دانلود پایان نامه

آنتونی گیدنز (1938) جامعه‌شناس انگلیسی تعریف خاصی از نسل ارائه داده است. وی نسل را همچون هم‌دوره‌ای‌های اجتماعی که در طول زمان ترسیم‌شده‌اند، در نظر می‌گیرد (آزاد ارمکی، 1386: 30). ازاین‌رو تفاوت نسلی یعنی نسل حاضر با نسل دیروز ازنظر آرمان‌ها، ارزش‌ها، گرایش‌ها و باور داشت‌ها، اعتقادات، سبک زندگی و غیره باهم متفاوت می‌باشند.
گیدنز منشأ دگرگونی فرهنگی را تضاد بین سنت و مدرنیته و به‌تبع تقابل بین اختیار و خطرپذیری می‌بیند. به عقیده وی ویژگی مدرنیته «پویایی»، «تأثیر جهان‌گستر» و «تغییر دائمی رسوم سنتی» است. مدرنیته سبب می‌شود که افراد هر چه بیشتر از قید انتخاب‌هایی که معمولاً سنت در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد رها شوند. بدین ترتیب فرد در مقابل طیف متنوعی از انتخاب‌های ممکن قرار می‌گیرد (فاضلی، 1382: 65). به نظر گیدنز اختلاف بین نسل‌ها درواقع نوعی به‌حساب آوردن زمان در جامعه مدرن است. هر نسلی درواقع نوعی به‌حساب آوردن تیره‌ای از آدمیان است که زندگی فردی را در مقطعی از زندگی‌های گروهی جای می‌دهد. بااین‌حال در عصر جدید، مفهوم نسل رفته‌رفته فقط در برابر پس‌زمینه‌ای از زمان استانداردشده معنی پیدا می‌کند، به‌عبارت‌دیگر ما اینک فقط از نسل دهه پنجاه یا نسل شصت قرن حاضر و غیره سخن می‌گوییم. توالی زمانی به این معنا دیگر چندان شباهتی به فرایندهای انتقال گروهی در اعصار گذشته ندارد. در جوامع سنتی دوره زندگی علاوه بر معنای صریح خود دلالت‌های تکوینی دیگری نیز دارد که به‌خصوص مفهوم «از نو شروع کردن» از آن استنباط می‌شود. زیرا هر نسل به میزان قابل‌ملاحظه‌ای شیوه‌های زندگی پیشینیان خود را از نو کشف می‌کند و از نو مورد عمل قرار می‌دهد. در عصر جدید از نو شروع کردن مفهوم خود را تا حد زیادی از دست می‌دهد. زیرا تکرار روش‌های گذشته تنها در صورتی تحقق می‌یابد که آن روش‌ها به‌طور بازتابی قابل‌توجه باشند (گیدنز، 1379: 207). گیدنز در اینجا علاوه بر عنصر زمان به فرار بودن جامعه به‌عنوان ویژگی جوامع متجدد و نیز نوعی مرخصشان از گذشته توجه دارد. نکته قابل‌تأمل در اندیشه گیدنز در این ایده است که نسل جدید به لحاظ اخلاقی نسبت به نسل قبلی دچار مشکل شده است. وی در پاسخ به این پرسش که آیا شاهد ظهور یک نسل «من» خواهیم بود که ارزش‌های مشترک و علایق عمومی را نابود می‌کنند و در آن‌ها فردگرایی مفرط و شدید وجود خواهد داشت، عنوان می‌کند که نسل «من» توصیف گمراه‌کننده‌ای از فردگرایی جدید است که نشانه‌ای از یک‌روند فساد اخلاقی به دست نمی‌دهد؛ درواقع برعکس، بررسی‌ها نشان می‌دهند که نسل‌های جوان امروز نسبت به نسل‌های پیشین به مسائل اخلاقی بسیار بیشتر حساس هستند؛ اما آن‌ها این ارزش‌ها را به سنت ربط نمی‌دهند یا شکل‌های سنتی اقتدار را به‌مثابه عامل تعیین‌کننده هنجارهای شیوه زندگی نمی‌پذیرند. به عقیده وی به‌جای اینکه به دوره خودمان به‌عنوان یک عصر انحطاط اخلاقی بنگریم، منطقی است که آن را به‌عنوان یک عصر انتقال اخلاقی در نظر بگیریم (گیدنز، 1379: 42 ـ 43).

در واپسین دهه‌های پایان قرن بیستم رونالد اینگلهارت در دو کتاب انقلاب آرام (1977) و تحول فرهنگی در جوامع پیشرفته صنعتی (1994) پدیده شکاف بین نسل‌ها را در ممالک پیشرفته غرب موردبررسی تجربی قرارداد و آن را به‌خوبی نشان داد. وی در کتاب تحول فرهنگی در جامعه پیشرفته صنعتی بر این اعتقاد بود که نسل بزرگ‌سال در برابر تغییرات بیشتر مقاومت می‌کند و تغییر در میان گروه‌های جوان‌تر با سهولت بیشتری صورت می‌گیرد. بنابراین با تغییر و تحولات اجتماعی تفاوت بین نسلی پدید می‌آید که از آن، گاه به تعارض یا شکاف بین نسلی نیز تعبیر می‌شود وی در دهه هشتاد این ایده را مطرح کرد که در جوامع صنعتی مواجه با نوعی دگرگونی ارزشی اساسی هستیم. به این صورت که گرایش نسبت به ارزش‌های فرا مادی تقویت گردیده و نسل جدید به ارزش‌های فرا مادی اولویت بیشتری می‌دهد. وی به تغییر و تحول ارزشی در طی فرآیند جایگزینی نسلی پرداخته است. به اعتقاد وی اولویت ارزشی فرد تحت تأثیر محیط اجتماعی ـ اقتصادی که وی در طول سال‌های پیش از بلوغ در آن به سر می‌برده شکل می‌گیرد و با تغییر شرایط محیطی، اولویت‌های ارزشی نسل جوان با نسل قبل متفاوت خواهد شد. اینگلهارت دو فرض محوری را مبنای کار خود قرار می‌دهد.
ـ فرضیه کمیابی ، ناظر بر این امر است که اولویت‌های فرد بازتاب محیط اجتماعی ـ اقتصادی‌اش است و شخص بیشترین ارزش‌ها را برای آن چیزهایی قائل می‌شود که عرضه آن‌ها نسبتاً کم است
ـ فرضیه اجتماعی شدن که اصل را بر این قرار می‌دهد که ارزش‌های اساسی فرد به شکل گسترده بازتاب شرایطی است که در طول سال‌های قبل از بلوغ وی وجود داشته است (اینگلهارت و آبرامسون، 1378: 63). به نظر وی درحالی‌که فرضیه کمیابی دلالت بر این دارد که رونق و شکوفایی اقتصادی به گسترش ارزش‌های فرامادی‌گرایانه می‌انجامد، فرضیه اجتماعی شدن مبین این است که نه ارزش‌های فرد و نه ارزش‌های یک جامعه یک‌شبه تغییر نمی‌کند. برعکس، دگرگونی اساسی ارزش‌ها به‌تدریج و بیشتر به طرز نامرئی روی می‌دهد. این دگرگونی در مقیاسی وسیع زمانی پدید می‌آید که یک نسل جانشین نسلی مسن‌تر در جمعیت بزرگ‌سال یک جامعه می‌شود (اینگلهارت،1373: 76). ازنظر اینگلهارت، چرخه زندگی (اینکه هر گروه سنی بنا به اقتضائات روان‌شناختی آن دوران ارزش‌های گوناگونی دارد و افراد با وارد شدن به آن دوران، آن ارزش‌ها را به خود می‌گیرند) تأثیر اساسی روی تفاوت ارزش‌ها ندارد بلکه یکی از مؤلفه‌های اصلی دگرگونی ارزشی جایگزینی نسلی است، یعنی نسلی که بعد از جنگ جهانی دوم دوران بلوغ خود را می‌گذراند، در اثر توسعه و تحولات اقتصادی، دورانی از ثبات اقتصادی وفور کالاهای مادی را تجربه نمود و بنابراین ارزش‌های غیر‌مادی برای آن‌ها اولویت بیشتری پیدا کرد. اینگلهارت تأثیر نهادهای فرهنگی را در این دگرگونی چندان زیاد نمی‌بیند (همان: 115).
اینگلهارت در کار خود حضور مجموعه‌ای از تغییرات در سطح نظام را عامل تغییرات در سطح فردی و به همین ترتیب پیامدهایی برای نظام می‌داند. وی تغییرات در سطح سیستم را توسعه اقتصادی و فناوری، ارضای نیازهای طبیعی به نسبت وسیعی از جمعیت، افزایش سطح تحصیلات، تجارب متفاوت گروه‌های سنی مثل فقدان جنگ و گسترش ارتباطات جمعی، نفوذ رسانه‌های جمعی و افزایش تحرک جغرافیایی می‌داند (همان: 5). فرآیند مدرنیزاسیون باعث انتقال عمیق نگرش‌ها، عقاید و رفتار که انتقال اجزای فرهنگی است، می‌شود. به عقیده اینگلهارت مدرنیزاسیون تحول فرهنگی بسیار وسیعی در فرهنگ معاصر غرب به وجود آورده است. همچنین وی معتقد است که خیزش سطوح توسعه اقتصادی، سطوح بالاتر آموزش، اشاعه رسانه‌های جمعی و برخاستن دولت رفاه منجر به تغییر در مهم‌ترین ارزش‌ها می‌شود (خالقی فر، 1381: 104 ـ 103).
در نظریه اینگلهارت، مفهوم کانونی مدرنیزاسیون این است که صنعتی شدن مجموعه‌ای از نتایج اجتماعی و فرهنگی را به همراه دارد که موجب افزایش سطح تحصیلات و تغییر نقش‌های جنسی می‌گردد. صنعتی شدن بر اغلب عناصر دیگر جامعه تأثیر می‌گذارد. این نظریه می‌گوید که صنعتی شدن پیامد‌های مختلفی ازجمله در حوزه فرهنگی (تفاوت بین نسلی) داشته است. تغییر از جامعه ماقبل صنعتی به صنعتی سبب تغییراتی در تجربه افراد و دیدگاه آنان شده است. پیدایش جامعه فرا صنعتی، محرک پیدایش و گسترش دیدگاه‌های جهانی می‌گردد. افزایش تحصیلات رسمی افراد و تجارب شغلی آن‌ها به افراد کمک می‌کند که استعدادهایشان را جهت تصمیم‌گیری مستقل افزایش دهند. بنابراین، پیدایش جامعه فرا صنعتی منجر به افزایش و تأکید بیشتر بر خود ابزاری می‌گردد (یوسفی، 1383: 44).
اینگلهارت کامیابی اجتماعی ـ اقتصادی افزایش‌یافته را علت اصلی تغییر ارزش در جوامع غربی می‌داند و دراین‌باره می‌گوید: کامیابی اقتصادی افزایش‌یافته منجر به برآورده شدن بهتر نیازهای بنیانی در سال‌های شکل‌گیری افراد می‌شود (سال‌های آخر نوجوانی) که به‌نوبه خود منجر به ارزش‌های ماتریالیست کمتر از نسلی به نسل دیگر می‌شود. بر این مبنا اینگلهارت به تأثیر قشربندی اجتماعی توجه می‌کند. در این منظر خانواده‌های ثروتمند به نظر می‌رسد جوانان ماتریالیست کمتری را نسبت به خانواده‌های فقیر پرورش می‌دهند (همان: 45).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   اهداف سواد رسانه ای
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید