آنهایی که روی اعصاب‌تان راه می‌روند بزرگ‌ترین معلم‌تان هستند!

آنهایی که روی اعصاب‌تان راه می‌روند بزرگ‌ترین معلم‌تان هستند!

بعضی وقتا منفی ترین برخوردها و تصادمامون می تونن راهنماییای بزرگی به ما ارائه بدن . مثلا ، یه بار تو یه مرکز کرایه اتومبیل دعوای شدیدی با یه زن داشتم . حالا به هر دلیلی بوده ، اون احساس می کرد که لازمه قدرتش رو به رخ بکشه و کارا رو واسه من سخت کنه . عکس العمل من هم خیلی باحال نبود ، احساس کردم لازمه با قدرت خودم عکس العمل نشون دهم و تهدیدش کنم که با رئیسش تماس می گیرم و از اون شکایت می کنم .

همین کار رو هم کردم .

چند ساعت بعد از شکایت من به رئیس ناحیه ، احساس بهتری نداشتم . فکر می کردم با طرح شکایت در مورد رفتاربدی که با من شده ، حالم بهتر می شه ، در حالی که باعث شد حالم بدتر شه ؛ حتی احساس پوچی هم کردم .با خودم خلوت کردم تا با نگاهی به احساساتم بفهمم چه درسی در این اتفاق واسه من بوده.

در آرامش ، صدای درونم رو شنیدم : ” قبول کن که اون دیگری تو هستی . ” به طور کامل هاج و واج شده بودم ، پیام به طور کامل روشن و رسا بود. به اکتشافاتم ادامه دادم تا بفهمم دلیل عصبانیت این آدم چی بوده که رو من خالی شده . فهمیدم رفتار اون تقریبا درخشش بخشی رد شده از سایه خودم بوده . در تفکر و بررسی که در سکوت داشتم تونستم اعماق خودمو قبول کنم که می خواسته موقعیت و نتیجه اش رو کنترل کنه . و این همون واکنشی بوده که اون زن نشون داده ، یعنی احتیاجی که از اعماقش سرچشمه گرفته بود ، نیاز به کنترل شدن که با همین نیاز در وجود من شاه به شاخ شده بود .

لحظه ای که فهمیدم درد و رنج اون همون درد و رنج منه ، حس همدردی در من ایجاد شد . احساس عمیقی از عشق و رابطه با زنی که همین چند ساعت پیش با اون جنگیده بودم داشتم ، با غم و ناراحتی اش ، با ناتوانی و ضعفش و نیازش به تحتِ کنترل بودن احساس همدردی و همراهی کردم . بعد همین دلسوزی و هم دردی رو با خودمم پیدا کردم . به نقاط تاریک درونم که بازم همون نیاز به کنترل ، تمرین قدرت و رهاکردن درد نامحسوس رو داشت احترام گذاشتم . پیام دیگری که در ذهنم درخشش داشت این بود : ” به واسطه همدردی خودتو درک کن وگرنه زمان رو نخای فهمید ” . درک نادرستم از اون زن رو درمون می دادم ، در میان همدردی قادر بودم با چیزی که واقعیت داشت دوباره رابطه برقرار کنم ، چی ما رو به هم مربوط کرد و به چه دلیل ما اینجا هستیم ؟ واسه عاشقی کردن ! وقتی انتخاب می کنیم که تموم مرزهای مون رو دچار عشق کنیم ، اون وقت واقعا شروع به زندگی می کنیم .

نکته کلیدی در این پیام اینه که حتی آدما به طور کامل بیگانه هم می تونن فرصتایی رو پیش روی مون بذارن تا دقیق تر به جنبه های تاریک خودمون که دوست داریم مخفی نگه داریم ، نگاهی بندازیم . جنبه مخفی می تونه وحشت انگیز باشه ، نه به خاطر چیزی که هست بلکه به خاطر مخفی بودنش . مهم نیس که چی رو مخفی می کنیم ، مهم اینه که ما قادر نیستیم اون چیز رو در برابر نور بذاریم و مدیریتش کنیم . وقتی جنبه تاریک مون رو می بینیم ، لحظه ایه که به طور کامل می تونیم تسلیم شیم . اجازه بدین بقیه آینه ای واسه درخشش شما باشن و چیزی رو که باید در خودتون پیدا کنین به شما نشون بدن .

این بار اگه کسی شما رو عصبانی کرد ، عکس العمل خودتون رو با دقت زیرنظر بگیرین و یادتون باشه ویژگیایی رو که در اونا دوست ندارین همون بخش انکارشده در اعماق مخفی شمان . آروم باشین و اجازه بدین راهنمای درون تون به شما آموزش دهد که نیاز به رها کردن چی دارین . تلاش کنین بتونین تشخیص بدین که اون فرد دیگه، شمائید ، خودتون رو در میان همدردی بشناسین و بذارین این افراد بزرگ ترین معلم تون باشن .

همدردی و عشق همون چیزایی هستن که واسه رابطه با دنیا احتیاج داریم . در زمونه ای زندگی می کنیم که دسته بندی و تفکیک و تاخت و تاز باعث نابودی فرهنگا و جوامع شده و زندگیای بیشماری رو نابود کرده . مهم نیس کجای این دنیا هستین به هر حال تاثیر این پدیده های منفی رو احساس می کنین . هممون نقشی درسازگار کردن انرژی دنیا داریم ، پس می تونیم انرژیای منفی رو متعادل کنیم . مسئولیت ماست که برداشتای اشتباه مون از بقیه رو اصلاح کرده و از جای گاه همدردی و لطف و متانت ، کارا رو مدیریت کنیم .

هدف از زندگی چیه و واسه چه هدفی باید زندگی کنین؟

چیجوری ترس از نا امید کردن بقیه رو از بین ببریم؟

Share