دانلود پایان نامه

البته در حکمت متعالیه متقدم، قدمی جلوتر نهاده شده و قول به وحدت تشکیکی وجودات مطرح است.
اما در عرفان نه کثرت عرضی مورد قبول است و نه کثرت طولی؛ عرفا تجلی را واحد می‌دانند. عارف گذشته از این که تعبیر به علیت نمی‌کند، معتقد به تجلی اول و دوم و سوم … و لو در طول هم نیست؛ نمی‌گوید که از ذات حق جلوه‌ی اول صادر شده و از جلوه‌ی اول جلوه‌ی دوم … عارف به یک جلوه قائل است به نام «وجود منبسط.» کثراتی که حکیم قائل است از نظر عارف، همه از لوازم وجود منبسط است. (همان، ص129)
نظرگاه حکمت متعالیه متأخر نیز همین است و نظریه‌ی علیت به مفهوم تجلی ارجاع می‌شود. (ملاصدرا، 1380، ج2، صص308 و 320)
برخلاف نظریه‌ی وحدت وجود که در آثار ابن‌عربی به طور تلویحی به آن اشاره شده از تجلی و ابعاد مختلف آن بارها به صراحت یاد شده و کمتر بحثی را در آثار وی می‌توان یافت که از این اصطلاح استفاده نشده باشد. برخی محققان نیز تجلی را دارای نقش بسیار اساسی در بینش ابن‌عربی دانسته و معتقدند که «همه‌ی افکار او در مورد ساختار وجودی عالم به همین محور باز می‌گردد به نحوی که هیچ یک از بخش‌های جهان بینی او بدون ارجاع به این مفهوم بنیادی و محوری قابل درک نیست و در یک کلام می‌توان گفت فشرده و عصاره‌ی فلسفه‌ی او نظریه‌ی تجلی است.» (رحیمیان، 1387، ص16)
بنا به نقل صدرا از شیخ الرئیس استعمال اصطلاح تجلی و ظهور در لسان حکمای مشاء نیز سابقه داشته است، از جمله عبارت زیر در اسفار که به همین مبحث اشاره دارد:
قال الشیخ الرئیس فی بعض رسائله: الخیر الاول بذاته ظاهر متجلٍ لجمیع الموجودات؛ ولو کان ذلک فی ذاته تاثیراً لغیره، لوجب أن یکون فی ذاته المتعالیه قبول تاثیر الغیر، و ذلک خلف بل ذاته بذاته متجلّ ، و لأجل قصور بعض الذوات عن قبول تجلیه محتجب؛ فبالحقیقه لا حجاب الا فی المحجوبین، و الحجاب هو القصور و الضعف و النقص. و لیس تجلیه إلا حقیقه ذاته، […]. (ملاصدرا، 1383، ج1، ص497)
خیر اول (تعالی) به ذات خود ظاهر و متجلی به تمام موجودات است،‌ و این اگر در ذاتش تأثیری برای غیرخودش باشد لازم می‌آید که در ذات متعالیش قبول تأثیر غیر باشد و این خلف (خلاف فرض) می‌باشد. بلکه ذاتش به ذات خود متجلی است، و به جهت نارسایی برخی از ذوات (موجودات) از قبول تجلی او، محتجب و پوشیده‌اند، پس در واقع حجابی نیست و اگر هست در محجوبان و پوشیدگان است، حجاب عبارت است از نارسایی و ضعف و نقص، در حالی که تجلی او جز حقیقت ذاتش نمی‌باشد.
تجلی، حلول و اتحاد
از مسائل مهم در تبیین تجلی و ظهور، ‌بیان فرق آن با اتحاد و حلول است. چرا که عدم دقت در تمییز و تفاوت نهادن بین این مفاهیم گاه برخی مبتدیان و جهله‌ی صوفیه را به ورطه‌ی عقاید کفرآمیز کشانده و می‌کشاند.
«اتحاد» عبارت است از: یک چیز شدن دو چیز و «حلول» عبارت است از: وارد شدن چیزی در چیز دیگر. با توجه به این مطلب نکته‌ی مهمی که صدرا در آثار خویش درباره‌ی نسبت ممکنات با واجب متذکر می‌شود این است که مبادا توهم کنید که وقتی ما می‌گوییم وجودات خاصه، ‌شئونات و اطوار و ظهورات وجود حق تعالی هستند، مرادمان این است که نسبت ممکنات به واجب، نسبت حلولی و اتحاد و نظایر آن است، این گمان، گمان پوچ و باطل است، زیرا حلول و اتحاد فرع بر وجود حال و محل می‌باشد و این مسئله با وحدت حقیقت وجود منافات دارد. بلکه همان گونه که گفتیم وجود دارای وحدت شخصی است، و هر چه که نام موجود بر آن می‌نهیم چیزی جز شئون و ظهورات و اطوار آن وجود واحد نمی‌باشد و اصلاً دوگانگی در کار نیست تا بتوانیم قائل به حلول ممکنات در واجب و اتحاد آن‌ها با وی بگردیم. صدرا در این زمینه در اسفار می‌نویسد:
کسی از این عبارات نپندارد که نسبت ممکنات به ذات قیوم حق تعالی نسبت حلولی باشد چه دور است آن‌چه می‌پندارند؛ حالیت و محلیت اقتضای دوگانگی را در وجود بین حال و محل می‌کند، […] وجود واحد حقیقی را ثانی و دومی نیست […] هر آن‌چه به نحوی از انحاء نام وجود بر آن می‌نهیم، جز شأنی از شئون واحد قیوم و نعتی از نعوت ذات او و لمعه‌ای از لمعات صفات او نیست. (ملاصدرا، 1380، ج2، ص322)
صدرا هم‌چنین در کتاب شواهدالربوبیه و مشاعر با تکرار عبارات مزبور و با تأکید بر این‌که نسبت واجب با ممکنات نسبت حلول و اتحاد نیست بر این عقیده خود تصریح کرده است. (ملاصدرا، 1382ب، ص68؛ 1363الف، ص53)
علامه طباطبایی نیز با نفی طول و اتحاد و با تأکید برمسئله‌ی وحدت وجود ارتباط آن با تجلی را بدین‌سان بیان می‌کند:
نظر به وجود نامتناهی و احاطه‌ی تامه که لاهوت نسبت به جهان ممکنات دارد، ارتباط لاهوت را با جهان آفرینش، هرگز نمی‌توان به صورت معلول یا اتحاد یا انفصال توجیه کرد، بلکه نزدیک‌ترین و تا حدی مناسب‌ترین تعبیری که برای این مطلب می‌توان پیدا کرد. همان لفظ «تجلی و ظهور» است که قرآن کریم نیز آن را به کار برده و اولیای دین و مخصوصاً پیشوای اول شیعه در کلام خود، این تعبیر را به طور مکرر به زبان آورده است؛ خدای بزرگی که هستی پاکش نامتناهی است و از هر جهت به جهان آفرینش، احاطه‌ی وجودی دارد، نمی‌توان گفت که: در یک جزء از اجزای جهان حلول کرده و در میان چهار دیوار هستی، وجود محدودی محبوس و زنجیری شده است، یا هویت واجبی خود را تبدیل به هویت یکی از ممکنات نموده عین یکی از ساخته‌های خود شده است هم‌چنین نمی‌توان گفت این ذات نامتناهی و محیط علی الاطلاق، در یک گوشه از گوشه‌های جهان آفرینش جایی برای خود باز کرده و در عرض مخلوقات خود قرار گرفته است و مانند یکی از پادشاهان فرمانروا در قلمرو صنع و ایجاد سلطنت می‌کند. بلکه آن‌چه در توجیه رابطه‌ی لاهوت با این عالم می‌توان گفت این است که وجود نامتناهی حق (عزّاسمه) که علی الاطلاق به همه‌ چیز محیط است، پیوسته از همه چیز در همه‌جا ظاهر و هویدا بوده، خود را نشان می‌دهد، بی‌آن که دامن کبریای او، با ماده و مکان و زمان آلوده گردد. اشیاء با اختلاف فاحشی که در میان خود از جهت وجود دارند، هرکدام به مثابه آینه‌ای هستند که به حسب صلاحیت ویژه‌ی خود هستی پاک او را نشان می‌دهند، البته بدیهی است که هر محدودیتی که در این صورت پیش آید، از ناحیه «مرآت» است نه «مرئی» و هر نقص که مشهود شود، از مجلی است نه از متجلی، از «مظهر» است نه از «ظاهر». البته روشن است که این نظر، نه حلول و اتحاد را دربر‌دارد و نه انفصال و انعزال را که هر دو مستلزم محدودیت و جسمیت می‌باشند. موجودات نه با خدا متحدند و نه از خدا جدا. اگر نظریه‌ی حلول و اتحاد صحیح بود، فرقی میان خدا و خلق نبود و اگر نظریه‌ی انفصال درست بود، یک بعد نامتناهی میان خدا و خلق پیدا شد و باز به واسطه‌ی عروض محدودیت بر لاهوت و انقطاع حتمی، رابطه‌ی خدایی در کار نبود. (طباطبایی، 1387 ب، ص56-55)
اثبات تجلی
هر‌چند طبق نظر ابن‌عربی اثبات تجلی امری شهودی است و خود نیز سعی بر اقامه‌ی استدلالی در این زمینه ننموده است، تابعان او تلاش‌هایی را برای توضیح عقلانی تجلی، همانند بحث وحدت وجود، صورت داده‌اند که به نظر می‌رسد موفق‌ترین تلاش در این زمینه از آن صدرالمتألهین در مباحث علیت اسفار باشد. (رحیمیان، 1383، ص131-132)
فصل بیست و شش اسفار که عنوانش «فی الکشف عما هو البغیه القصوی و الغایه العظمی من المباحث الماضیه» کشف از آن‌چه هدف نهایی بزرگ‌ترین مقصود می‌باشد، در واقع بحث اصلی را مطرح می‌کند وی ابتدا علت بالذات و معلول بالذات را تعریف کرده به بحث امکان فقری در وجود رابط منتقل می‌گردد یعنی ممکن در ذات خود فقط فقر و ربط صرف است و ذاتش همان ارتباط با وجود مستقل و غنی بالذات است و گرنه ذاتاً مجعول نبوده همه‌ی موجودات ربط و اضافه‌ی محض به اضافه‌ی اشراقیه هستند. و از آن‌جا که انتهای موجودات بسیط الحقیقه است که منشأ عالم امر وخلق است بنابراین تنها همان اصل واحد حقیقت دارد و بقیه‌ی موجودات شئون و اسماء و صفات و حیثیات اویند. به عبارت دیگر شئون تجلی واجب تعالی می‌باشند، چرا که عین تعلق و فقرند، اما ذات واجب عین وجود مستقل فی نفسه،‌ لنفسه و بنفسه است. (ملاصدرا، 1380، ج2، ص321-322)
ذکر این نکته ضروریست که: قول به «وحدت شخصی وجود» و قول به «تجلی و ظهور» ملازم یکدیگرند و به وجهی مرتبه‌ی استدلال آن دو نیز یکی است؛ یعنی با اثبات هر یک دیگری نیز اثبات می‌شود، چرا که نظریه‌ی تجلی مکمل نظریه‌ی وحدت وجود و عهده دار توجیه کثرت مشهود پس از اعتقاد به وحدت محض وجود است.
با توجه به مباحث مطرح شده انتقالات مبنایی که در تحول حکمت صدرایی ارجاع علیت به ظهور نقش داشتند به طور اجمال می‌توان چنین برشمرد:
1. انتقال از اصالت ماهیت به اصالت وجود؛ 2. انتقال از تباین وجود به تشکیک وجود؛ 3. انتقال از لحاظ مستقل به ماهیت به صدور وجود؛ 4. انتقال از اضافه‌ی مقولیه به اضافه‌ی اشراقیه؛ 5. انتقال از معلول به وجود رابط؛ 6. انتقال از امکان ماهوی به امکان فقری؛ 7. انتقال از وحدت تشکیکی به وحدت شخصی؛ 8. انتقال از علیت به ظهور و تجلی (به عنوان نتیجه مراحل قبل).
بحث تجلی و شأنیت، در آیاتی از قرآن کریم به چشم می‌خورد که در خور توجه و اهتمام است. روایات عدیده‌ای نیز در زمینه‌ی ارتباط بین خالق و مخلوق و حقیقت آن دو در قالب تجلی وارد شده است. که می‌توان به برخی موارد زیر اشاره کرد:
آیه‌ی «فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا» (اعراف(7)، 143) ترجمه : پس آن گاه که پروردگارش بر کوه جلوه نمود آن را متلاشی نمود و موسی بی هوش افتاد. این آیه به نوعی ظهور خاص پروردگار بر کوه طور و متلاشی شدن آن کوه و مدهوش افتادن حضرت موسی (ع) به واسطه‌ی تجلی، دلالت دارد. هم‌چنین آیه‌ی شریفه‌ی نور نیز در واقع شاهدی بر نحوه‌ی ارتباط حق و خلق در شکل تجلی دانسته شده است. «ا… نور السموات والارض» (نور(24)، 35) ترجمه: خداوند نور آسمانها و زمین است. آیه‌ی «کل یومٍ هو فی شأنٍ» ( رحمن(55)،29) ترجمه: هر زمان او در کاری است. به صراحت اشاره به این حقیقت دارد که غیر از واجب تعالی همه چیز شأن او و او «سبحانه و تعالی» ذی شأن است. هم‌چنین امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره در نهج البلاغه می‌فرماید: «الحمدلله المتجلی لخلقه بخلقه» (خطبه 108) ترجمه: سپاس خدای را که با آفرینش موجودات برای آفریدگان تجلی کرد.
و بسیاری از روایات دیگری که در کتاب است آمده که همگی اشاره به نحوه‌ی صدور موجودات ممکنه از واجب تعالی با عنوان تجلی یاد کرده‌اند.
تصاویر وحدت شخصی وجود در ارتباط با تجلی
تصویرهایی از وحدت شخصی وجود در مورد رابطه‌ی حق تعالی با کثرات مطرح شده است که عبارت‌اند از:
رابطه دریا و ظهورات آن به صورت پدیده‌های آبی‌(موج، بخار، آب)؛ 2- تابش نور بر شیشه‌های رنگی و پیدا شدن رنگ‌های مختلف؛ 3- صورت در آینه (ظهور چهره‌ها در آینه) و صاحب صورت ؛ 4- تشکیل سایه بر اثر ظهور نور؛ 5- ظهور واحد به صورت اعداد ؛ 6- ظهور الف در صورت حروف؛ 7- ظهور نفس در بدن .

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   عوامل مؤثر بر مخاطرات اخلاقی

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید