دانلود پایان نامه

اهمیت برخی آثار در حوزه اندیشه و تاریخ تنها به جهت موضوعی که به آن می پردازند، نیست. بلکه در آن است که مولف در بسط موضوع به آن می پردازد و به تعبیردقیق تر روش تحقیقایشان در کنار وسعت دانش و تعهدیکه در دقت عالمانه به کارمی بندند، آموزنده است. «تبارهای دولت استبدادی» نوشته پریاندرسونبیتردید از آن دسته کتابهایی است که گذشته از موضوعش که بررسی چگونگی شکل گیری دولت های مطلقه در اروپاست، در روش تحقیق می تواند آموزنده باشد.
اندرسون نظریه را در کنار پراتیک می خواهد و از جنس مورخانیکه به تاریخ برای تاریخ معتقدند، نیست و تاریخ را برای اکنون می خواهد. رهیافت اندرسون تئوریک و کلان نگر است. به دلیل همین نگاه کلان به تاریخ، روش تطبیقی و مقایسه یی یکی از ویژگیهای بارز تاریخی اندرسون است.
دولت مطلقه ساختاری است که در حد فاصل میان زوال دولت و جامعه فئودالی و برآمدن فرماسیون سرمایه داری ظهور میکند. دولت صفویه از بسیاری جهات ویژگیهای دولت مطلقه را دارد اما نمی توان گفت صفویه دولت مطلقه است، به دلیل اینکه جایگاه مطلقه صفوی جایگاه مطلقه اروپایی نیست
اندرسون، مورخ و نظریه پرداز و جامعه شناس تاریخی بریتانیایی که در سال 1938 متولد شد و یکی از چهره های تاثیرگذار بر مطالعات نظریه های تاریخی و جامعه شناختی از یک سو و یکی از چهره های برجسته چپ نو در اروپاست. ایشان و مجموعه یی از مورخان در انگلستان در دهه 50 و 60 میلادی، ابتدا در قالب گروه مورخان حزب کمونیست بریتانیا را تشکیل می دادند که نهایتا همکاری او با مجموعه یی از مورخان چپ انگلستان مثل تامسون و هابزبام، سبب شد مکتب مارکسیسم انگلیسی را بنیان گذاشتند.
اندرسون 20 سال سردبیر نشریه معروف new left review بود.
رهیافت اندرسون تئوریک و کلان نگر است. به دلیل همین نگاه کلان به تاریخ، روش تطبیقی و مقایسه یی یکی از ویژگیهای بارز تاریخی اندرسون است. در مقدمه کتاب تبارها انتقادی به مارکسیست ها میکند و میگویدمعمولافیلسوفان مارکسیست درباره تاریخ بسیارانتزاعی حرف می زنند، بدون اینکه توجهی به تجربه تاریخی داشته باشند و مورخان مارکسیست نیز تنها به تجربه توجه میکنند، بدون اینکه فرآیندهای عام و فلسفی را در نظر بگیرند. اندرسون مدعی است که می خواهد کاری کند این دوگانگی و شکاف بین فیلسوفان و مورخان مارکسیست را پر کند و تلاش میکندمیان تاریخ و ایدئولوژی هیچیک را فدای دیگری نکند.
تبارهای دولت استبدادی نوعی تاریخ از بالاست، در مقابل تاریخ از پایین و اندرسون در این کتاب به شدت از تاریخ از بالادفاع میکند، تاریخ از پایین یعنی تاریخ زندگی مردم، تاریخ اجتماعی بدون توجه به قدرت، بدون توجه به نهادهای سلطه.
انتقادی که به اندرسون میکردند، این بود که کار او یک کارمارکسیستی نیست، زیرا بر اساس شیوه تولیدنیست. اندرسون جمله یی از مارکس نقل میکند و از خود دفاع میکند، اگرچه مارکس تاریخ را با شیوه تولید و زیرساختهای اقتصادی و تولیدی توضیح می دهد، اما نهایتاتکلیف تحولات تاریخ که در سطح سیاسی تعریف می شود، انقلاب ها در لحظه تحول، انقلاب سیاسی می شوند، تا تضاد در عرصه سیاسی فیصله نیابد، نمی توان گفت یک فرماسیون اقتصادی رخ داده و دوره یی به دوره دیگر منتقل شده است، لذا مطالعه ساخت قدرت و دولت بسیار مهم است و نباید به این نهاد بی توجه بود. اندرسون تنوع تاریخ فئودالی و برده داری را با توجه به ویژگی ها و نهاد دولت توضیح می دهد.
دولت مطلقه ساختاری از دولت است که در حد فاصل میان زوال دولت و جامعه فئودالی و برآمدن فرماسیون سرمایه داری ظهور میکند. دولت صفویه از بسیاری جهات ویژگیهای دولت مطلقه را دارد، اما نمی توان گفت صفویه دولت مطلقه است، به دلیل اینکه جایگاه مطلقه صفوی جایگاه مطلقه اروپایی نیست و شاید بتوان آن را دولت پیشامطلقه نامید. اما درباره دولت رضاشاهی مجازیم که این عنوان را بگذاریم.
در کاراندرسون توجه به عناصری غیراقتصادی و تولیدی دیده می شود، عناصری مثل عدم تمرکز در قدرت سیاسی، پراکندگی قدرت سیاسی. فقدان نوعی نظام حقوقی و داوری یک دست و وجود دادگاه های محلی و جدا از هم فئودالی و فقدان یک نظم سلسله مراتبی طولی سیاسی اقتدار و در عوض یک نظم افقی هم عرض میان اقتدارها در کنارشیوه تولیدمبتنی بر مازاد تولید دهقانان بر زمین و تملک آن توسط فئودال ها.

او در بحث از دولت مطلقه، فئودالیسم را مختص به اروپا می داند، فئودالیسم در مفهوم خالص خودش. مفاهیمی که اندرسون به کارمی برد به هیچ وجه از نوع Ideal type وبرینیستند، یعنی دولت مطلقه یافئودالیسمی که اندرسون میگوید مفاهیم انتزاعی که کاملابرساخته خیالی و ذهنی محقق است، به عنوان یک ابزار مفهومی نیست، این مفاهیم را اندرسون به عنوان مفاهیم دارای مصداق تلقی میکند، مفاهیم وبری مفاهیم مصداقی نیستند، فقط مفاهیم ابزاری هستند. اما در اندیشه اندرسون این مفاهیم کاربردی و مصداقی هستند. تنها جای خارج از اروپا که میتوانیم از فئودالیسم صحبت کنیم از نظر اندرسون ژاپن است. به نظر اندرسون در کشورهای شرقی تنها ژاپن گذار از فئودالیسم به سرمایه داری را تجربه کرد. البته تفاوت هایی نیز میان فئودالیسم ژاپنی و اروپایی قائل است.
اندرسوندلیل تفاوت میاناروپایشرقی و غربی را در شرایط تاریخی و صورت بندی های اجتماعی اقتصادی توضیح می دهد، به این معنی که در اروپای غربی به دلیل رشد تجارت و پیدایش زودتر بورژوازی، فئودالیسم مراحل اولیه سرواژی خود را پشت سر گذاشت و دولت های فئودالی برای حفظ و تداوم قدرت خود روی دهقانان دچار مشکل شدند. اینجا بود که در واقع دولت های مطلقه به وجود آمدند که از یک سو بتوانند مالکیت خصوصی بر زمین را حفظ کنند و از طرف دیگر مالکیت خصوصی را ذیل یک حاکمیت عمومی محافظت کنند، دولت مطلقه غربی در واقع تلفیقی بود از حاکمیت عمومی و یکدست در بالاومالکیت خصوصی پراکنده فئودالی در پایین. پراکندگی به تمرکزگرایی در حکومت متمرکز شد و شخص شاه در راس آن قرار گرفت، دادگاه واحد، قانون یکدست، در واقع به لحاظ حقوقی دولت مطلقه به دلیل احیای حقوق بود یعنی حقوق مبتنی بر مالکیت خصوصی.
در اینجا بحث وبری می شود، وبر در بحث از دولت مدرن بحث عقلانی شدن را مطرح میکند، بروکراسی مبتنی بر قانون واحد و سراسری و برابری حقوقی همه اعضای جامعه در مقابل قانون و دادگاه و بروکراسی
اندرسون به مارکس و انگلس هم انتقاد دارد. مارکس و انگلس معتقدند دولت های مطلقه محصول بالا طبقات بورژوازی و اریستوکراسی فئودالی هستند. اما به نظر اندرسون این یک اشتباه تاریخی است، اندرسون معتقد است به این ترتیب دولت مطلقه چیزی شبیه دولت بناپارتی می شود، دولت بناپارتی دولت حافظ منافع بورژوازی است، در عصری که بورژوازی آنقدر توان ندارد که به خودی خود بساط اریستوکراسی فئودالی را جمع کند. اندرسون معتقد است دولت های مطلقه در اروپای غربی سده شانزده و هفده، در واقع سرشت فئودالی دارند و اساسا بورژوازی هنوز آنقدر قوی نشده بود که بتواند با اریستوکراسی بالانس برقرار کند و دولت مطلقه در این میان یک دولت مصالحه طبقاتی باشد.
اندرسون یک نومارکسیست است که در واقع این تحلیل هایی که دارد برای تحول جامعه امروز در غرب، معتقد است انقلاب سوسیالیستی واقعی انقلابی است که در یک جامعه سرمایه داری اتفاق می افتد و به همین دلیل با تحلیلی که راجع به روسیه دارد، انقلاب بلشویکی را یک انقلاب سوسیالیستی نمی داند .
ادبیات نظری
در این قسمت به بیان دیدگاه های مختلف در خصوص قشربندی اجتماعی خواهیم پرداخت. ابتدا به بیان نظریات قشربندی اجتماعی در یونان باستان می پردازیم که از میان اندیشمندان آن دوره به بیان نظریه افلاطون و ارسطو بسنده می کنیم.
– افلاطون
«افلاطون فیلسوفی نجیب زاده بود که در سال 427 پیش از میلاد یعنی تقریبا سه سال پیش از روی کارآمدن داریوش دوم هخامنشی و سه سال پس از جنگ پلوپونز در یونان ، در آتن زاده شده است.به روایت خود افلاطون مادر او خویشاوند سولون قانون گذار نامدار آتنی بود و پدرش آریستون نیز از اشراف برجسته یونان بود و نسبش به کدروس آخرین فرد دودمان شاهان آتیک می رسید ( عنایت ،27:1386)».
افلاطون در بیست سالگی با سقراط آشنا شده و تا پایان عمر سقراط شاگردش می شود. او در زمینه عرفان مبتنی بر مکاتب الهی نیز آگاهی داشت.
افلاطون مردم را بنا بر استعداد طبیعی شان به شیوه ای نمادین یا آرمانی به سه دسته تقسیم می کند:
1- طلایی ها
2- نقره ای ها
3- مس و برنزها
وی برای هر کدام از این طبقات نقش و کارکردی خاص معین می کند. طلایی ها نقش رهبر و هدایت و نگهبانی از جامعه را بر عهده دارند. او اعتقاد دارد که باید اعضای این طبقه را باید چنان پرورانید که نگاهبانانی درست و نیکو از آب درآیند. نظریات تربیتی افلاطون بیشتر در مورد همین طبقه است(تنهایی ، 22:89) . نقره ای ها همان یاری رسانان و مس و برنزها همان کارگران و کشاورزان هستند.در نظریه افلاطون زنان از حقوق مساوی برخوردارند.
– ارسطو
زندگی ارسطو از نظر روش تفکر او به سه دوره تقسیم می شود.نخست دوره شاگردی او در آکادمی مکتب افلاطون که حدود بیست سال طول کشید و با مرگ افلاطون به پایان رسید.دوم، دوره ای که محققان آلمانی آن را دوره سرگردانی نامیدند که در این مرحله ارسطو به شهرهایی چون آسوس ،پلا و جزیره لسبوس سفر می کند و همزمان با آغاز شهریاری اسکندر این دوره به پایان می رسد. در دوره سوم است که ارسطو به آتن باز می گردد و مکتب خود به نام لوکه ئوم را بنیان گذاری می کند و سرانجام به خالسیس پناه می برد و بابقی زندگی خود را در این شهر سپری می کند(عنایت،78:1386-77).
ارسطو نظام اجتماعی را همچون بسیاری از دانشمندان از دریچه تقسیم طبقات اجتماعی می دید ملاک تقسیم طبقات را اقتصاد و درآمد خانواده می دانست. به نظر او در تمامی دولت ها سه طبقه وجود دارد. طبقه بسیار ثروت مند و طبقه بسیار فقیر. در وسط این دو طبقه، طبقه ای به نام طبقه متوسط شکل می گیرد. ح.ا. تنهایی در کتاب درآمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی در خصوص نظر ارسطو پیرامون قشربندی اجتماعی چنین می نویسد:
ارسطو به مسئله ارزش گذاری جامعه ی طبقاتی در مورد افراد یک طبقه ، چگونگی برخورد و پذیرش آن افراد از پایگاه و ارزش یابی طبقه ای و اهمیتی که خانواده در آغاز شکل گیری شخصیت به عهده دارد و پیرامون چگونگی تاثیر اینها بر جریان سیاسی کشورهمانند هالبواکس، به گفتگو می نشیند.او حتی به تاثیر وضع طبقه ای بر شانس ها و فرصت های زندگی اشاره می کند(تنهایی ،54:1389).
پس بیان دیدگاه های افلاطون و ارسطو به بررسی آرا و اندیشمندان پیشقراول در غرب جدید می پردازیم که اولین اندیشمندی که مورد بررسی قرار می دهیم ، نیکولو ماکیاولی می باشد.
– نیکولو ماکیاولی
«نیکولو ماکیاولی (1517-1469) دانشمند سیاسی سده پانزدهم، فرزند خانواده ای اشرافی واز روحانیون رسمی فلورانس، از اولین نامدارانی بود که در برابر سیطره و قدرت دوران میانه ایستاد و بنیانی را پایه گذارد که رشد و گسترش دانش بدان سخت نیاز داشت:نیازی مبتنی بر جدایی علم و دین مسخ شده دوره میانه»(تنهایی ،27:1388).ماکیاولی در توسکان در خانواده ای اصیل به دنیا آمد.پدرش حقوق دان بود . ماکیاولی جز جمهوری خواهان آن دوره به شمار می آمد(عنایت ،152:1386).
او طبیعت انسان را تبهکار و خود پسند می داند که انسان را به تناقضات و تضادهای اجتماعی می کشاند . این مهم باعث می شود که سه قدرت اجتماعی پدیدار گردد: 1- شهریار 2- ممتازان 3- مردم. او اعتقاد دارد که برای نظم در جامعه باید قدرتی بی چون و چرا توسط طبقه مسلط بر جامعه اعمال گردد تا مردم از آن اطاعت بی چون و چرا داشته باشند(همان منبع :34).
دکتر حسین ابوالحسن تنهایی در خصوص این طبقه بندی ماکیاول اینگونه می نویسد:
«در رساله ی گفتارها ماکیاولی بیشتر طرفدار جمهوری و آزادی است .او در این کتاب مردم را به سه گروه بخش می کند :”شاهزادگان ، نخبگان و مردم”، به گونه ای که تمام آنها بایستی در قانون گذاری شرکت کنند . وجود این سه بخش گونه گون خود موجب کنترل هرچه بیشتر جامعه خواهد بود و هر گروه به وسیله گروه دیگر کنترل خواهد شد (تنهایی ،61:1389).
پس از بیان دیدگاه ماکیاول به بررسی نظریه قشربندی اجتماعی نظریه پردازان کلاسیک می پردازیم.
– کارل مارکس
مارکس(1883-1818) با دیدی بر گرفته از ایده آلیسم آلمانی،وحدت وجود اسپینوزایی و با تاثیر پذیرفتن از هگل ، فوئرباخ و اسمیت در عرصه علمی ظاهر شد.او در شهر تریر در خاک آلمان به دنیا آمد. پدرش یهودی بود که جز منتقدان سیاسی عصر خود می باشد و به شغل بازرگانی و به روایتی دیگر به قضائت مشغول بود که وی بعدها به دین مسیحیت گروید ولی مادر کار همچنان یهودی ماند. کارل نیز به دین آیین مسیحیت رو می آورد و تحت تاثیر اندیشه های کشیش کوپر قرار می گیرد(تنهایی ،165:1391). به دلیل منتقد بودن وی نسبت به سیاست های حاکم و بخصوص جامعه سرمایه داری ، باعث فقر وی می شود تا جایی که دختر ، همسر و پسر وی به دلیل فقر سخت بیمار شدند و دار فانی را وداع گفتند(تنهایی ،131:1389). سرانجام در ماه مارس 1883 به خواب عمیق و ابدی فرو می رود.
به عقیده مارکس جوامع انسانی از سه مرحله عبور خواهند کرد:
1-جامعه بی طبقه اولیه یا اشتراکی نخستین
2-جامعه ی طبقاتی
3-جامعه بی طبقه نهایی
به عقیده او مرحله دوم به دو شکل در جوامع انسانی نمود پیدا می کند: یکی مخصوص جوامع اروپای غربی که عمدتا سه شکل شیوه تولید دارد:
1-شیوه تولیدی برده داری
2-شیوه تولیدی فئودالیسم
3-شیوه تولیدی سرمایه داری
اما نوع دیگر آن مرحله ای هست که مختص کشورهای عربی و ایران بوده که شیوه تولید در این کشورها شیوه تولید آسیایی می باشد( تنهایی ، 245:1391). مارکس در خصوص ماهیت طبقه چنین دیدگاهی داشت:
برای مارکس طبقه گروهی از مردم است که در رابطه مشترکی با وسایل تولید- وسایلی که به کمک آنها معیشت خود را تامین می کنند-قرار دارند.پیش از پیدایش صنعت جدید ، وسایل تولید اساسا زمین و ابزاری بود که برای رسیدگی به محصولات یا دامها مورد استفاده قرار می گرفت…..(گیدنز ،242:1387).
به اعتقاد مارکس تضاد طبقاتی همیشه در طول تاریخ انسان بوده است. این تضاد می تواند تضاد بین ارباب و رعیت ، فئودال و سرو ، بورژوا و پرولتر و یا به تعبیری دیگر تضاد بین استثمارگر و استثمار شده می باشد. به طور کلی می توان به دو نوع طبقه در اندیشه مارکس اشاره نمود:
1-طبقه اجتماعی آرمانی که جوامع را به دو دسته دارا و نادار تقسیم می کند
2-طبقه اجتماعی واقعی که در هر جامعه ای ممکن است متفائت باشند. بیشترین طبقات اجتماعی شناخته شده توسط مارکس هفت طبقه اجتماعی بودند که مارکس آنها را در دو طبقه آرمانی استثمارگر و استثمارشده جای می دهد(همان منبع :224). به اعتقاد مارکس جامعه طبقاتی حاصل دیالکتیک دو نیرو می باشد: نیرو تولید و روابط تولید:
تضاد اساسی که مبنای نظریه ی تضادی مارکس را تشکیل می دهد، نه تضاد میان طبقات بلکه تضاد میان دو عنصر از عناصر فرآیند کار یعنی نیروهای تولیدی و روابط تولیدی است که مهم ترین تضاد و رکن اصلی نظام اجتماعی ، یا به تعبیر مفاهیم مکتبی مارکس ، رکن اصلی شیوه تولیدی را تشکیل می دهد( همان منبع :226).
فرا دستان در اندیشه مارکس در طول تاریخ به دنبال استثمار فرودستان بوده اند. رابطه انسان ها با ابزار تولید ، مبنایی است که نظام قشربندی اجتماعی مارکس برآن استوار می باشد. به عقیده او افکار طبقه حاکم در هر عصری ، افکار حاکم بر کل جامعه می باشد و نبرد طبقات تحت تاثیر اقتصاد می باشد اما به عقیده پاره تو تملک دولت و نیروی نظامی نیز می تواند به همان اندازه منشا و تضاد سرآمدان با توده ها باشد ( فراتی ، 55:1383-54).
به طور کلی ایده های مارکس را در خصوص قشربندی اجتماعی به صورت 6 اصل ذکر کرده اند:
1- هر چه نابرابری توزیع منابع کمیاب بیشتر باشد ، تضاد منافع بین بخش های چیره و زیر سلطه افزون تر می شود
2- هر چه بخش های فرودست ، از منافع گروهی خود بیشتر آگاه شوند ، احتمال اینکه آنها مشروعیت پراکنش نابرابر منابع کمیاب را مورد تردید قرار دهند ، بیشتر است.
3- هر چه بخش های بیشتری از یک نظام ، از منافع گروهی خود آگاه شوند ، تردید آنها در باره ی مشروعیت منابع کمیاب ، بیشتر خواهد بود. بنابراین ، احتمال اینکه سازمان یافته و تضاد آشکاری را بر ضد بخش های چیره ی نظام آغاز کنند ، بیشتر است.
4- هر چه بخش های بیشتری از فرودستان ، با داشتن باورهای مشترک یگانه شوند و هر چه ساخت رهبری سیاسی آنها کاملتر باشد ، بخش های بیشتری از افراد چیره و زیر سلطه ، در نظام اجتماعی ، از یکدیگر جدا خواهند شد.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   آموزش مهارت های زندگی
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید