دانلود پایان نامه

«زمانی بسیار دور می‌خواست در میان آدمیان زندگی کند، صدای آدمیان را بشنود، طلوع و غروب آفتاب را ببیند. آنجا، در عمق آبهای سبز، اجبار ماندن بود و تنهایی… می‌توانست نفس به نفس بوسلمه بدهد، دریا را شاید به آرامش بخواند… امّا طغیان زندگی؛ میل همدمی با آدمیان او را وا داشته بود که بوسلمه را فراموش کند و حالا… در دایره‌ای گیر کرده بود و چیزی مثل حس غریب که در دریا، روزگار پیش از این گریبانش را گرفته بود او را وا‌می‌داشت که برود … اما به کجا؟» (همان،1369ب:341).
3-2-11-3-جبرسنت‌ها:
در سنگهای شیطان روانی‌پور با محور قرار دادن داستان دختری که در رشته پزشکی درس می‌خواند، در مقابل دایه پیر که زندگیش را وقف آبادی کرده است، به مبارزه با سنت‌ها و جبر حاکم بر محیط می‌رود. او جن سفید را حافظ خود و آبادی میداند در حالی که این جن را هیچ کس جز او ندیده است. «نگاه کرد به در آبی رنگ خانه کاهگلی هنوز هست، همان علامت که شبانه درِ خانه ستاره زدند، جنّی که حافظ آبادی است، گناه را بو می‌کشد و شبانه بر در هر خانه‌ای که بوی گناه آن را سنگین کند، علامت می‌گذارد و این جنّ را چه کسی دیده بود؟» (روانی‌پور،1369ج:7) روانیپور معتقد است اصلا این جن وجود ندارد و این قصه ساخته ذهن دایه است که قربانی جهل خود و اطرافیانش شده است. علم تنها سلاح مبارزه با این جهل و ناآگاهی است به همین دلیل دایه مخالف علم و آگاهی است.
«و هیچ‌کس خوش نداشت با دایه دهان به دهان شود. و همو بود که خواست رأی مادر را بزند تا مریم را به بندر نفرستد و مادر گفته بود: جای غریبه نمی‌رود منزل خالوشه و اگر خالویش نبود که دیگر در شهر زندگی می‌کرد از آن زمان که از اجباری واگشته بود و زنی بندری گرفته بود و بچه‌هایش درس‌خوان شده بودند، مریم هرگز نمی‌توانست به بندر برود بعد به شیراز …» (همان،1369ج:9).
روانیپور در داستانهای بومی تنها به انتقاد از سنتها میپردازد گویی توان مبارزه با جبر سنتها را ندارد اما در داستانهای حوزه شهر به مبارزه با جبر میرود. پشت پا زدن به قانون‌های پوسیده و کهنه و جبر‌گرای جامعه از ویژگی این داستانهاست «فصل پاییز است، نمی‌توان که زیر قانون بزنی، قانون زمین … اما بعضی از برگها تحت شرایط عمل نمی‌کنند … همیشه سبزند، همیشه، مثل آدمهای بزرگ» (روانی‌پور،51:1383).
در داستان کولی کنار آتش، جبر قانونهای قبیله حاکم است. جبری که آینه را وامی دارد تا در مجلس شبانه پدر ساعتها برقصد اما نمیتواند همراه زنان کولی به شهر برود. «ناله‌ی نی و صدای خلخال‌ها در خواب هم رهایش نمی‌کرد. دو صدا، دو زنگوله بر گردن سگی، تا هرگز نتواند از قافله دور شود … چه کسی، چه کسی می‌تواند این دو زنگوله را از گردنش باز کند؟ چه کسی می‌داند او، خوش دارد برای لحظه‌ای هرچند کوتاه گم شود؟ (روانی‌پور،3:1388). آینه قربانی قانون قافله است، قانونی که نسل اندر نسل مادران در گوش دختران زمزمه میکنند. قانونی که اجازه یکجانشین شدن به آنها نمیدهد. حق مدرسه رفتن را از آینه میگیرد. «قانون! در گوش دخترکان، زنان دنیا دیده‌ی کولی چه بسیار از قانون قافله می‌گفتند، تا آنگاه که مردی هم خون و هم ریشه او را می‌خرید و دخترک یکباره تن به سنت‌های قافله می‌داد و همچون زنی دنیا دیده، قصه رسم و رسوم اجدادی را در گوش دیگران زمزمه می‌کرد»(همان،13:1388). هرچه از قافله دورتر باشی قانون کم رنگ‌تر می‌شود. اگر قبیله ساکن خانه دارد به خاطر این است که اجدادشان داشته و ریشه همه چیز در اجداد است. بسیاری از شخصیتهای داستانهای روانیپور آنگاه که قربانی سنتهای آبا و اجدادی میشوند، پوچی این قوانین و سنت برایشان روشن میشود. در لحظه آخر به همه قوانین پشت میکنند و راهی را که میدانند درست است ادامه میدهند. همانگونه که مهجمال راهش را عوض کرد و آینه قبیله را رها کرد و به دنبال مانسش راهی دیار غربت شد. در دل فولاد، تاثیر این جبر شدیدتر است. دیکتاتوری که مدام بر افسانه حکم میکند از نمادهای جبر داستان است. در اسباب کشی افسانه سربلند به خانه سرهنگ تمام نشانههای جبر قابل ملاحظه است. خانهای که رنگ سیاه کاشیهای آن فضای مردهای بر خانه انداخته است و کبوترانی که در دست سرهنگ اسیرند. افسانه میخواهد تمام چیزهایی را که نشان جبر است از بین ببرد. پس اولین کار او از بین بردن لکههای کاشیهاست که سرهنگ معتقد است پاک نمی شوند، اما افسانه آنها را تمیز میکند. در پایان داستان دل فولاد این جبر از بین میرود. کبوتران با دزدیدن کیسه دانه از چنگ سرهنگ به آزادی میرسند و افسانه در شیراز در استفراغهایش از دست دیکتاتور رها میشود (ر.ک.شیشه گران،86:1387) در دل فولاد در آخرین لحظه راوی سوار اسبی میشود که از اول کتاب دنبال سوارکار خودش است. اسب رو به افق شیهه میکشد. در این رمان افسانه ذره ذره به قدرت خود پی میبرد و به تکامل میرسد. افسانه دوبار در این داستان صورتش را بند میاندازد. یک بار وقتی عاشق سیاووش میشود و زیر بند گریه میکند اما بار دوم برای خودش. او حالا خود را از همه آنچه که او را محصور میکرد رها شده است به آرایشگاه میرود و با شادی به آرایشگر میگوید بند بیندازد. روانیپور معتقد است با یک گل هم بهار میشود. گل نشان بهار است، پس میتوان تغییر ایجاد کرد (ر.ک.مهویزانی،282:1376).

3-2-12-زندگی:
روانی‌پور آنچه از زندگی بیان می‌کند جدال زندگی و مرگ است. همان‌گونه که بیان شد پایان اندیشه‌های مبارزاتی روانی‌پور با نوعی شک و تردید همراه بود. این شک و تردید نتیجه روح زندگی و تلاش برای زندگی بود. قهرمانان روانی‌پور زندگی را دوست دارند. مه‌جمال آن زمان که در تلاش برای یافتن هویت گمشده خود به عمق آبهای سبز می‌رود، در جدال با مرگ و زندگی، زندگی را انتخاب می‌کند و نمی‌تواند از آنچه که برای او یادآور زندگی بوده است دست بکشد. در عمق آبهای سبز آنچه را که تا به حال نسبت به آن بی‌اعتنا بود یکباره برایش ارزشمند می‌شود و بوی زندگی را از آن استشمام می‌کند «مه‌جمال خبرهایی را که پیش از این، آن همه بیاعتنا از کنارشان گذشته بود، می‌گفت: صدای نی‌ چوپان، بع‌بع بزها، غروب و طلوع آفتاب، شبهای زمستانی و نشستن پای منقل آتش و شروه خواندن، بوی نان تازه و…» (روانی‌پور،1369ب:31) اینها تمام آن خاطراتی است که بوی بودن و زندگی کردن را برای او یادآوری می‌کند.
زندگی در برابر مرگ است که ارزش و معنا پیدا می‌کند. به اعتقاد روانی‌پور«اجباری که در مردن وجود دارد انسان را پاسدار زندگی می‌کند» (همان،1369ب:103). روانی‌پور بیان می‌کند که حتی مردگان نیز به مرگ عادت نمی‌کنند، عادت به زندگی و جستجوی آن کار هر انسانی است اما فاصله بین مردگان و زندگان فاصله مرگ و زندگی است (ر.ک.همان،1369ب:60).
زندگی آنقدر با ارزش است که هیچ کس در عمر خود حاضر به از دست دادن آن نیست «همیشه وقتی ستارۀ چشمک زن توی آسمان می‌نشست، بلند می‌شد، کنار پنجره می‌ایستاد و جوری به ستاره نگاه می‌کرد ، انگار که روی عرشه ناوچه‌ایست و دریا طوفانی است و شب تاریک است و او می‌خواهد جهت را پیدا کند. انگار به دنبال نشانه‌ای بود، نشانه‌ای از زندگی» (روانی‌پور،1369الف:100). ارزش زندگی بالاتر از هر چیزی است حتی مرواریدی که بوسلمه وعده‌‌اش را داده باشد «آدمی در بده بستان زندگی و مرگ، همیشه جانب زندگی را می‌گیرد» (روانی‌پور،1369ب:65).
ترس از مرگ و بر باد رفتن زندگی چیزی است که هیچ انسانی آن را در عقل خویش باور نمی‌کند « ترس از مرگ و بر باد رفتن زندگی را در چشمان مردان دیده بود و حال می‌دانست که برای ساکنین زمین، برای آدمیزادگان، هیچ گوهری گرامی تر از جان نیست» (همان،1369ب:87). مرگ در هر شرایطی که باشد و حتی مرگ عزیزان نمی‌تواند عادت زندگی را از بین ببرد «مرگ حتی اگر مرگ نابسامان مه‌جمال باشد، عادت زندگی را در دل آدمیان نمی‌کشد.» (همان،1369ب:375). همین میل به زندگی است که در اندیشه تمام مبارزان سیاسی داستان‌های روانیپور شک و تردید ایجاد می‌کند. به اعتقاد او زندگی با ارزش‌ترین هدیه خداوند است و حقیقت در زندگی و زنده بودن است. هیچ مبارزه‌ای آن قدر ارزش ندارد که زندگی دیگران را نابود کنیم و این حق طبیعی را از آنان بگیریم این همان چیزی که مه‌جمال در لحظه‌های آخر یاغی‌گری به آن می‌رسد و می‌فهمد که مرواریدی وجود ندارد و اگر داشته باشد بهای آن زندگی نیست. اگرچه«زندگی چون تاریخ دروغ باشد.» (روانی‌پور،167:1383).
روانی‌پور در کمال سادگی زندگی می‌کرد و در تمام سال‌هایی که آوارۀ تهران و غربت شهرها می‌شود به ساده‌ترین روش زندگی قناعت می‌کند. در اندیشه او هنوز سادگی زندگی آبادی جفره وجود دارد و جفره‌ای‌ها نیز زندگی را در کمترین امکانات میپذیرفتند و دلخوش بودند.
«آبادی چیزی کم نداشت. تنوری داشت بزرگ که زنها نانشان را در آن می‌پختند. امام زاده‌ای داشت که روزهای عزاداری، مردم در آنجا جمع می‌شدند. آبادی پاک بود و مردم هر روز صبح برای قضای حاجت به کنار دریا می‌رفتند. بغض و کینه‌ای در آبادی نبود. مردم به هم می‌رسیدند. دی‌منصور سنگ آسیابش را به مردم می‌داد. کسی که از دریا وا می‌گشت، ماهیهایش را به خانه زایر می‌آورد تا میان مردم آبادی تقسیم کند. مدینه اگر شیر می‌دوشید، به زنان آبادی ماست و لورک و کشک می‌رساند …» (روانی‌پور،1369ب:165).
روانی‌پور در دل فولاد به یک بار تغییر موضع می‌دهد و زندگی را جز عادت نمی‌داند. نه تنها ازدواج بلکه تمام خوشبختی و بدبختی را سر عادت می‌داند و بیان می‌کند که اینکه آدم چند سال با یک مرد زندگی کند برایش عادت می‌شود «گفتم که همه چیز سرعادته. تمام بدبختی ها و خوشبختی‌ها. عادت؟ آره، و عیب تو اینه که عادت کردی چند سال زیر یه خونه با پیرزنی مو طلایی هم زندگی می‌کردی همین بود دلت برایش تنگ می‌شد» (روانی‌پور،99:1383). روانیپور در داستانهای بعدیش تمام تلاش خود را در جهت رسیدن به زندگی بهتر و رسیدن به آنچه که هدف اوست به کار میگیرد.
3-2-13- مرگ:
مرگ و زندگی دو پدیده جدایی ناپذیراند که در زندگی هرکس اتفاق خواهد افتاد. هر زنده بودنی یک روز به مرگ می‌انجامد اما این پدیده نه تنها در زندگی نوع انسان اتفاق می‌افتد بلکه هر آنچه که در طبیعت نام زندگی برآن می‌گذراند، مرگ را نیز باید بپذیرد و نام مرگ نیز برآن قرار خواهد گرفت.
پدیده مرگ، از دیگر مبانی اندیشه روانی‌پور است، نگاه نویسنده به مرگ اگرچه نگاهی پذیرنده نیست اما ردکننده هم نیست. روانیپور به مرگ با دو دیدگاه می‌نگرد. 1- مرگ پذیری 2- مرگ گریزی
3-2-13-1-مرگ پذیری:
روانی‌پور در اولین داستانش به نام مجموعه «کنیزو» به مرگ نگاهی پذیرنده دارد و مرگ را بهترین فریادرس می‌داند در واقع شرایط جامعه او را بدبین و مرگ پذیر می‌کند و اندیشه رهایی از زندگی او را به سوی مرگ می‌کشاند. این مجموعه که شامل نه داستان است، پایان همه آنها به جز داستان آبی‌ها به مرگ ختم می‌شود. در این مجموعه که اولین کار خانم روانی‌پور است مرگ ذهن نویسنده را احاطه کرده است به گونهای که مرگ کنیزو را با بدترین وضعیت ترسیم می‌کند. روانی‌پور از نگاه مریم داستان را روایت می‌کند و با براعت استهلال در ابتدای داستان مرگ را پیش چشم خواننده می‌‌آورد «کنیزو مرده بود» با این شکل داستان بیان می‌شود که در واقع زندگی غم انگیز او به پایان رسیده است. پایان داستان با صدای تق تق پاشنه کفش کنیزو به لبه گاری و صدای دریا و مرغان دریایی که جیغ می‌کشیدند، دست‌های کنیزو که از گاری آویزان بود و چشمهایش رو به آسمان و ابری سیاه که آسمان را پوشانده است به پایان می‌رسد. (ر.ک.روانی‌پور،1369الف:29)
شب‌بلند با مرگ گلپر، دختر کوچکی که در شب عروسی زندگیش همچون فانوسی‌که در خاﻧﺔ مریم در تمام شب با شعله کم روشن می‌ماند و صبح با پت پتی خاموش می‌شود به پایان می‌رسد در حالی که صبح نیز غبار گرفته و زرد بود (ر.ک.همان،1369الف:34)
طاووس‌های زرد با عشقی نافرجام شروع می‌شود و با مرگ فانوس به پایان می‌رسد. استخوانش سالها بعد توسط راوی به خاک سپرده می‌شود. به اعتقاد اهالی آبادی آن جوان که دل فانوس را برد نه عشق بلکه مرگ بود که در شکل آدمیزاد به سراغ او آمد و او را با خودش برد. «نه خالو مرگ بود. شش ماه اتراق کرد و بردش. اهل اونا آدم را آواره بیابان می‌کند، وقتی کسی را دوست دارد، دیوانه‌اش می‌کند، ولی نمی‌کشد، مرگش بود، مرگ دوستش داشت، می‌خواستش و بالاخره بردش» (همان،1369الف:80). آنچه در این دو داستان ـ شب بلند و طاووس‌های زردـ قابل توجه است نام شخصیت‌های داستان و ارتباط آنها با مرگ است. روانی‌پور در داستان شب بلند؛ معتقد است که گلپر،گلی بود که پرپر شد و همچنین دیگر نماد‌های که نویسنده به کار می‌برد جالب توجه است. داستان در شبی طوفانی اتفاق می‌افتد. صدای باد و صدای جیغ گلپر در هم می‌پیچد و فانوسی که از سرشب در حال سوختن است، در صبح غبارآلود با پت‌پتی خاموش می‌شود، همه نشان از اتفاقی شوم است. نویسنده با بهره‌گیری از فضای بومی وخشونت طبیعت فضایی مرگبار را بر داستان ترسیم می‌کند. در مورد فانوس در داستان طاووس‌های زرد نام قهرمان و مرگ او قابل ملاحظه است.
دریا در تاکستانها با مرگ زنی که در دریا غرق شده و همچنان منتظر است به پایان می‌رسد. داستان مشنگ اوج این مرگ‌خواهی است. مشنگ انتقاد زنی روشنفکر از جامعه‌ای است که برای او جایی در میان خانواده و جامعه گرفتار سنت‌های کهنه و پوسیده نیست. محور داستان مشنگ، مرگ است. زن مرده است و هراسان از اینکه دوباره جان رفته به بدن بازگردد برای رفتن به دنیای مردگان اصرار دارد. «زن سرش را با بلاتکلیفی تکان داد و یاد شبهای پیش افتاده بود ساعت نه دارو، ساعت دوازده دارو و در این فاصله، لگن و مسکّن، و امشب نه قرص نه سوزن و نه لگنی. و همه بی‌برنامگی بخاطر مرگی بود که بی‌اعتنا و تنبل شب را دراز می‌کرد» (همان،1369الف:115).
زن نگران است از اینکه آن قدر این شب طولانی شود که دوباره جان رفته بازگردد و مجبور شود به زندگی در کنار آدم‌هایی سرد و بی‌روح ادامه دهد. «بعد نوبت پنبه‌ها بود که سوراخهای بدن را می‌پوشاند تا جایی که جان در رفته دوباره پشیمان نشود و به جای اولش برنگردد. عرق سردی بر پیشانی زن نشست و هراسان و بی‌هوا، خیلی بلندتر از آنچه از یک مرده توقع می‌رود گفت: سوراخ‌ها را کیپ کیپ ببند» (همان،1369الف:116).
زن آن‌قدر از زندگی بیزار است که دوست ندارد هیچ وقت جانش در قالب سرد بدن قرار گیرد و فرصت زندگی پیدا کند. وضعیت زن در حالتی است که مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهد. این شدت تنفر از زندگی به حدی است که وقتی در سردخانه قرار می‌گیرد آرامش می‌یابد و سرمای سردخانه را دلنشین‌تر از سرمای جان آدمیان اطرافش می‌بیند.
«وقتی او را در سردخانه به زمین گذاشتند، نفسی به راحتی کشید، سردخانه آنطورها هم که می‌گفتند سرد نبود؛ خیلی بیشتر از این سرما را دیده بود. سرمای جان آدمی‌که او را طناب پیچ کردند و به بخش اعصاب آوردند. سرمای جان زنی که جز مشتی کاغذ آهی در بساط نداشت و آن کاغذها را هم یکروز خواهرانش به دست آتش سپردند تا از آن پس معقول و سربراه مثل همه زنهای عالم زندگی کند.» (همان،1369الف:124).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   - اقسام مصلحت

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید