۲) آیا متفکران اسلامی معاصر این برهان را به­عنوان یکی از براهین اثبات وجود خدا می­پذیرند؟
۳) آیا برهان صدیقین همان برهان وجودی است؟
۴) چه خصوصیتی در برهان وجودی هست که سبب شده از قرن یازدهم میلادی تاکنون معرکه­آرای دو دسته از فیلسوفان نام­­آور باشد؟
۵) تقریرات چهار متفکر معاصر، به­ طور مستقل یعنی بدون پیش­فرض است یا با تکیه بر مبانی فلسفه اسلامی به این برهان توجه کرده ­اند؟
۶) تقریرات چهار متفکر ناظر به کدام صورت برهان وجودی آنسلم است؟
فرض ما براین است که با وجود این­که برهان وجودی در فلسفه غربی ریشه دارد و بحث از آن در فلسفه اسلامی به تبع آشنایی با فلسفه غربی صورت گرفته است، آنچه متفکران اسلامی بدان پرداخته­اند ریشه در مبانی فلسفی آن­ها؛ از جمله تفکیک میان ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی، حمل اولی ذاتی و حمل شایع صناعی و… دارد. این درحالی است که برهان وجودی دکارت مبتنی بر مبانی فلسفی او و در راس آن اصل کوژیتو[۲۳] می­باشد.
درمورد منابع موجود درباره برهان وجودی باید بگوییم ازآن­جایی­که این برهان از بحث­برانگیزترین براهین اثبات وجود خدا در فلسفه غرب است، آثار زیادی در این زمینه نوشته شده و مقالات و کتاب­های بسیاری از نویسندگان متعدد در حمایت و ردّ آن منتشر شده است. ما در فصل اول این پایان­ نامه از منابع درجه اول و درجه دوم استفاده کرده­ایم. اما در فصل دوم بیشتر از منابع درجه اول یعنی آثار خود متفکران اسلامی بهره جسته­ایم.
در این پایان نامه ضمن طرح انتقادهای وارد بر برهان وجودی در فلسفه غرب به تحلیل دید­گاه­های چهار متفکر معاصر پرداخته­ایم. از این­رو می­توان گفت؛ روش انتقادی و تحلیلی را در این تحقیق درپیش گرفته­ایم. که در پایان انتظار می­رود این تحقیق صحت و سقم فرضیه یاد شده را به­صورت مستند و مستدل نشان دهد. که اگر موارد ذکر شده رعایت شود و گزارش­ها مستند و ارزیابی­ها مستدل و بیان این تحقیق روشن باشد تحقیق موفقیت­آمیز خواهد بود.
این پایان نامه مجموعه ­ای از مباحث گوناگون درباره برهان وجودیست که در سه فصل تنظیم شده است. فصل اول عبارت است از برهان وجودی در فلسفه غرب، که در دو بخش تنظیم شده است؛ در بخش اول دسته­بندی براهین اثبات وجود خدا را در فلسفه غرب آورده­ایم و در بخش دوم دیدگاه فیلسوفان برجسته غرب را درباره برهان وجودی، در قالب سیر تاریخی آن مورد تبیین و بررسی قرار داده­ایم. و در پایان به این نتیجه رسیده­ایم که این برهان در فلسفه غرب با اقبال و توجه فراوانی مواجه شده است و لذا ریشه غربی دارد. فصل دوم به جایگاه برهان وجودی در فلسفه اسلامی و نظر متفکران اسلامی درباره آن پرداخته است که در پنج بخش تنظیم شده است. در بخش اول، ضمن دسته­بندی براهین اثبات وجود خدا در فلسفه اسلامی و ارزیابی میزان قرابت برهان صدیقین با برهان وجودی مروری بر مهم­ترین تقریرهای برهان صدیقین داشته و به این نتیجه رسیده­ایم که در فلسفه اسلامی توجه چندانی به برهان وجودی نشده است. هرچندکه در بین فیلسوفان اسلامی، ظاهراً محقق اصفهانی­ نخستین کسی است که تقریری شبیه برهان وجودی آنسلم ارائه داده و بدان اشاره کرده است. ما در بخش­ دوم تا پنجم به بررسی تفصیلی دیدگاه متفکران اسلامی معاصر درباره برهان وجودی پرداخته­ایم. و با مطالعه دیدگاه هریک به این نتیجه رسیده­ایم که شهید مطهری و جوادی آملی این برهان را نمی­پذیرند. اما در مقابل علامه جعفری و حائری یزدی این برهان را می­پذیرند. هم­چنین به این نتیجه رسیده­ایم که علاوه­بر تقریر غروی اصفهانی تقریر علامه جعفری نیز از برهان وجودی شبیه برهان وجودی آنسلم می­باشد. فصل سوم به تطبیق دیدگاه متفکران اسلامی معاصر درخصوص برهان وجودی اختصاص یافته است.

فصل اول
برهان وجودی در فلسفه غرب
بخش اول

دسته­بندی براهین اثبات وجود خدا
هر تقسیم واحدی براساس معیار و ملاکی واحد صورت می­گیرد و تعدّد ملاک­ها در تقسیم ­بندی یک مجموعه، موجب تعدد تقسیم­ها می­گردد. براین­اساس براهین اثبات وجود خدا را نیز می­توان با ملاک­های مختلفی دسته­بندی کرد[۲۴] (غرویان، ۱۳۸۶: ۳۳-۳۱) :

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

 

  1. تقسیم ­بندی براساس ابزارهای شناخت خداوند:

 

یکی از معیارهای دسته­بندی براهین اثبات وجود خدا، توجه به ابزارهای شناخت خداوند است. ازاین­­لحاظ، می­توان براهین اثبات وجود خدا را به براهین فطری، براهین تجربی و براهین عقلی تقسیم نمود. اگر ابزار ما برای شناخت خداوند فطری باشد برهان ما فطری خواهد بود. البته مراد از «راه فطرت»، فطرت دل است. در این­جا قوام استدلال به درون­نگری و تأمل باطنی است. یعنی می­توان از راه دل و توجه و تأمل درونی، علم آگاهانه به خداوند پیدا کرد و ازاین­­طریق، معرفت ناآگاهانه و یا نیمه­آگاهانه خود نسبت به خدا را به معرفت آگاهانه تبدیل کرد. در براهین تجربی، استدلال بر وجود خداوند ازطریق مشاهده­ آثار محسوس و ملموس و دقت در ساختار نظم عالم است مانند: برهان نظم. در براهین عقلی، استدلال بر وجود خداوند به­کمک عقل همراه با پذیرش اصل هستی است مانند: برهان صدیقین.

 

 

  1. تقسیم ­بندی براساس رابطه سالک، مسلک و مقصد:

 

براساس این معیار، براهین خداشناسی به سه دسته تقسیم می­شوند:
۱٫ تقسیمی که در آن سالک، مسلک و مقصد جدا و منفک از یکدیگرند. براهینی مانند برهان امکان، برهان حدوث، برهان نظم و برهان حرکت از این قبیلند.
۲٫ تقسیمی که در آن سالک و مسلک متحدند، امّا مقصد جدای از آن دو است. مانند استدلال بر وجود واجب ازطریق معرفت نفس و مطالعه در حالات درونی خویش یعنی سیر انفسی.
۳٫ تقسیم ­بندی بر اساس لمّی (پیشینی) و انّی (پسینی) بودن:
در استدلال لمّی از ذات خدا بر وجود او و در استدلال انّی از روی معلولات به وجود خدا پی­برده می­ شود. نخستین نمونه استدلال پیشینی، برهان وجودی است. برهان جهان­شناختی، غایت­شناختی و اخلاقی نیز از نمونه­های استدلال پسینی می­باشند.
۱-۳٫ برهان جهان شناختی: به مجموعه براهینی اطلاق می­گردد که یکی از ویژگی­های عام و کلی جهان تجربی را مبنای اثبات وجود خدا قرار می­دهد. براهینی نظیر برهان امکان و ­وجوب، برهان حدوث و قدم و برهان حرکت، براهینی از این دسته هستند. این­که در جهان امر حادثی وجود دارد مبنای اثبات وجود خداوند ازطریق «حدوث و قدم» عالم است. هم­چنین اذعان به وجود امری ممکن در جهان تجربی، ما را به وجود امری «واجب» در ورای عالم تجربه هدایت می­ کند. بدیهی است با توجه­­­­به ­­این­که براهین جهان شناختی همواره یکی از وجوه جهان تجربی را مبنای اثبات وجود خدا قرار می­دهند، براهینی «پسینی» هستند. این برهان بیشتر در جهان غرب مورد توجه بوده است. سابقه این برهان به ارسطو[۲۵] و حتی افلاطون[۲۶] می­رسد. افلاطون صورتی از دلیل جهان­شناسانه را که درباره علت حرکت است بیان می­ کند؛ به این­صورت­که هر حرکتی متضمن محرّکی بنفسه است که حرکت دادن اقتضای ذات اوست. ارسطو نیز در کتاب دوازدهم مابعدالطبیعه با سرمدی دانستن زمان و این­که زمان بدون حرکت نیست، حرکت را سرمدی و مستلزم فرض وجود جواهری دانست که متحرّک باشند. وی نشان داد که همه­ تغییرات به منشاء واحدی که محرّک بالذات است می­رسد. آن منشاء واحد «محرّک اول نامتحرک» است که سرمدیت جواهر متحرّک را تضمین می­ کند. توماس آکوئیناس صور مختلف این برهان را در کتاب جامع الهیات در پنج طریق بیان کرده است. سه طریق از این پنج طریق، یعنی دلایل مبتنی بر علت اولی و محرّک اول و دلیل مبتنی بر تفکیک امکان و وجوب را می­توان جهان­شناسانه دانست(استامپ و دیگران، ۱۳۸۳:­ ۱۲-۱۰).
ساختار بنیادین این برهان را می­توان به­این­صورت بیان کرد: «۱- موجودی ممکن وجود دارد. ۲- موجودیت این موجودِ ممکن، محتاج علّت است. ۳- علّت موجودیت این موجود ممکن، چیزی غیر از خود اوست. ۴- مجموعه عللی که موجد موجودیت آن موجود ممکن است، لاجرم یا صرفاًً مشتمل بر موجودات ممکن است، یا دست­کم واجد یک موجود نا- ­ممکن (یعنی واجب) می­باشد. ۵- مجموعه ­ای که صرفاًً مشتمل بر موجودات ممکن باشد، نمی ­تواند علّت این موجود ممکن باشد. ۶- بنابراین،­ مجموعه عللی که موجد موجودیت این موجود ممکن است، حتماًً واجد دست­کم یک موجود نا- ممکن (واجب) می­باشد. ۷- بنابراین، موجودی واجب یا ضروری وجود دارد»(پترسون و دیگران، ­۱۳۷۹ :­ ۱۴۶- ۱۴۵).
کانت و هیوم از مهم­ترین منتقدان این برهان هستند. انتقادهای کانت به­این­صورتند: ۱) برهان جهان­شناختی مبتنی بر برهان نامعتبر وجودی است. درواقع در این برهان پرشی غیرمجاز از محدوده تجربه به محدوده غیرتجربه صورت گرفته است. ۲) برهان جهان­شناختی به­ طور غیرمجاز از یک معلول واقع در محدوده پدیدار[۲۷] علتی واقع در محدوده واقعیت[۲۸] را نتیجه گرفته است. ۳) این برهان به تناقض­های متافیزیکی منجر خواهد شد، چون در آن مقولات فاهمه به عالم واقع سرایت داده شده است(گیسلر، ­۲۷۸:۱۳۸۴­- ۲۷۶).
کانت و هیوم سه ایراد مشترک بر برهان جهان­شناختی وارد می­ کنند به­این­صورت­که: ۱- گزاره­های وجودی ضروری نیستند. ۲- مفهوم واجب الوجود به­خودی­خود روشن و واضح نیست. ۳- تسلسل بی­نهایت منطقاً امکان دارد (گیسلر، ۲۷۸:۱۳۸۴-۲۷۶).
۲-۳٫ برهان غایت­شناختی: برهانی است که یکی از تعینات خاص جهان تجربی را مبنای عزیمت برای اثبات وجود خداوند قرارمی­دهد. ملاحظه نظم موجود در یک امر تجربی خاص و به­عبارت­دیگر، هماهنگی معطوف به­ غایت موجود در یک امر تجربی، ذهن را متوجه یک ناظم حکیم و توانا در ورای این نظم می­سازد. برهان غایت­شناختی را که به برهان نظم[۲۹] نیز شهرت دارد می­توان به شکل یک قیاس اقترانی بیان کرد: جهان دارای نظم است(صغری). هر نظمی نیاز به ناظمی حکیم و توانا دارد(کبری). پس جهان دارای ناظمی حکیم و توانا است(نتیجه). همان­گونه که مشاهده می­ شود برهان غایت­شناختی نیز مانند برهان جهان شناختی «پسینی» است؛ زیرا تعینات خاص جهان تجربی یعنی اشیای منظم را مبنای اثبات وجود خدا قرار می­دهد. این برهان نیز به سنت فلسفی غرب متعلق است و از مردم­پسندترین براهین اقامه­شده بر وجود خدا است که حاکی از جهان­بینی علمی حاکم بر زمانه می­باشد(پترسون و دیگران، ۱۵۲:۱۳۷۹). از مدافعان نخستین این برهان می­توان به نیوتن[۳۰] اشاره کرد که در این­­ باره می­گفت:
از کجا معلوم که طبیعت فعل عبث نمی­ کند؟ و از کجا این­همه نظم و زیبائی که ما در جهان مشاهده می­کنیم بر می­آید؟… آیا از آثار و آیات طبیعت برنمی ­آید که موجودی غیرجسمانی، حیّ و حکیم وجود دارد؟ (باربور، ۴۷:۱۳۶۲).
مثال مشهور این استدلال مثال «ساعت و ساعت­ساز» است. همان­طورکه در تجزیه و تحلیل یک ساعت تناسب پیچیده اجزاء یعنی چرخ­ها، دنده­ها و فنرها را با غایت که نشان دادن زمان صحیح است را درمی­یابیم و به وجود سازنده مدبّری که ساعت را مطابق طرحی و برای تأمین غایتی ساخته است پی می­­بریم، در جهان طبیعت نیز با مشاهده تناسب و نظم شگفت­انگیز موجود در آن، به وجود سازنده­ای مدبّر و غایتمند پی می­بریم. دیوید هیوم این برهان را به دلیل تمسک به تمثیل مورد نقد قرار داده است. به­اعتقاد وی، وجه افتراق زیادی میان ساعت و جهان طبیعت وجود دارد و جهان ما به هیچ­وجه مشابه یک ساعت یا سایر مصنوعات بشری نیست. درواقع جهان ما از گیاهان و حیوانات نیز تشکیل شده است و به همان­اندازه که مکانیکی است، ارگانیک هم هست(پترسون و دیگران، ۱۵۳:۱۳۷۹-۱۵۲). این برهان به­جهت ظهور نظریه تکامل آماج شدیدترین نقدها قرارگرفته است.
۳-۳٫ برهان اخلاقی: «براهین اخلاقی تقریرهای مختلفی دارد؛ در برخی از آن­ها از ثبات و اطلاق اوامر اخلاقی بر وجود آمر و مربی ثابت و مطلق که همان خداوند است، استدلال شده است و در بعضی دیگر، از احساس اقتدار اخلاقی در شرایطی که اراده جزئی انسان برخلاف آن عمل می­ کند، بر وجود منشأ غیرانسانی که از اراده­ای فراتر از اراده انسان برخوردار است، استدلال شده است، در برخی نیز از استلزام میان قانون و قانون­گذار، برای اثبات مبدأ قانون­گذار کمک گرفته شده است و یا آن­که از وجود قوانین مشترک اخلاقی در فرهنگ­های مختلف بشری، وجود خداوندی که عهده­دار نگارش این قوانین بر قلوب آدمیان باشد، فرض شده است»(جوادی آملی، ۱۳۸۴الف:۲۷۹).
این برهان نیز متعلق به سنت فلسفی غرب است و نخستین­ بار در نقد عملی کانت اهمیت یافته است. در استدلال کانت فرض مسلم این است که فرد با­فضیلت با انجام عمل اخلاقی به سعادت می­رسد. چراکه در وحدت فضیلت و سعادت می­توان خیر اعلی را یافت. در صورتِ تحقق خیر مبتنی­بر الزام اخلاقی است که دست­یافتن به خیر اعلی ممکن می­باشد. و این امر تنها در صورت وجود موجودی که به­لحاظ اخلاقی خیر است متحقق می­ شود. کانت با این استدلال نمی­خواهد وجود خدا را به اثبات برساند بلکه فقط می­خواهد وجود خدا را به­عنوان پیش­فرضِ حیات اخلاقی نشان دهد(استامپ و دیگران،۱۸:۱۳۸۳-۱۷). از مدافعان دیگر این برهان لوییس[۳۱] است. وی مدعیِ مبتنی­بودن رفتار اخلاقی بر نوعی قانون اخلاقیِ عینی است(پترسون و دیگران،۱۶۳:۱۳۷۹). مثلاً این­که آزار رساندنِ بی­جهت به دیگران عملی ناشایست است، واقعیتی عینی است و باید برای تثبیت و تحکیم این واقعیت عینی، خدایی وجود داشته باشد(استامپ و دیگران، ۱۸:۱۳۸۳).
راسل از مهم­ترین منتقدان این برهان است. خلاصه ردیه اخلاقی او چنین است: «۱) اگر قانون اخلاقی وجود داشته باشد، یا از حکم الهی نتیجه شده است یا از آن نتیجه نشده است. ۲) اگر از حکم و دستور الهی نتیجه شده باشد، گزافی خواهد بود و درآن­صورت خداوند ذاتاً خیر نخواهد بود. ۳) و اگر از حکم الهی نتیجه نشده باشد، خداوند هم موضوع آن خواهد بود و اگر خداوند موضوع آن باشد، درآن­صورت خداوند نهایت نخواهد بود، و قانون اخلاقی نهایت است. ۴) پس یا خدا ذاتاً خیر نیست؛ زیرا او درباره این­که چه چیز درست و چه چیز نادرست است گزافی و دلبخواهی است و یا در غیراین­صورت خداوند نهایت نیست؛ زیرا قانون اخلاقی­ای وجود دارد که حتی خداوند نیز موضوع آن است. ۵) ولی نه خداوندِ گزافی و نه خداوندِ کم­تر از حد نهایت، ارزش سرسپردگی غائی را ندارد؛ یعنی دیگر ارزش دینی ندارد. ۶) پس، هیچ خدایی وجود ندارد که ارزش تعبد دینی را داشته باشد»(گیسلر، ۱۸۵:۱۳۸۴-۱۸۴).
بخش دوم
برهان وجودی

برهان وجودی، برهانی است که با تحلیل صرف مفهوم خداوند وجود او را اثبات می­ کند. این برهان از هرگونه مفهوم تجربی فراتر رفته و از این­رو برهانی پیشینی است.
۱٫ معرفی اجمالی برهان وجودی:
این برهان نخستین­بار توسط آگوستین مطرح شد. اما آنسلم برای اولین­بار تقریری روشن از آن ارائه داد و آن را به­عنوان یک برهان صورت­بندی کرد. گویا طرح برهان وجودی، متوجه آیه­ای از آیات تورات است که در بخش «مزامیر داود» (مزمور۱۴، آیه۱) چنین آمده است: «ابله (احمق) در دل خود گفت که خدایی نیست…» (Anselm,1998:87). آنسلم، با نگرش بر سخن «احمقِ» مزامیر داود؛ کتابی به ­نام گفتگو با خود[۳۲] را نوشت و در آن برای اثبات وجود خدا استدلال کرد. پس از انتشار این کتاب یکی از کشیشان معاصر به نام گونیلو که سرپرستی دیر مارموتیه[۳۳] فرانسه را به عهده داشت نقدی بر ناتمام بودن استدلال آنسلم نوشت و کتابش را در دفاع از احمق[۳۴] نام نهاد. آنسلم در پاسخ به منتقد معاصرش، کتابی به نام مخاطبه با دیگری[۳۵] را نوشت. او در فصل­های دو و سه این کتاب به تبیین دقیق­تر برهان وجودی پرداخت. از همین رو کتاب مذکور مرجع اصلی در باب برهان وجودی قرار گرفت.
وجودی نامیدن این برهان متأثر از تفسیر یا تقسیم سه گانه کانت نسبت به براهین اثبات واجب است. او براهینی را که در اثبات واجب اقامه می­ شود به سه دسته تقسیم می­ کند(کانت، ­۱۳۶۲ :۶۵۶ ):
۱) براهینی که از تجربه­ای معیّن و خصوصیّتی ویژه جهان حسی، مانند نظم یا غایات موجود در امور محسوس آغاز می­شوند و تا اثبات علت برترین ادامه می­یابند.
۲) براهینی که از تجربه­ای نامعیّن آغاز می­شوند.
۳) براهینی که به­هیچ تجربه­ای از جهان واقع متکی نیست و تنها بر مدار مفاهیم محض سازمان می­یابد. او برهان­های دسته نخست را غایت­شناختی، براهین دسته دوم را جهان­شناختی و براهین دسته سوم را وجودی نامید.
ویژگی برهان وجودی این است که ریشه در متون مقدس دارد و به تدوین مفهوم مسیحی خدا در بهترین صورت آن می­انجامد. هم­چنین به دلیل استنتاج وجود خدا از مفهوم آن فراتجربی و پیشینی است. ویژگی دیگر این برهان مبتنی بودن آن بر اصل امتناع تناقض است[۳۶]. ظاهراً مشکل اساسی برهان وجودی این است که از تحلیل تصور یک شی، به اثبات وجود آن در عالم واقع می ­پردازد لذا طبق گفته پل ادواردز[۳۷] «خلل برهان این است که هرچند احراز می­ کند مفهوم یا تصور خدا؛ مستلزم مفهوم یا تصور وجود اوست، و درواقع مستلزم وجود واجب (به معنای سرمدی) اوست، نمی ­تواند گام بعدی را بردارد و محرز گرداند که این تصورِ موجودی سرمدی، در عالم واقع مصداق دارد»( ادواردز،۵۳:۱۳۸۴).
۱٫ برهان وجودی آنسلم:
آنسلم قدیس یکی از مهم­ترین متفکران مسیحی قرن یازدهم میلادی است که در سال ۱۰۳۳ میلادی در شهر آئوستا واقع در ایتالیا به دنیا آمد. در سال ۱۰۷۸ میلادی رئیس دیر بک و در سال ۱۰۹۳ میلادی اسقف اعظم کلیسای کانتربری در انگلستان گردید و در سال ۱۱۰۹ میلادی دار فانی را وداع گفت. وی یکی از فلاسفه مهم و مؤثر اسکولاستیکی بود که به­سبب کاربرد منطق و عقل­گرایی در فلسفه و ایجاد نظام فلسفی دارای ساختار کم­وبیش مشخص ازطرف عده­ای از مورخان فلسفه مسیحی«پدر فلسفه مدرسی» خوانده شده است. نیز به­ دلیل قرابت مشرب فلسفی­اش با دیدگاه قدیس آگوستین به «آگوستین ثانی» ملقب شده است. آنسلم برخلاف جریانات و گرایش­های فکری قرن یازدهم میلادی که بررسی عقلانی اعتقادات رد می­شد و عقل را معیار فهم دین قرار داده بودند، ایمان به خدا و مقدّسات الهی را مقدّم بر تعقل در امور دینی قرار داد و در جستجوی فهم و درک عقلی ایمان برآمد. ازنظر آنسلم عقل و ایمان دو منبع شناخت هستند و شخص بعد از ایمان آوردن است که می ­تواند از عقل به­ طور گسترده و نامحدود استفاده کند(ایلخانی،۱۹۹:۱۳۸۲-۱۹۷). آنسلم در مناجات خود با خدا به این حقیقت اقرار کرده و می­گوید :
پروردگارا، من درصدد دست­یافتن به مرتبه رفیع تو نیستم، زیرا فاهمه من از رسیدن به­آن مرتبه ناتوان است، اما آرزو دارم که به­ طور مختصر حقیقت تو را بفهمم. حقیقتی که از عمق دل به آن باور دارم و عشق می­ورزم زیرا من فهم را برای ایمان جستجو نمی­کنم، بلکه ایمان می­آورم تااین­که بتوانم بفهمم. زیرا یکی از اموری که به­آن معتقدم این است که مادامی­که ایمان نیاورده­ام، نمی­توانم بفهمم (Anselm,1998:87).
آنسلم در رساله مخاطبه با دیگری برهان وجودی را مطرح کرد. و در مقدمه کتاب خود یادآور شد که در جستجوی برهان بی­بدیلی برای اثبات خداست که نه­تنها بتواند وجود خدا را اثبات کند، بلکه خدا را به­­مثابه خیر برین بیان کند و برهیچ مقدمه تجربی دیگری جز مفهوم خدا مبتنی و متکی نباشد. او در این کتاب دو صورت از برهان وجودی را مطرح می­ کند که هر دو صورت بر تحلیل مفهوم و تعریف ویژه خدا مبتنی هستند.
آنسلم در تعریفی که از خدا ارائه داد خدا را موجودی دانست که «عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید» (Anselm,1998:96) مسلماً مراد آنسلم از قید «بزرگ­تر» وصف «کامل­تر» است(ادواردز،۴۳:۱۳۸۴) نه «بزرگ­تر از لحاظ حجم و مکان داشتن»(هیک،۴۶:۱۳۷۲). به­این­ترتیب وقتی درباره خدا سخن می­گوییم، خواه مؤمن و معتقد به او باشیم و خواه ملحد و منکر او، چنین معنایی را در ذهن داریم. درواقع آنسلم در برهان وجودی به مفاهیم تجربی متوسل نمی­ شود و مانند یک ریاضیدان با دردست­داشتن مجموعه ­ای از داده ­ها به سوی مفاهیم قابل­اثبات به پیش می­رود و برهان خود را با تعریف خدا که درواقع سنگ­بنای برهان وجودی و بنیادی­ترین واژه و مفهوم در این برهان است آغاز می­ کند. از آن­چه گفته شد دو نکته کلیدی به­دست می ­آید :
۱) همه انسان­ها حتی افراد ملحد تصوری ذهنی از خدا دارند، چراکه انکار وجود خدا مستلزم این است که تصوری از او در ذهن داشته باشیم.
۲) تصوری که هر انسانی، خواه مؤمن و خواه کافر، از خدا در ذهن دارد عبارت است از: «موجودی که بزرگ­تر از آن نتوان تصور کرد».
۱-۲٫ تمایز برهان وجودی از دیگر براهین: براهین اثبات وجود خداوند ازجمله مسائلی است که آنسلم بسیار بر آن تکیه می­کرد. وی این براهین را به تقاضای برادران ایمانی­اش در دیر بک بدون رجوع به حجیت کتاب مقدس و مرجعیت دینی نوشت و مدعی شد که بحث او در باب وجود خدا، فقط بر مبنای مفاهیم عقلی است. آنسلم در این­باره دو نوع برهان، بعد از تجربه یا انّی[۳۸] و قبل از تجربه یا لمّی[۳۹] را ارائه کرد. نقطه حرکت او در برهان بعد از تجربه، واقعیت­های عینی است یعنی وجود علت العلل را با مشاهده عالم اثبات می­ کند و در برهان قبل از تجربه ازطریق مفاهیم ذهنی، یعنی از مفهوم خداوند در ذهن، وجود عینی او را اثبات می­ کند. آنسلم براهین بعد از تجربه را در رساله گفتگو با خود بیان کرده و براهین مذکور را مبتنی بر دو اصل قرارداده است. یکی این­که اشیا از جهت کمال نامساوی­اند و دیگر این­که هر چیزی که کم­وبیش کمالی دارد کمالش به واسطه بهره­وری از کمال مطلق است. براین­اساس براهین بعد از تجربه را به سه نوع تقسیم کرد: ۱) نظریه بهره­مندی افلاطونی: هرآنچه­که نسبی است بهره­مند از یک مطلق است. ۲) اثبات وجود خدا ازطریق رابطه علّی: هر موجودی علتی دارد. ۳) اثبات وجود خدا ازطریق درجات کمال؛ می­توان کامل­ترین موجود را با توجه­به این­امر که جهان بی­نهایت نیست و تعداد اشیا محدود است یافت(ایلخانی، ۲۰۲:۱۳۸۲-۲۰۰).
۲-۲٫ دو صورت برهان وجودی آنسلم: آنسلم دو صورت از برهان وجودی ارائه داده است که صورت اول در فصل دوم و صورت دوم در فصل سوم رساله مخاطبه با دیگری آمده است. صورت اول، اثبات می­ کند که ازصرف تصور خداوند، وجود واقعی وی لازم می­آید.
بیان آنسلم در صورت اول چنین است:
پروردگارا، پس توکه به ایمان توان ادراک می­بخشی به من نیز به­اندازه­ای که شایسته می­بینی توان درک­کردن عطا کن. که تو وجود داری همان­طوری­که ما به وجود داشتنت باور داریم و تو چنانی که ما باور داریم باشی. ما باور داریم که تو چیزی هستی که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید. آیا چنین ماهیتی می ­تواند وجود نداشته باشد؟ چنان­که سفیه در دلش گفت: خدایی وجود ندارد امّا مطمئناً، وقتی همین نادان بشنود چیزی را که من می­گویم یعنی چیزی که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید او درک می­ کند آن­چه را که می­شنود و آن­چه را که او ادراک می­ کند در ذهنش هست، حتی اگر او وجود واقعی آن را درک نکند. زیرا یک­بار هست که چیزی در ذهن وجود دارد و دیگر درک هستی واقعی چیزی است. بنابراین، وقتی که یک نقاش، تصویری را می­خواهد بکشد قبلاً او تصویر را در اندیشه­اش دارد اما هنوز به هستی واقعی آن نمی­اندیشد چراکه او هنوز آن را نکشیده است. بااین­حال، وقتی او تصویر را کشید او هم آن تصویر را در ذهنش دارد و هم می­فهمد که آن وجود دارد زیرا حالا او آن را ایجاد کرده است. بنابراین، حتی احمق نیز متقاعد شده که در ذهنش چیزی وجود دارد که عظیم­تر از آن قابل اندیشیدن نیست؛ چراکه وقتی وی این عبارت را می شنود آن را درک می­ کند و هرچه­که درک شود، در ذهن وجود دارد. و به یقین آن­چه­که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید؛ نمی ­تواند فقط در ذهن وجود داشته باشد؛ زیرا برفرض اگر صرفاً در ذهن وجود داشته باشد، می­توان وجودی را تصور کرد که در واقعیت نیز وجود داشته باشد که ‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌در این­صورت این موجود، بزرگ­تر خواهد بود. بنابراین اگر آن­چه­که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید چیزی خواهد بود که عظیم­تر از آن قابل اندیشیدن است اما بی­شک این امکان­ پذیر نیست از این­ ­رو چیزی وجود دارد که چیزی عظیم­تر از آن قابل­اندیشیدن نیست و هم در ذهن و هم در واقعیت وجود دارد (Anselm,1998:87-88).
توضیح این که، خدا به­عنوان موجودی که بزرگ­تر از آن را نتوان تصور کرد نمی ­تواند فقط در ذهن وجود داشته باشد. سوال این است که آیا این تصور یا وجود ذهنی، وجود عینی هم دارد؟ پاسخ آنسلم به شکل برهان خلف[۴۰] است که تبیین استدلال او ازطریق این برهان بدین­قرار است­: از میان دو قضیه «خدا وجود دارد» و «خدا وجود ندارد» تنها یکی صحیح است. چنین فرض می­کنیم که نقیض مدعای آنسلم یعنی «خدا وجود ندارد» صادق است. اگر «خدا وجود نداشته باشد» لازمه­اش آن است که خدا که بنابر تعریف عظیم­تر از آن قابل­تصور نیست موجودی باشد که عظیم­تر از آن قابل­تصور است و این امر به­ طورمنطقی محال است پس خدا وجود دارد. آنسلم بحث خود را با بررسی تفاوت میان آن­چه فقط در ذهن وجود دارد و آن­چه هم در ذهن و هم در خارج موجود است ادامه می­دهد. کدامیک بزرگ­تر است؟ به­باور آنسلم موجودیت در عالم واقع بزرگ­تر و برتر از موجودیت صرفاً ذهنی است(Anselm,1998:88). درواقع آنسلم در این استدلال بر این نکته تأکید دارد که مفهوم خدا هنگامی بزرگ­ترین مفهوم است که در واقعیت موجود باشد. اگر بخواهیم برهان آنسلم را به­ طور خلاصه بیان کنیم، باید بگوییم که هسته مرکزی برهان آنسلم از دو مقدمه اصلی و یک نتیجه به­این­صورت تشکیل شده است:
۱) خدا بزرگ­ترین موجود قابل تصور است.
۲) وجودی که هم در ذهن و هم در خارج باشد بزرگ­تر از وجودی است که فقط در ذهن باشد.
نتیجه: خدا به­عنوان بزرگ­ترین موجود قابل تصور باید هم در ذهن و هم در خارج وجود داشته باشد.
از دیدگاه آنسلم حتی نادانِ کتاب مقدس نیز در ذهن خود تصوری از خدا دارد. به­اعتقاد او شخص نادان یا همان منکر وجود خدا تنها هنگامی می ­تواند وجود خدا را انکار کند که در ذهن خود تصوری از خدا به­عنوان موجودی که بزرگ­تر از آن قابل­تصور نیست داشته باشد، پس این تصور به­عنوان یک مفهوم در ذهن و عقل آدمی موجود است. به­این­ترتیب شخص ملحد به چیزی می­اندیشد که بزرگ­تر از آن تصورپذیر نیست. آنسلم برای ارائه تصویری دقیق­تر از مسئله به مثال نقاش متوسل می­ شود. ازنظر یک نقاش، نقاشی هنگامی که فقط در ذهن هنرمند است بزرگ­تر است یا همان نقاشی وقتی هم در ذهن و هم به­عنوان یک اثر هنری در خارج از ذهن او وجود دارد؟ آنسلم شق دوم را برمی­گزیند. آنسلم در این صورت از برهان وجودی، با ملاحظه معانی یا مفاهیم و تعاریف می­خواهد به نتیجه برسد و از مفهوم خدا در ذهن، وجود واقعی خدا را اثبات کند.
آنسلم در صورت دوم برهان وجودی خود علاوه­بر وجود خدا، وجوب وجود و ضرورت وجود او را اثبات می­ کند. به­عبارت­دیگر، تفاوت بین دو صورت این است که اولی مبتنی بر استناد وجود به موجود واجب است و دومی دایر بر این است که عدم وجود برای موجود واجب قابل تصور نیست. بیان او در فصل سوم رساله مخاطبه با دیگری این­چنین است :
و او مطمئناً چنان واقعی وجود دارد که حتی نمی­توان اندیشید که وجود نداشته باشد. زیرا می­توان اندیشید که چیزی وجود دارد که نمی­توان اندیشید وجود نداشته باشد، و این[موجودی است] که عظیم­تر از آن است که بتوان اندیشید وجود نداشته باشد. از این­رو، اگر آن­چه­که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید، بتوان اندیشید که وجود ندارد، بنابراین آن­چه­که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید همان چیزی ­که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید نیست و این تناقض است. [بنابراین] چیزی­ که عظیم­تر از آن را نتوان اندیشید چنان واقعی وجود دارد که نمی­توان حتی اندیشید که وجود نداشته باشد. این[وجود] تویی ای پروردگار ما(Anselm,1998:88).
آنسلم در صورت دوم، مفهوم خدا را برابر با مفهومی می­گیرد که تصور عدم آن ناممکن است، یعنی مفهومی که «وجود» یکی از لوازم ذاتی آن است. وی با ­تکیه­­بر این مفهوم استدلال می­ کند که چون عدمِ وجود چنین چیزی تصورناپذیر است پس باید ضرورتاً در عالم واقع وجود داشته باشد.
۳-۲٫ انتقاد گونیلو بر استدلال آنسلم و پاسخ آنسلم به آن: نخستین ناقد مهم برهان وجودی،گونیلو بود. او راهبی در مارموتیه فرانسه و معاصر آنسلم بود که در دفاع از نادانِ کتاب مقدس و در نقد آنسلم رساله در دفاع از احمق را نوشت. مهم­ترین انتقادات او به­این­شرح است :
او در اعتراض نخست خود تعریفی را که آنسلم از خداوند ارائه می­دهد نامعتبر می­شمارد. به­اعتقاد او، اگر خداوند «موجودی است که عظیم­تر از آن قابل­اندیشیدن نیست» پس باید اذعان کرد که واژه خدا از دایره فهم بشری خارج است و برای ذهن آدمی کاملاً بی­معناست.
اعتراض دوم به آنسلم درواقع اشکال نقضی است؛ گونیلو معتقد است که حتی اگر با صرف­نظر از اعتراض نخست فرض نماییم مفهوم خدا به­عنوان «آن­چه عظیم­تر از آن تصورپذیر نیست» در فاهمه ما بگنجد، با این­وصف هیچ دلیلی در دست نیست که ثابت کند این مفهوم وجود واقعی خدا را ضرورت می­بخشد. گونیلو اشکال نقضی خود را با مثال جزیره توضیح می­دهد به­این­صورت­که می­توان در اقیانوس جزیره­ای را تصور کرد که همه انواع ثروت و فراوانی را دارا باشد. جزیره­ای به­غایت باشکوه که «بزرگ­تر از آن تصورپذیر نیست». با استدلالی نظیر آن­چه آنسلم در برهان وجودی ارائه می­دهد، می­توان نشان داد که این کامل­ترین جزیره باید وجود داشته باشد. درواقع گونیلو با توسعه و تعمیم استدلال آنسلم نشان می­دهد که اگر آنسلم در استدلال خود به راه صواب رفته باشد می­توان براهین متعدد وجودی را برای همه انواع اشیا اقامه کرد و به­این­ترتیب، وجود آن­ها را اثبات نمود. کامل­ترین جزیره باید وجود داشته باشد، چراکه در غیر­این­صورت کامل­ترین نخواهد بود و این برخلاف فرض است. درواقع، گونیلو می­خواهد با طرح این انتقاد نشان دهد که در تصور ذهنی ما از خدا به­عنوان آنچه کامل­تر از آن نتوان تصور کرد، چیزی وجود ندارد که پذیرش وجود عینی آن را به همراه داشته باشد. می­توان اعتراض دوم گونیلو را چنین خلاصه کرد که آنسلم برآن است با بهره­ گیری از مفهوم خدا به­عنوان «آن­چه بزرگ­تر از آن تصورپذیر نیست» وجود خارجی آن را اثبات نماید. حال­­آن­که اصل وجود چنین مفهومی و فهم­پذیر­بودن آن محل تأمل و مناقشه استAnselm,1998:105-110)).
آنسلم اعتراضات گونیلو را در فصل دوم رساله مخاطبه با دیگری و پاسخ­های خود را در فصل سوم این رساله بیان کرده است. در پاسخ اشکال نخست می­گوید: ما معنی کلمه «خدا» را می­فهمیم با تکیه­بر این شواهد که «۱) این لغت به همین­صورت کلمه­ای عمومی و مأنوس است. ۲) ایمان و وجدان ما مفاد این کلمه را فراهم می­آورد. ۳) مفاهیم نباید برحسب تصورات حسی باشد؛ چراکه تصور مفاهیم مجرد هم امکان دارد. ۴) می­توان خداوند را به­ طور غیرمستقیم ادراک کرد، به­ همان­صورت ­­که خورشید را ازطریق شعاعش ادراک می­کنیم. ۵) می­توانیم مفهوم کامل­ترین موجود را با کم­کم فراهم­آوردن آن از موجود کم­تر کامل به کامل و از آن­جا به کامل­ترین موجودِ ممکن برسازیم. ۶) آن­هائی که منکرِ داشتن تصوری از خدا هستند باید مفهومی از آنچه انکار می­ کنند داشته باشند»(گیسلر،۲۰۴:۱۳۸۴-۲۰۳).
گونیلو در انتقاد دوم خود می­خواهد با تعمیم بخشیدن به استدلال آنسلم، آن را درمورد همه انواع اشیا و از­جمله کامل­ترین جزیره به­کار برد. آنسلم در پاسخ به گونیلو اظهار می­دارد که گونیلو در نقل و فهم برهان او دچار اشتباه شده است، لذا بر این نکته تأکید می­ کند که گونیلو وجود خدا را با وجود چیزهای دیگر خلط کرده است، زیرا «وجود» برای خداوند که موجودی سرمدی است یک «ضرورت منطقی[۴۱]» است، اما این ویژگی درمورد کامل­ترین جزیره صادق نیست. از این­رو تصور خداوند مستلزم وجود عینی اوست؛ اگر خدا به­عنوان موجودی سرمدی در یکی از زمان­های سه­گانه (گذشته، حال، آینده) وجود نداشته باشد درآن­صورت باید نتیجه گرفت که موجودی که سرمدی فرض شده است سرمدی نیست. به­عبارت­دیگر، وجود نداشتن موجودی سرمدی در یکی از زمان­های سه­گانه با سرمدیت او تناقض دارد. بنابراین، وقتی می­گوییم وجود برای خدا ضروری است منظور این است که عدمِ وجود خداوند تصورناپذیر است. پس خداوند حقیقتاً بزرگ­ترین موجودی است که بزرگ­تر از آن را نمی­توان تصور کرد. درحالی­­که کامل­ترین جزیره و امثال آن که حتی اگر وجود هم داشته باشند، عدم آن­ها قابل­تصور است. واضح است که وقتی عدم چیزی قابل تصور باشد می­توان نتیجه گرفت که وجود برای آن ضروری نیست(Anselm,1998:111-122).
شاید بتوان گفت که آنسلم در پاسخی که به اشکال گونیلو می­دهد درواقع می­خواهد به تمایز ذاتی و اساسی میان خدا و دیگر مفاهیم اشاره کند. مفهوم خدا به یک واجب الوجود بالذات اشاره می­ کند، درحالی­که سایر مفاهیم از جمله مفهوم کامل­ترین جزیره به یک ممکن­الوجود اشاره می­ کند.
۴-۲٫ نقد آکوئیناس براستدلال آنسلم: دو قرن پس از اقامه برهان وجودی توسط آنسلم، این برهان توسط توماس آکویناس فیلسوف بزرگ قرن سیزدهم میلادی مورد نقد و بررسی قرار گرفت. توماس برهان وجودی آنسلم را چنین فهمیده است:
۱) خدا بنا­به­تعریف چیزی است که چیزی بزرگ­تر از آن نمی­توان تصور کرد.
۲) چیزی­که هم در ذهن و هم درواقع وجود داشته باشد، بزرگ­تر از آن است که فقط در ذهن وجود داشته باشد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *