دانلود پایان نامه

سال 59 سال فرار از اعدام بود در این سال بسیاری از زندانیان سیاسی اعدام می‌شدند در این سال تندروها هرگوشه و کناری را دنبال فراری‌ها می‌گشتند تا آنها را بیرون بکشند و اعدام کنند بسیاری از سران سیاسی که در زندان بودند و یا نتوانسته‌اند فرار کنند اعدام می‌شدند.
«روی دیوارهای قیطریه، فرمانیه و سلطنت آباد می‌خواندی: حراج، کلیه وسایل منزل به حراج می‌رسد و در این زمان تنها منفعت طلبان هستند که سود می‌بردند.آدم‌های زرنگ فرش‌های گرانقیمت، ظروف آنتیک و پیانوها را از خانه به زیر زمینها و انباری‌ها می‌بردند. تا به زودی آنها را به آدم‌های زرنگتری بفروشند که طرز استفاده از آنها را نمی‌دانستند و فقط جیب‌های پر از پول داشتند» (همان،219:1388).
ترس و وحشت تمام شهر را فرا می‌گیرد و مردم مدام همدیگر را زیرنظر دارند.
روانی‌پور معتقد است اگرچه انقلاب شد و حکومت عوض شد اما به زودی سروکله انسانهای فرصت طلب نیز پیدا شد. کسانی که منتظر بودند انقلاب شود تا به مال و مقام و جایگاهی برسند و در این میان آنچه که مهم نیست زحمت آنانی است که انقلاب کردند تا راحت زندگی کنند، آزادی داشته باشند و با امنیت خاطر زندگی کنند. به اعتقاد روانی‌پور انقلاب برای سرمایه داران ترس و ناامنی بود و برای فقیران نیز چیزی نداشت. مرفهان ناامنی را از چشم انقلاب می‌بیند و زنان فقیر جامعه روانی‌پور در راهپیمایی و تظاهرات نصیبی نمی‌برند «در راهپیمایی و تظاهرات خیرات نمی‌کنن» (همان،224:1388). 14 اسفند 59 در حالی می‌رسد که بنی‌صدر سخنرانی تاریخی خود را در دانشگاه ایراد می‌کند و گروه‌های سیاسی به روی هم اسلحه می‌کشند و به جان هم می‌افتند خیابانها شلوغ می‌شود.
«خیابان انقلاب غلغله بود. بساط، بساط، روی در و دیوار شعار. پارچه‌های سفید با شعارهایی سرخ و مردم دسته دسته وارد دانشگاه می‌شدند، بی آنکه آن سرود را بشنوند، سرودی خش‌دار و محکم که تقلا می‌کرد به گوش همه برسد، توی هوا چرخ می‌زد، زیرگوش آدمهای ایستاده، روبه رویشان بال و پر می‌زد و بی‌جان و بی‌رمق روی زمین می‌افتاد و زیر پاها له می‌شد…. ای ایران …. ای مرز پرگهر» (همان،227:1388).
روانی‌پور با این وصف بی‌توجهی تظاهرکنندگان را به سرود جمهوری اسلامی نشان می‌دهد. بیان می‌کند که در آن روز شعارها به سر و صورت هم کوبیده می‌شد و تنها صدای شعارها به گوش می‌رسید شعارهای مختلف که از دهان دانشگاه بیرون می‌زد.
«صدای از تو دانشگاه در هوا ترکید، سپه سالار پینوشه ایران شیلی نمی‌شه….» جوانان با شتاب خود را به در دانشگاه می‌رساندند و در دهان دانشگاه گم می‌شدند شعارها اوج می‌گرفت و گروههای مختلف علیه هم شعار می‌دادند «سوسولا دست نزنین النگوهاتون می‌شکنه…..» (همان،229:1388) روانی‌پور بیان می‌کند « و 14 اسفند 59 هیچ کس نمرده بود»(همان،227:1388) اما به زودی صدای تیر و دود و فریاد تمام خیابان‌های اطراف دانشگاه را پرکرد و دانشگاه مملو از جمعیت ‌شد و شعارهای مختلف «چماقدار بیچاره، کارت کمیته داره….» همه گروهها رو در روی هم ایستاده‌اند. حزب توده حزب اسلامی‌ را چماقدار خطاب می‌کند و بنی‌صدر لقب پینوشه به خود می‌گیرد. از تمام خیابان‌های اطراف مردم به سوی دانشگاه تهران حرکت می‌کنند و با مشت‌های گره کرده فریاد می‌زدند، حزب چماق به دستان باید بره گورستان…. مغازهها بسته می‌شود و بوی فلفل همه جا پیچید جمعیت به جان هم می‌افتند و به زودی کارد‌ها‌ست که از غلاف بیرون می‌آید و چادر زن‌ها پاره می‌شود و کسانی که در خیابان انقلاب بساط پهن کرده بوده‌اند زیر تیغ ریش ریش می‌شود، صورتشان جر می‌خورد و خون فواره می‌زند. ماشین‌های نظامی ‌از راه می‌رسد و خیابان‌ها پر از صدای تیر می‌شود دیگر هیچ کس به دیگری سلام نمی‌کند. فقط بوی خون و فلفل توی هوا بود و میدان پر از جوان تیغ زده و پیراهن‌های پاره پاره بود (ر.ک.همان،233:1388). به زودی خیابان انقلاب خلوت می‌شود، بساط‌ها جمع می‌شود و هیچ پوستری روی شیشه‌ها نیست. گروهی فرار می‌کنند و آنان که زندانی شده‌اند اعدام می‌گردند و حزب توده و مجاهدین به زودی از میدان به در می‌روند (ر.ک.همان،241:1388). و به این ترتیب 14 اسفند با کشتن و اعتصاب، اعتراض در غروب خفقان‌آور به پایان می‌رسد وخیابانها یکباره از مبازان خالی می‌شود.
روانی‌پور در نازلی گلایه‌های خود را این گونه بیان می‌کند، گرچه زمانی در بین انقلابیون فعالیت کرده است اما حالا از آن پشیمان است از اینکه وقت‌های طلایی‌اش را به دنبال اهداف حزب گذراند.
«شب‌های زیادی همین طور نشسته‌ام و تا دیر وقت شب سیگار کشیده‌ام. به خاطر همه آن چیزهایی که در زندگیم از هم پاشید. تو خیابان راه افتادیم و با خواهش و تمنا کسانی را که در پیاده‌روها ایستاده بودند به تماشا به خیابانها کشاندیم و ناگهان خودمان نه به پیاده‌روها که به سوراخ سنبه‌های شهر رانده شدیم و همه چیز را از دست دادیم، موقعیت اجتماعی و زندگی خصوصی» (روانی‌پور،20:1381).
روانی‌پور از شرایط بد اقتصادی مبارزانی که تا دیروز علیه شاه شعار می‌دادند حالا بعد از انقلاب آن‌قدر نیازمند شده‌اند که توسط دوستان خود تحقیر می‌شوند و برچسب کمونیست برآنان می‌زنند گلهمند است. (ر.ک.همان،14:1381) از دیگر مسائل مورد توجه روانی‌پور نام گذاری خیابان‌ها بعد از انقلاب است «فوراً به خیابان شاه‌آباد رفتم، خیابانی که دارند نامش را عوض می‌کنند و می‌گذارند جمهوری» (همان،11:1381) و چرا جمهوری؟ روانی‌پور گویی از این تغییر اسم ناراضی است وگرنه می‌توانست بگویید خیابان جمهوری و نام قبلی آن را ذکر نکند. از دیگر مسایلی که بعد از انقلاب ذهن نویسنده را به خود مشغول می‌دارد، خفقان سالهای بعد از انقلاب است.
«این مال آن سال ماست، مال آن سالها که خیلی چیزها را نمی‌توانستی باور کنی. هنوز خیلی‌ها توی خیابان بودند، هنوز هم پاهایشان را محکم توی آسفالت می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند. هنوز زندان و مرگ توی کتابها بودند و آرام آرام زور می‌زدند تا از لابلای کلمات دیگر خودشان را بیرون بکشند و بیایند توی خیابان و پابه پای آدم‌ها مشت گره کنند و فریاد بزنند» (همان،66:1381).
«خیلی وقت بود که دیگر کاری به کار کسی نداشت. حتی سراغ روزنامه‌ها هم نمی‌رفت و یاران قدیمی ‌هم پیش از اینکه به زندان بیفتند یا آواره سرزمین‌های دور شوند، او را فراموش کرده بودند» (همان،70:1381) آنان که تا دیروز طرفدار شاه بودند و سقوط شاه را کار زشت این گروه‌ها می‌دانستند، حال تغییر چهره داده بودند و همه یکباره انقلابی شده بودند، زنانشان لچک به سر شده بود و شوهران طرفدار انقلاب (ر.ک.همان،82:1381). حجاب همه گیر شده بود و هرکس بدون چادر در خیابان ظاهر می‌شد با شعار مرگ بر بدحجاب مواجه می‌شد(ر.ک.روانی‌پور،8:1383). شعارهای ملی و میهن عوض شده بود و «لاتجسّس»‌شعار ملّی و مذهبی بود و همین شعار به نویسنده جرأت می‌دهد تا از پنجره به زندگی خصوصی آینه سرک بکشد (ر.ک.روانی‌پور،160:1388) و به خیلی‌ها که دنبال جاسوسی و لو دادان خانههای تیمی بودند اجازه می‌داد تا آنان را که تا دیروز دوست و هم مسلک خود می‌دانستند امروز دشمن نظام بدانند ولو دهند.
موسیقی در کشور تعطیل می‌شود و ساز فروشی‌ها تعطیل بودند یا مغازه‌ها نیمه باز بود و هیچ کس هیچ سازی نمی‌فروخته و یا دزدکی سه تار می‌فروختند (روانی‌پور،28:1381).
3-3-4-مسائل سیاسی دهه 70
روانی‌پور تنها به اوضاع جنگ و یاغی‌ها و انقلاب نپرداخته است، آنچه که در سالهای اخیر ذهن او را به خود مشغول کرده است، مسایل سیاسی دهه 70 و حوادث بعد از انتخابات دوم خرداد 76 است. روانی‌پور معتقد است بعد از انتخابات دوم خرداد فضای باز سیاسی بر جامعه حاکم شد و فرودگاه‌های کشور به روی تمام نقاط دنیا گشوده شد و کسانی که سالها نمی‌توانستند به کشورهای خارجی سفر کنند راه ورود به این کشورها برایشان گشوده شد و بسیاری از کشورهای اروپایی با ایران ارتباط برقرار کردند. «فکر کرده بود که چطور بگوید که تمام دار و ندارش را فروخته و بعد از دوم خرداد سرانجام پاسپورتش را گرفته و آمده تا به او عکس را نشان بدهد و حرفی را که این همه سال کنج دلش پنهان کرده، بگوید» (روانی‌پور،67:1380). این فضای بازسیاسی شرایط سفر نویسندگان را به کشورهای دیگر مهیا می‌کند نه تنها نویسندگان بلکه کسانی که مشکلات سیاسی داشته‌اند به راحتی از کشور خارج می‌شوند. در این زمان از طرف بنیاد هانریش وابسته به آلمان عده‌ای از نویسندگان و سیاستمداران ایرانی به برلین دعوت می‌شوند تا در کنفرانسی که در آنجا برگزار می‌شود به داستان‌خوانی و سخنرانی بپردازند. اما آنچه در این کنفرانس مطرح می‌شود ربطی به داستان‌خوانی ندارد و بیشتر مسائل سیاسی مطرح می‌شود و آن قسمت از کنفرانس که از تلویزیون ایران پخش می‌شود مراسم رقص زنان و دختران و مردان لخت است که باعث شعله ور شدن خشم مردم می‌شود و با راهپیمایی و تظاهرات در خیابان‌ها خواستار اشد مجازات برای شرکت کنندگان در کنفرانس می‌شوند. عده‌ای از شرکت کنندگان دیگر به کشور بازنمی‌گردند و همانجا می‌مانند. عده‌ای دیگر برای بازگشت به هر ریسمان پوسیده‌ای چنگ می‌زنند. روانی‌پور از شرکت کنندگان در این کنفرانس بود اما وقتی به آنجا رسید همه چیز را خلاف آنچه که به او گفته بودند می‌بیند. روانی‌پور در برلین برای زنی که سالهاست از ایران دور مانده از آزادی سیاسی در ایران حرف می‌زند و آزادی رسانه‌ها که حالا همه جور فیلمی را پخش می‌کنند«حالا دیگر همه جور فیلمی هست. فیلم کنفرانس برلین را هم نشون دادن. زنی بوده که می‌رقصیده…. و مردهای لخت….» (همان،40:1380).
او همچون دیگر شرکت کنندگان نگران بازگشت است از نظر تظاهرکنندگان ایرانی، شرکت‌کنندگان کنفرانس متهم به اقدام علیه امنیت ملّی هستند«تظاهرکنندگان خواستار اشد مجازات شدند، شرکت‌کنندگان کنفرانس متهم به اقدام علیه امنیت ملّی هستند، تعدادی از شرکت‌کنندگان هنوز بازنگشته‌اند…..(همان،49:1380) به اعتقاد روانی‌پور این منصفانه نیست که انسان را بدون گناه محاکمه کنند. در حالی که همه از کنفرانس و نامه‌هایی که برای دعوت شدگان فرستاده شد اطلاع داشتند چرا در فرودگاه به آنان چیزی نگفتند. روانی‌پور مسائل کنفرانس را چون دیواری می‌بیند که شرکت‌کنندگان را از خانه و وطنشان دور کرده است. اما مسأله بدتر از آن، گرفتاری‌هایی است که ممکن است برای وابستگان شرکت‌کنندگان کنفرانس که در ایران زندگی می‌کنند اتفاق بیفتد «اگر او را ببرند دیگر هرگز، هرگز او را نبیند؟ مگر مختاری و پوینده چطور گم شدند، رفتند و دیگر نیامدند، زن مختاری دستش می‌لرزید…. سیگار می‌کشید، پشت سیگار و می‌گفته، از دیروز نیامده، از دیروز….» (همان،52:1380).
روانی‌پور در مسیری که تا فرودگاه می‌پیماید از کمبودهایی که در کشورش وجود دارد، همچون عقب‌ماندگی و دور بودن از صنعت و تکنولوژی صحبت می‌کند. روانی‌پور در جریان بیان مسائل کنفرانس از ناامنی و خفقان کشور بعد از انقلاب یاد می‌کند. آن زمان که طرفداران حزب توده سرگردان در کشورهای مختلف به سر می‌بردند و از ترس اعدام و زندان، آوارگی و در بدری را به جان خریدند. روانی‌پور با بیان این مسائل، وضعیت سیاسی ایران را آشفته بیان می‌کند. او معتقد است که در کشورش هیچ وقت امنیت و آزادی سیاسی وجود نداشته است. خفقان اندیشه چیزی است که در ایران بیداد می‌کند اما با همه اینها او دلتنگ وطن است و آسمان ابری فرانکفورت را، آه دل انسان‌هایی می‌داند که از وطن دور افتاده‌اند. گرچه بعد از دوم خرداد آزادی اندیشه رایج می‌شود اما این فقط در ظاهر می‌ماند و هنوز هم اندیشه‌ها در نطفه خفه می‌شوند. قتل‌های زنجیره‌ای و ترس و وحشتی که به جان روشنفکران و سیاستمداران و نویسندگان افتاده است، نمونه‌ای از این خفقان است.
«بابک حتما پشت در ایستاده بود که تا دسته کلید را توی کیف برداشتم، در را باز کرد با چهره‌ای که انگار نورافکن زیرپوستش روشن کرده بودند. خندید، خنده‌ای قدرتمند و شیرین، همان خنده‌ای که بارها بر لبانش دیده بودم در دوران پر از ترس و وحشت قتل‌های زنجیره‌ای، نمی‌توانستم توی خانه آرام بگیرم وقتی مختاری و پوینده را کشته بودند و خانه او، همین بغل بوده و خودش گفته بود که هشت سال است خانه همسایه خالی است و برای ما شنود گذاشته‌اند.» (همان،90:1380).
روانی‌پور با اینکه از اوضاع ایران ناراضی است اما دخالت کشورهای غربی را در سیاست ایران نیز نمی‌پذیرد. به اعتقاد او هرگاه که دول غربی در سیاست ایران دخالت کرده‌اند وضعیت بدتر شده است.
«دیر می‌رسم، اما نه آنقدر که حرف های او را سرمیز شام نشنوم، وزیر چی گفته بود که او رفت توی شکمش؟ هر وقت شماها تو اوضاع و احوال این مملکت دخالت کردین، وضع بدتر شده …. ای وای، نه خوش آمدی، نه سلامی‌ نه علیکی، وزیر، جناب آقای فیشر توضیح می‌دهد که قصدش دخالت نیست و ایران را دوست دارد و روند اصلاحات را دنبال می‌کند…. بی‌زحمت اصلاحات را بگذارید به عهده خود ما، از بیرون کسی نمی‌تواند برای ما کاری کند. فقط خرابش نکنید….» (همان،92:1380).
روانی‌پور در این داستان از زبان یکی از نویسندگان و روشنفکرانی که در این جلسه حضور دارد باز بحث را به کنفرانس برلین می‌کشد و بیان می‌کند که «زشت این است که نویسنده‌ای را تا برلین ببرند و بعد جلسه داستان خوانیش کنسل کنن» (همان،92:1380).
روانی‌پور در طی سالهای دهه 70 در ضمن سفرهای گوناگونی که به اروپا کرده است و از جمله کنفرانس برلین، با ایرانیانی آشنا می‌شود که سالهای سال است در انتظار روزی به سر می‌برند که بتوانند دوباره به ایران بازگردند. در مجموعه زن فرودگاه فرانکفورت به این مسأله می‌پردازد. از نظر او انسان جایز الخطاست و اینان روزی اشتباهی کرده‌اند یا به خاطر عقیده و ایدئولوژی خاصی که داشتند و شرایط سیاسی کشور مجبور به ترک وطن شده‌اند، خیلی از آنها به امید اینکه دوباره بازگردند از مرزهای رسمی ‌رفته‌اند، چرا حالا که شرایط عوض شده است نباید به وطنشان بازگردند. آیا این درست است که فرصت زندگی را از کسی بگیریم؟ آیا وقت آن نرسیده است که به این تبعیدی‌ها فرصت دوباره‌ای داده شود تا آزادانه به سرزمینی که دوست دارند بازگردند. کسانی که روزی به خاطر اینکه فکر می‌کردند اینجا آزادی نیست رفتند اما حالا فهمیده‌اند معنای آزادی تنها این نیست «سگی کوچک و پشمالو پایش را باز کرد و شاشید. می‌بینی اینجا سگ‌ها چه آزادی دارند… آزادی؟ نه فقط آزادی نیست، آزادی و امکانات…. زن پوزخندی می‌زند: برای شاشیدن، اونجا همین آزادی و امکانات هست. زن گوشه لبش را گاز می‌گیرد و نمی‌گوید چقدر همه، همه آنها و به خصوص خودش به سرتاپای زندگی‌اشان شاشیده‌اند» (همان،70:1380).
روانی‌پور در این سالها و در طی این سفرها نقش منجی را دارد که به کشورهای اروپایی سفر می‌کند و بسیاری از کسانی را که فکر می‌کنند در آنجا به همه چیزهایی که می‌خواهند، می‌رسند، ارشاد می‌کند. او با نگاهی تند و انتقادی مسائل سیاسی کشور را بازگو می‌کند اما با همه این شرایط هیچ کجا را چون سرزمین مادریش نمی‌داند. «آسمان پشت پنجره ابری است…. اگر روزی مهاجران و تبعیدی‌ها به کشورشان واگردند آسمان اروپا آبی می‌شود» (همان،53:1380). در داستان «میو»، به شرح ماجرای مردی می‌پردازد که از ترس، گربه را جاسوس می‌بیند و خود را در خانه حبس می‌کند. تمام در و پنجره‌های خانه را می‌بندد و ارتباطش را با دنیای بیرون قطع می‌کند و این حاکی از فضایی پر از ترس و وحشت در ایران است. اما باز هم وطنش را بهترین جا برای زندگی می‌داند.
3-3-5-سیاست و فرهنگ:
از دیگر مسایلی که نویسنده در ذیل مسائل سیاسی به آن اشاره می‌کند، مسائل فرهنگی جامعه و خفقانی است که بر بازار نشر حاکم است. روانیپور بیان می‌کند در حالی که در خیابان انقلاب موشهای خیابان انقلاب به راحتی کتابهای ما را می‌خورند فرهنگ ارشاد مجوز چاپ کتاب نمی‌دهد. به اعتقاد او حتی موشهای انقلاب آزادی عمل بیشتری نسبت به نویسندگان دارند.
«راستش گاهی فقط می‌شود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت. مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیده‌اید؟ بی‌ترس و واهمه داستان می‌خورند. هر جور کتابی را که بخواهید می‌خورند. پارسال هر روز صبح که می‌رفتم میدان انقلاب، آن‌ها را می‌دیدم که در جوی‌های خالی از آب و پر از کاغذ در حال جویدن کاغذند. آنها داستان‌های من و شما را می‌خورند. ارشاد به آنها اجازه جویدن هرجور داستانی را می‌دهد اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمی‌دهد» (http://fa.wikiquote.or ).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   فایل پایان نامه- قسمت 30

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید