز اشاره کرده است. در مقابل این نوع خانواده‌ها، زنان بی‌سرپرست و تنها و طرد شده هستند که از کمترین امکانات زندگی محروم‌اند. نمونه‌های این نوع زنان را در (دل فولاد، جمعه خاکستری، کولی‌کنارآتش، سه تصویر) قابل مشاهده است که در مقابل این خانواده‌های اشرافی قرار می‌گیرند.«کنار دیوار در کوچه‌ها راه میرفت، از پنجره بسته خانه‌ها صدای خنده و موسیقی میامد. از کنار در بزرگی گذشت، سگی پارس می‌کرد، غریبه بود، محله را نمیشناخت، در خیابان فرعی پیچید، ماشینهای شخصی بوق میزدند، چراغشان را روشن میکردند و با نیش قرمزی او را از جا میپراندند» (روانی‌پور،1369الف:134).
«مرد خریدار چاق بود با صورتی سرخ و تپل و لهجه غلیظ ترکی و با مرد فروشنده چونه می‌زد و هر از گاهی برمی‌گشت و به زنهای توی صف نگاه می‌کرد و می‌خندید، دو تا دندان طلایی داشت و سرجایش وول می‌خورد و خوشحال بود، خیلی خوشحال» (روانی‌پور،1369ج:87).
در مجموعه «نازلی»، در اولین داستان این مجموعه «رعنا» زنی ثروتمند و غرب زده است که قهرمان داستان را با ثروت و چک‌های بی‌حساب خود در جمع دوستانش تحقیر می‌کند و تمام فکر او مجالس مختلف است که برپا می‌کند و شاعران و نویسندگان فقر‌زده را در چنگ خود نگه می‌دارد. قهرمان داستان نازلی با وارد کردن پهلوان همه دوران سعی در تحقیر او دارد و به این صورت ثروتش را در چشمش خوار می‌کند (ر.ک.روانی‌پور،1381: 14).
در کولی‌کنارآتش «آینه» وقتی وارد تهران می‌شود تا مدتها دربه دری را تحمل می‌کند و با آشنایی با قمر و سحر به خانه آنان راه پیدا می‌کند اما با نبودن کار و شلوغی‌های سال 59 مواجه می‌شود و مجبور به گدایی لباس کهنه‌های در محل‌های بالای شهر می‌شود و با واکنش مختلف این قشر از جامعه روبرو می‌شود (ر.ک.روانی‌پور،223:1388).
3-2-1-2-3-کار و نوشتن:
وجه تمایز زنان روشنفکر با دیگر زنان جامعه در این است که این زنان برای اینکه مستقل باشند و روی پای خود بایستند، به کار کردن بیرون از خانه رو می‌آورند گرچه گاهی احساس نارضایتی می‌کنند «کار، کاری که آنچنان مشتاق، زندگی زنانه‌اش را به خاطر آن رها کرده بود مثل وزنه‌ای سنگین و سربی روی زندگیش فشار میاورد» (روانی‌پور،133:1383). کار و نوشتن و مطرح شدن، مهمترین بخش زندگی زنان روشنفکر جامعه روانی‌پور است. عشق به نقد و تحلیل و نوشتن برخستگی‌های آنان چیره می‌شود. زندگی این زنان با کار و تلاش عجین است. اما بعدها این نگاه نویسنده عوض می‌شود و در کنار نوشتن به زندگی، فرزند، همسر توجه دارد و در زن فرودگاه فرانکفورت این مسأله شکلی کاملا متمایز می‌گیرد.
در دل فولاد اوج زندگی گریزی و تلاش برای کار و نوشتن است به گونه‌ای که فکر زمان تمام زندگی نویسنده را پر می‌کند و مدام نگران زمان است که می‌گذرد «جلسه نقد و تحلیل، خونی انگار در رگهایش دوید. جانی تازه گرفت و دید که آن زن، هم او که آنسوی سیم جیغ می‌کشید، با صدایش که از آب نمک بود عقب نشست» (همان،27:1383). با نوشتن است که قهرمان هویت پیدا می‌کند و مشکلات را فراموش می‌کند در حقیقت به هر چیزی چنگ می‌زند تا زمان را از دست ندهد و نوشتن هجوم زندگی و بودن برای اوست.«همان وقت بود که با خودم گفتم باید روزانه زندگی کنی و یا مثل پروانه که مهلت هشت روزه‌ای بیشتر ندارد. تمام این مدت کار کرده ام، چه آرامشی!» (روانی‌پور،9:1381).
تمام فکر این زنان، تلاش برای نوشتن است و نوشتن راهی است که آنان را از فشارها و ظلمی‌که بر آنان وارد شده است نجات می‌دهد. به اعتقاد روانی‌پور نوشتن پناه اوست. روانی‌پور در «چندین هزار و یک شب» با الگوبرداری از هزار و یک شب و داستان شهرزاد قصّه‌گو، نجات این زنان را نیز در نوشتن می‌داند. اگر شهرزاد باید قصه می‌گفت تا به این صوت خود را از چنگ مرگ نجات دهد، این زنان نیز باید بنویسند تا از خرد شدن و نابود شدن در امان بمانند. زمان برای آنان ارزشی بی‌نهایت دارد همانگونه که در چندین هزار و یک شب شهرزاد باید قصه‌ای برای بیان کردن داشته باشد و زن قهرمان هر شب در شهر می‌گردد با قصه‌ای نزد شهرزاد بازمی‌گردد تا او را نجات دهد(ر.ک.روانی‌پور،97:1372).
افسانه سربلند در دل‌فولاد نیز باید از زمان نهایت استفاده را بکند تا از اتهام‌های وارد شده جلوگیری کند و چهره واقعی خود را به پدر نشان دهد.او باید ثابت کند که زور آن زنی که می‌نویسد بیشتر از زنی است که با لباس نارنجی نصف شب در خیابان سرگردان است. تمام استرس افسانه زمان است، زمان چون اتوبوس است که ممکن است از رفتن او غافل شود و وقتی برسد که اتوبوس رفته باشد. «دیروقت شب بود، کار کرده بود و اتوبوس از دستش در نرفته بود و دیکتاتور طوری توی پنجره نشسته بود که هیکلش تمام قاب را پوشانده بود» (روانی‌پور،101:1383). دیکتار نماد نوشتن است که مدام بر افسانه امر و نهی می‌کند و او را وادار به نوشتن می‌کند و قطار و اتوبوس نماد زمان و سرعت گذشت عمر است «آدمی‌که به خاطر یک درخت نارنج در چهارچوب دری نیمه باز زندگیش را حداقل بخشی از زندگیش را کنده است و گذاشته تا زیر چرخ‌های اتوبوس و یا قطار له ‌شود. ناگهان می‌بیند که چیزی ندارد، دستان خالی، ذهن پریشان و یک درخت خشک شده نارنج و قطاری که راه افتاد و اتوبوسی که رفته است» (همان،22:1383). این نگرانی دایمی‌ روانی‌پور است که در دل فولاد در قالب افسانه سربلند او را شکل می‌دهد که نگران زمان است «زمان چه آسان از بغل گوش آدمی‌‌می‌گذرد به سرعت باد، به سرعت برق. و همیشه خیال می‌کنی آماده‌ای، همه کارهایت را کرده ای و آماده تا وقتی اتوبوس برسد سوار شوی و با آن بروی در همان خطی که می‌خواهی، اما پلک می‌زنی و اتوبوس رفته است. همیشه اتوبوس رفته است و تو مانده‌ای» (همان،22:1383).
نویسنده نگرانی از دست دادن زمان و فرصت نداشتن را در (داستان پرشنگ و رمان دل فولاد) به بهترین وجه نشان می‌دهد. این سالها اوج فعالیت‌های کاری روانی‌پور است به همین دلیل تمام استرس‌ها و نگرانی‌های او در این بخش قابل ملاحظه است. روانی‌پور نگران از اینکه مبادا وقت را از دست بدهد. در تمام رمان دل فولاد براین نکته تاکید دارد. نوشتن، ثبت کردن مبارزات مردم، قصه خواندن و نقد و تحلیل تمام ذهن نویسنده را پر کرده است. «برای کارهای اساسی وقت لازم است و این زندگی، زندگی بیست و پنج ساله چه زود تمام می‌شد، زمان می‌گذشت به سرعت باد و فرصتی نبود تا کتاب بخواند، قصه بنویسید و زندگی و مبارزات مردم را ثبت کند، نه، دیگر زندگی به آخر رسیده بود» (روانی‌پور،1369الف:110).
3-2-1-2-4-نداشتن خانه و سرپناه:
ویرجینیا وولف در کتابی از آن خود می‌نویسد «زنی که می‌خواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد» (وولف،24:1384). آنچه که ذهن روانی‌پور را در این سال‌ها سخت به خود مشغول می‌کند دغدغه نوشتن و مطرح شدن زنان چون خود اوست اما در این راه مشکلات زیادی وجود دارد. یکی از مشکلات قهرمانان داستان او در‌بدری در شهرها و نداشتن خانه و مسکن و سرپناه است. آنچه که مدام ذهن افسانه سربلند را اذیت می‌کند، بی‌پناهی و نداشتن خانه است«خواهد گفت خانه‌اش آتش گرفته است و این خیلی بهتر است که خانه آدمی ‌آتش گرفته باشد تا اصلاً خانه‌ای نداشته باشد. یک خانه آتش گرفته وجود دارد و هرچه وجود داشته باشد می‌توانی رویش قیمت بگذاری» (روانی‌پور،160:1383).
داشتن این خانه چقدر در حل مشکلات و نوشتن بی‌دغدغه، به او کمک می‌کند به طوری که وقتی افسانه خانه‌ای پیدا می‌کند، حسی که از این خانه و استقلال دارد قابل توصیف نیست.
«تا دیروقت شب کار کرده بود و حالا اولین بار بود که بعد از سالها در خانه خودش بیدار می‌شد و نه در اطاق خودش!؟ خانه خودش حسی گم شده و آشنا: دو تا اطاق و همه چیز از آن خودش. یک خانه مستقل یک جای خوب. می‌توانست درِ خانه‌اش را ببندد و برود و باز برگردد و توی راه به خودش بگوید که می‌روم خانه خودم و این هم کلید!» (همان،83:1383).
در کولی‌کنارآتش نویسنده به سراغ بی‌سرپناهی آینه می‌رود و نداشتن خانه و سرپناه زنان مطلقه و روشنفکر جامعه را بیان می‌کند. آینه معتقد است هنگامی‌که می‌تواند آینه بخرد پس می‌تواند خانه‌ای نیز داشته باشد«به دستانش می‌اندیشید که از پس خریدن آینه‌ای برآمده بود…. هرکس بتواند آینه‌ای بخرد از پس خریدن همه چیز برمی‌آید…. در جایی نامعلوم و دور خانه‌ای ساخت، سنگهایش همه سبز در سرایش گل کاشت و درختان، ناگهان از زمین قد کشیدند» (روانی‌پور،115:1388).
بی‌سرپناهی سخت‌ترین درد و مشکل زنان است. در کولی‌کنارآتش زنان بدون سرپناه شب‌های زیادی را در قبرستان‌ها، بیمارستان و ترمینال می‌گذرانند«خانه، خانه خودش…. دلش از شوق می‌لرزید، در دل زندگی بودند، در دل جهان، نه در نکبت قبرستان و آویخته بر گردن این و آن» (همان،101:1388). روانی‌پور خود بیان می‌کند که اینها همه نشانه‌هایی از زندگی خود اوست. با اینکه او به عنوان یک زن تحصیل‌کرده و نویسنده به تهران قدم گذاشته بود، شب‌های زیادی آوارگی کشیده و در سخت‌ترین شرایط زندگی کرده و شغل‌ها زیادی را نیز تجربه کرده بود. شب‌های تاریک زندگی آینه، شب‌های سخت و طاقت فرسای زندگی اوست. «انگار کسی همه عالم را خبر کرده است که تو جا و مکان نداری ، که باز توی خیابان افتاده‌ای و تو می‌خواهی نشان بدهی که هیچ اتفاقی نیفتاده که امروز، دیروز است و دیروز فردا و پس فردا» (همان،194:1388).
3-2-1-2-5-تنهایی:
تنهایی بزرگترین جرم زنان روشنفکر است. به خاطر این تنهایی روزهای تعطیل برای آنان خسته کننده و کسالت‌بار است. «زن غلتی زد، پتو را دور خود پیچید و به ساعت دیواری خیره شد. حرکت پاندول یکنواخت و منظم بود، مثل دیروز مثل روزهای پیشین. روی صفحه ساعت غبار نشسته بود و عنکبوتی پر حوصله دور بر ساعت تار تنیده بود» (روانی‌پور،1369الف:133). «جمعه خاکستری» حکایت تلخ تنهایی زنی است که تنها زندگی می‌کند؛ زنی که در پایان روز به پرنده‌ای پناه می‌برد که او نیز به زودی می‌میرد و اندوهی تلخ برای او به جا می‌گذارد. روانی‌پور با بیان این داستان‌ها، مشکلات و سختی‌ها زنان جامعه خویش را بیان می‌کند. این تنهایی بهانه‌ای است در دست مردان تا به او نزدیک شوند و خنجری است در دست زنان تا به او ضربه بزنند.
«دیگر فهمیده بود که مجرم است. تنها زندگی می‌کرد و یک درخت نارنج را خشکانده بود اما آنها از کجا بو برده بردند که آن شب را گم کرده ، تنگی آب نمک برداشته و تمام نارنج‌ها را خشکانده …. و صداهای آن سوی سیم از او وحشت داشتند، می‌ترسیدند و گاهی رگه‌دار و خفه، شنگول و مست از او خواسته بودند که بیاید….

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   شرکت های زیر مجموعه

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید