دانلود پایان نامه

ایدئولوژی مسأله کدگذاری واقعیت است به نحوی که ایده‌ها چنان تبدیل به ایدئولوژی شوند که طبیعی و بدیهی به نظر برسند. مسأله فقط فریب مردم یا اجبار آن‌ها به انجام یک کار نیست بلکه تلقین این مساله است که فقط یک واقعیت وجود دارد و حتی فکر کردن به واقعیت‌های دیگر امکان ندارد.
تیم اوسولیوان و همکارانش ایدئولوژی را به عنوان عمل بازتولید روابط اجتماعی نابرابر در فضای معنا و گفتمان تعریف می‌کنند. اما ایدئولوژی چیزی فراتر از بازتولید روابط اجتماعی نابرابر است. (وب 2009: 117)
ایدئولوژی به عنوان یک اصطلاح نظری ریشه در مارکسیسم دارد. ایدئولوژی گفتمانی است که به یک ملت یا جامعه معنی اعطا می‌کند و از آن‌جا که بازتابی است از نحوه دلالتمند شدن یک ملت، هم‌سویی تنگاتنگی با اسطوره دارد. از این‌رو ایدئولوژی در فصل مشترک زبان و سازمان سیاسی قرار می‌گیرد. این نظامی از ایده‌هاست که جامعه را توضیح می‌دهد، معنی یا توجیه می‌کند. اما معنی کردن چنان‌چه کارل مارکس می‌گوید، عمدتاً قلمرو طبقات حاکم است که حق حاکمیت خود را حق طبیعی می‌دانند. بدین ترتیب، با باور مارکس، ایدئولوژی عبارت است از رویه بازتولید مناسبات اجتماعی نابرابر. مارکس از همین نادرست‌نمایی استفاده کرد تا بگوید که ایدئولوژی یک آگاهی کاذب است. مارکس می‌گوید، طبقات زیر دست، اگر بپذیرند که موقعیت آن‌ها یک موقعیت طبیعی است، به عبارت دیگر اگر ایدئولوژی حاکم را که زیر دست بودن آن‌ها را توجیه می‌کند بپذیرند، هم‌سو با این آگاهی کاذب عمل کرده‌اند. (هیوارد، 1382: 12)
مطالعات فرهنگی، خاصه با اقتباس این ایده آلتوسر که «دستگاه‌های ایدئولوژیک» (مثلاً قانون، خانواده و آموزش) درست به مانند شرایط اقتصادی، اهمیت دارند، تأکید کرد که فرهنگ نه وابسته صرف روابط اقتصادی است و نه مستقل از آن، بلکه، به گفته آلتوسر، نیرو‌های (اقتصادی سیاسی و فرهنگی) تعیین کننده زیادی در کار اند که در رقابت و تضاد با هم، وحدت پیچیده جامعه را بر می‌سازند.
آلتوسر از شبکه تعیین‌هایی سخن می‌گوید که در نقاط مختلف و برای افراد متفاوت به گونه‌ای متفاوت ترکیب‌بندی می‌شوند و نظارتی تمام عیار یا تعیین کننده بر تجربه اجتماعی اعمال می‌کنند.
مکانیسمی که فرایند تعیین چند جانبه از طریق آن عمل می‌کند، مکانیسم ایدئولوژی است. در صورت‌بندی مارکسیستی اولیه، ایدئولوژی به عنوان نوعی حجاب بر چشمان طبقه کارگر تلقی می‌شد، یعنی هم‌چون فیلتری که روابط «واقعی» آن‌ها را با جهان پیرامون پنهان می‌کرد. کارکرد ایدئولوژی، تولید نوعی آگاهی کاذب در مورد خود و رابطه فرد با تاریخ بود. اثر آلتوسر، حاکی از گسستی قاطع از این نحوه مفهوم‌پردازی درباره «ایدئولوژی» بود. دقیقاً هم‌چون سوسور که معتقد بود، زبان نه دسترسی ما به «واقعیت» بلکه دسترسی ما به «برداشتی» از واقعیت را امکان‌پذیر می‌سازد، آلتوسر نیز ایدئولوژی را نه کاذب بلکه چاچوبی مفهومی می‌داند که آدم‌ها از طریق آن، تجربه را تفسیر و معنا می‌کنند و شرایطی مادی را که خود را در آن می‌یابند، می‌زیند. (ترنر، 1388: 113)
بنابر تأکید آلتوسر، ایدئولوژی را نه فقط در عرصه زبان و بازنمایی بلکه در اشکال مادی‌اش نیز (نهاد‌ها و کردار‌های اجتماعی‌یی که ما از طریق آن‌ها به زندگی‌مان سازمان می‌دهیم و آن را می‌زی‌ایم) باید مورد بررسی قرار داد.
جان فیسک روشن می‌سازد که چگونه دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت (رسانه، نظام قانون، نظام آموزشی و نظام سیاسی) با پایه‌گذاری و مشروع‌سازی هنجار‌های اجتماعی، به اهداف ایدئولوژیکی خود دست می‌یابند: «این هنجار‌ها در طرز کار هر روزه‌ی دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت تحقق می‌یابند. هر یک از این نهاد‌ها نسبتاً خود مختارند و هیچ نسبت آشکاری میان این نهاد‌ها (برای مثال نظام قانونی ارتباط آشکار با نظام مدرسه یا رسانه ندارد) وجود ندارد، لیکن آن‌ها جمگی عمل ایدئولوژیک مشابهی را به اجرا در می‌آورند. آن‌ها جملگی پدرسالارند؛ همگی مرتبط با کسب و حفظ ثروت‌اند؛ جملگی به فرد گرایی و رقابت میان افراد تأکید دارند. (ترنر، 1388: 114)
آلتوسر می‌گوید در ایدئولوژی سوژه‌ها نیز رابطه خود با شرایط زندگی را که (به عنوان وحی منزل) برایشان ارائه شده، برای خود توجیه می‌کنند. به عبارت دیگر آن‌ها از طریق تبانی و هم‌سویی با ایدئولوژی باعث می‌شوند، ایدئولوژی جا بیفتد. این رضایت چرا حاصل می‌شود؟ به دلیل طبیعت اطمینان بخش هویت ملی. ملت-دولت به مردم حسی از هویت، شأن و غرور می‌دهد. دولت، دولت آن‌هاست، هیئت حاکمه، هیئت حاکمه خود آن‌هاست نه حکم‌رانانی خارجی. بدین ترتیب، ایدئولوژی یک ضرورت است و توسط سوژه یا اتباع تولید می‌شود. از این رو جامعه، ایدئولوژی را مادی می‌سازد و سوژه‌ها با اتباع نیز همین کار را می‌کنند. (هیوراد، 1388: 13)
بنابراین ایدئولوژی نحوه بازنمایی روابط انسان‌ها با شرایط هستی واقعی در سطح مفاهیم، معانی و تصورات است. ایدئولوژی دارای کار ویژه اساسی «سوژه‌سازی» است. هر ایدئولوژی از چشم‌انداز علائق خود «سوژه‌ای» از انسان‌ها می‌سازد که «ابژه» آن ایدئولوژی ‌می‌شود.
جان فیسک در خصوص سوژه‌سازی ایدئولوژی می‌نویسد: «طبیعت، فرد را به‌وجود آورده است.اما سوژه محصول فرهنگ است. نظریه‌های فردیت بر تفاوت‌های بین مردم تمرکز دارد و این تفاوت‌ها را طبیعی می‌داند. متقابلاً، نظریه‌‌های مربوط به سوژه، معطوف به تجربه‌های مشترک مردم در هر جامعه است و این تجربه‌ها را ثمربخش‌ترین روش توضیح این‌‌که (فکر می‌کنیم) چه کسی هستیم، می‌داند. پس، سوژه برساخته‌ای اجتماعی است، نه طبیعی. نظریه ایدئولوژی بر نقشی که رسانه‌های جمعی و زبان در برساختن دائمی سوژه بازی می‌کنند، تأکید می‌کند؛ یعنی بازتولید دائمی ایدئولوژی در مردم.» (مهدی‌زاده، 1387: 37)
تامپسون از پنج شیوه کلی که از طریق آن‌ها ایدئولوژی اعمال می‌شود، نام می‌برد. مشروعیت، ریا، وحدت، یک‌پارچگی و چیزوارگی همان شیوه‌های کلی مد نظر تامپسون است. هر کدام از این شیوه‌ها به وسیله چند راهبرد قابل اجرا است. او درباره شیوه چیزوارگی و راهبرد‌های آن می‌گوید. «شگرد پنجم ایدئولوژی چیزوارگی یا مادی کردن است: روابط سلطه می‌تواند از طریق جلوه دادن یک وضع موقت تاریخی به صورت یک وضع دائمی، طبیعی و خارج از محدوده زمان، استقرار یابد. فرایند‌ها به مثابه چیز‌ها (اشیاء) یا رویداد‌های نیمه- طبیعی مجسم می‌شوند، به‌طوری که منش اجتماعی و تاریخی آن‌ها تحت‌الشعاع قرار گرفته یا فراموش می‌شود. پس ایدئولوژی به عنوان چیزوارگی متضمن حذف، پیچیده کردن یا مشوش ساختن منش اجتماعی و تاریخی پدیده‌های اجتماعی- تاریخی است… این شیوه می‌تواند به وسیله راهبرد طبیعی‌سازی در قالب صور نمادین بیان شود. با وضعی که مخلوق اجتماعی و تاریخی است ممکن است به مثابه یک رویداد طبیعی یا نتیجه غیر قابل اجتناب ویژگی‌های طبیعی برخورد شود، به‌طوری که مثلاً تقسیم نهادینه کار بین مردان و زنان ممکن است به عنوان محصول ویژگی‌های طبیعی و تفاوت‌هایی بین دو جنس تصویر شود. ایدئولوی به عنوان چیزوارگی می‌تواند از راه دستوری و نحوی مثل اصالت بخشیدن به اسم و مفعولی کردن نی بیان شود. اصالت بخشیدن به اسم هنگامی نمایان می‌شود که جمله‌ها یا بخش‌هایی از جمله، توصیفات کنش و شرکت کنندگان درگیر در آن‌ها به صورت اسم در می‌آیند. اصالت دادن به اسم و مفعولی کردن توجه شنونده یا خواننده را به هزینه دیگران به موضوع‌های خاصی معطوف می‌کنند. این دو ابزار دستوری، کنشگران و عامل کنش را حدف کرده و فرایندهایی را به مثابه چیز‌ها یا رویداد‌ها عرضه می‌کنند که در غیاب فاعلی که آن‌ها به وجود می‌آورد، به وقوع می‌پیوندند. (بهرامی کمیل، 1391: 217)
تامپسون فقط یک معیار منفی را به عنوان ویژگی بیان‌گر ایدئولوژی در نظر می‌گیرد و آن معیار، روابط مستقر و مستمر سلطه است. وی تأکید می‌کند که مسأله، صحیح یا غلط بودن صور نمادین نیست، بلکه شیوه‌هایی است که طی آن، این صور در شرایط خاص، به خدمت استقرار و استمرار روابط سلطه در می‌آیند. ایدئولوژی براساس این دریافت، طبیعت تفوق طلب دارد؛ بدین معنا که لزوماً در خدمت استقرار و استمرار روابط سلطه است. (مهدی زاده، 1387: 37)
ون‌دایک بر این باور است که بین ساختارهای گفتمان و ساختارهای اجتماعی رابطه مستقیمی وجود ندارد و آنها همیشه به‌واسطه شناخت فردی و اجتماعی به یکدیگر مرتبط می‌شوند و شناخت، حلقه گمشده بسیاری از مطالعات زبان‌شناسی انتقادی و تحلیل گفتمان انتقادی است. از این‌رو، او «مثلث جامعه ـ شناخت ـ گفتمان» را ارائه می‌دهد. در عین‌حال که ون‌دایک به شناخت اهمیت زیادی می‌دهد، معتقد است به دلیل اینکه اساساً ماهیت گفتمان، کلامی است؛ نیازمند پایه صرفاً زبان‌شناختی نیز هست. در مثلث ون‌دایک گفتمان در مفهوم گسترده، به رویداد ارتباطی اطلاق می‌شود که شامل تعاملات گفتاری، متن نوشتاری، حرکات بدن، تصاویر و سایر دلالت‌های نشانه‌شناختی است. منظور از شناخت در این‌جا شناخت فردی و اجتماعی، باورها، اهداف و ارزش‌یابی‌ها، احساسات و سایر ساختارهای ذهنی یا حافظه، بازنمایی‌ها یا فرایندهای مرتبط با گفتمان و تعامل است؛ و بالاخره جامعه، هم تعاملات رودررو و موقعیتی خرد محلی را در بر می‌گیرد و هم ساختارهای کلان سیاسی، اجتماعی، جهانی که براساس گروه و روابط گروهی (چون سلطه و نابرابری) تعریف می‌شوند مانند جنبش‌ها، نهادها، سازمان‌ها، فرایندهای اجتماعی، نظام‌های سیاسی و ویژگی‌های انتزاعی‌تر جوامع و فرهنگ‌ها را. (غیاثیان،1387)
به نظر ون دایک، عمده بار معنایی ایدئولوژی در زبان، از طریق «شناخت اجتماعی» یعنی باور‌ها و ارزش‌های مشترک اجتماعی شکل می‌گیرد. شناخت اجتماعی واسطه و میانجی بین سطوح خرد و کلان جامعه، بین گفتمان و عمل و بین فرد و گروه است. شناخت اجتماعی، اگرچه در اذهان افراد شکل می‌گیرد، با وجود این سرشتی اجتماعی دارد زیرا با اعضای گروه آمیخته و عجین است و کنش و تعامل اجتماعی را کنترل می‌کند و شالوده سازمان اجتماعی و فرهنگی جامعه را به‌عنوان یک کل شکل می‌دهد. (مهدی زاده، 1387: 39) عناصر تشکیل دهنده نظریه ایدئولوژی ون دایک عبارت‌اند از: «کارکرد‌های اجتماعی»، «ساختار‌های شناختی» و «بیان و باتولید گفتمانی». (مهدی زاده، 1387: 40)
به عقیده ون‌دایک «ایدئولوژی‌ها، باورهای بنیادین هر گروه و اعضای آن هستند.» و همین صورت‌های بنیادین شناخت اجتماعی است که تعیین‌کننده هویت گروه است. بر همین اساس او طرح‌واره‌ای ایدئولوژیک برای هر گروه در نظر می‌گیرد که شامل بخش‌های زیر است:
معیار عضویت: چه کسی متعلق به گروه است و چه کسی نیست؟
فعالیت‌های شاخص: ما به عنوان اعضای گروه چه کارهایی انجام میدهیم؟
اهداف کلی: هدف ما از کارهایی که می‌کنیم چیست؟ چرا این‌کارها را می‌کنیم؟
هنجارها و ارزش‌ها: چه چیزی خوب و چه چیزی بد است؟
جایگاه: گروه ما چه نوع ارتباطی با دیگران دارد؟منابع: چه کسی به منابع گروه ما دسترسی دارد؟
اعضای گروه‌های اجتماعی نیز در راستای همین طرح‌واره ایدئولوژیکی به قطب‌بندی میان خودشان به عنوان «گروه خودی» و دیگران به عنوان «گروه غیرخودی» می‌پردازند و به هنگام صحبت، از ضمایر «ما»و «آنها»استفاده می‌کنند. در همین رابطه ون‌‌دایک مربعی ایدئولوژیکی پیشنهاد می‌کند، که اضلاع آن عبارت‌اند از:
تأکید بر نکات مثبت ما
تأکید بر نکات منفی آنها
رفع تأکید از نکات منفی ما
رفع تأکید از نکات مثبت آنها (ون دایک، 1998: 145)
هال در مقاله «نمایش دیگری» به مفهوم بنیادین «دیگری» به عنوان یکی دیگر از مفاهیم بنیادین در بازنمایی اشاره می‌کند. هال بحث خود را با این سؤال آغاز می‌کند که ما چگونه مردم و مکانهایی که به وضوح «متفاوت» از ما هستند را نمایش می‌دهیم و چرا تفاوت، مفهومی مناقشه انگیز در بازنمایی است؟ او در جواب به این سؤالات به پراکتیس‌های بازنمایی در فرهنگ عامه به عنوان عرصه بروز تفاوت‌ها معطوف می‌شود و ردپای استراتژی‌های بازنمایی از قبیل طبیعی‌سازی و کلیشه‌سازی را در گزارش‌های روزنامه‌ها درباره مهاجران و سیاهپوستان، منازعات نژادی، جنایتهای شهری و فیلمها و مجلات مورد بررسی قرارمی‌دهد.
بازنمایی موضوعی پیچیده است بویژه زمانی که با «تفاوت» ها سروکار داشته‌باشیم با احساسات، نگرش‌ها، عواطف، ترس و اضطراب در بیننده همراه است که در سطوح عمیق‌تری از آن‌چه ما به عنوان «عرف عام» می‌نامیم می‌تواند عمل کند (هال، 1997: 225)
از منظر گرامشی، عرف عام به امر روزمره گره می‌خورد و امری تکه پاره و غیر منسجم است که مدام در حال تغییر و تحول است. اما نکته مهم این است که شکل‌گیری «عرف عام» به واسطه برخی نهادها شکل می‌گیرد که مبتنی بر دوگانه دانش/ قدرت خود به جهت دهی، تغییر شکل و تحمیل خواسته های خود در قالب عرف عام می‌پردازند.
هال بدین ترتیب بازنمایی را به عرف عام گره می زند و بنا به ویژگی سیال بودن معنا در کشمکش تفاوت‌های موجود در بین سوژه‌های اجتماعی به نتیجه در خور توجهی می‌رسد. تلاش برای تثبیت معنا در نتیجه عمل بازنمایی محقق می‌شود که سعی می‌شود پای معانی بالقوه متفاوتی به یک متن کشیده شود و به یکی از معانی ارجحیت داده شود. (هال، 1997: 224) هال این معنای حاصل از بازنمایی را «معنای مرجح» می‌نامد. او معتقد‌‌است یکی از روشهای رایج در ارجحیت بخشیدن به یک معنا استفاده از بازنمایی‌ دوگانه هایی مانند خوب / بد، متمدن/ بدوی، زشت/ جذاب و… است.
هال با به کارگیری ایده فوکویی «رژیم های حقیقت» به ایده «رژیم بازنمایی» می‌رسد. هرتصویری معنای خاص خود را به همراه دارد اما در سطحی گسترده‌تر وقتی به بررسی چگونگی بازنمایی «تفاوت» و «غیریت» در یک فرهنگ خاص، و در هر دوره زمانی بپردازیم می‌توانیم پراکسیس‌های بازنمایی مشابه و تصاویر تکراری را تشخیص دهیم که از متنی به متن دیگر و از بازنمایی به بازنمایی دیگر متفاوت است. این انباشت معنا در بین متون مختلف که از تصویری به تصویر دیگر ارجاع می‌دهد یا بوسیله خوانش معنای بدیلی از خوانش بافت و زمینه تصاویر دیگر حاصل می‌شود همان بین‌ متنی است. بر این مبنا، می‌توان تمام تصاویر آماده نمایش و تأثیرات بصری از آنچه که «تفاوت» در یک لحظه تاریخی را بازنمایی می‌کند، با عنوان کلی «یک رژیم بازنمایی» مطرح کرد.
هال پرسش از «تفاوت» در مطالعات فرهنگی را به شکل خلاصه در چهار دسته از نظریه‌های مرتبط با این مفهوم طبقه بندی می‌کند:
1- گروه اول منتج از زبان شناسی و دیدگاه سوسوری به زبان است که تفاوت را عنصری محوری برای معنی‌سازی می‌داند که بدون وجود آن معنا نمی‌تواند تحقق یابد. در نگاه پسا ساختگرایی رابطه مبتنی بر تقابل و تضاد میان قطب‌های مفهومی امری بدیهی تلقی می‌شود. (هال، 2005: 234)
2-تعبیر دوم نیز از تئوری‌های زبان منتج می‌شود ولی از مکتب دیگری که معتقد ‌‌است معنا فقط در گفتگو با دیگری ساخته می‌شود. برای باختین معنا به هیچکدام از طرفین گفتگو تعلق ندارد بلکه از داد و ستد بین متکلمان حاصل می‌شود. از منظر باختین و همکارش ولوشینوف، دیدگاه گفتگویی ما را به کشمکش برسر معنا وادار می‌کند. برمبنای دیدگاه گفتگویی، «دیگری» برای معنی‌دار شدن ارتباط الزامی و ضروری است. این سویه مثبت دیدگاه باختین است ولی نقدی که براین دیدگاه وارد است این است که معنا هیچگاه تثبیت نخواهد یافت و هیچ شخص و یا گروهی نمی‌تواند عهده‌دار کاملِ معنا باشد. (هال، 2005: 235-236)
3-سومین تعبیر، نگاه انسان‌شناختی است. براساس این دیدگاه مرزهای نمادین برای هر فرهنگی لازم و ضروری اند و «تفاوت» پایه و اساس نظم نمادینی است که آنرا «فرهنگ» می‌نامیم. دردرون هر فرهنگی با مجموعه‌ای از طبقه‌بندی‌ها روبرو هستیم که اغلب برپایه تضادهای دوگانه عمل می‌کنند. لوی اشتراوس در مثال غذا اشاره می‌کند که برای معنادار کردن غذاهای متفاوت می‌بایست آنها را طبقه‌بندی کرد مثل غذاهای خام/ پخته یا غذاهای گوشتی/ گیاهی و … برهمین اساس تفاوتها به شکل نمادینی هادی جامعه می‌شوند: هرچیز ناخالصی را طرد می‌کنند و به شکل متناقض نمایی سبب تقویت «تفاوت» می‌شوند. (هال، 2005: 236)
4-تعبیر چهارم مربوط به روانکاوی است. براین اساس «دیگری» برای ساخت نفس، ساخت سوژه و هویت یابی جنسی لازم است. این دیدگاه در دیدگاه فروید برمبنای «اسطوره اودیپی » شکل‌گیری نفس به واسطه دیگری تحقق می‌یابد. لاکان این ایده را تا جایی پیش می‌برد که شکل‌گیری زبان و بسط هویت جنسی را در ارتباط با دیگری ممکن می‌داند. (هال، 2005: 238)
دیدگاه روانکاوانه، سوبژکتیویته را وابسته به روابط ناخودآگاه سوژه با دیگری می‌داند اما نقدی که براین دیدگاه وارد است عبارتست از این نکته مهم که در دیدگاه روانکاوانه هیچ مرکز درونی ثابت برای نفس و هویت وجود ندارد و بنابراین هرگز سوژه یکپارچه و منسجمی شکل نمی‌گیرد.
بطور کلی رشته های مختلف از راههای متفاوت به مسأله تفاوت و غیریت پرداخته‌اند و این امر به اهمیت روزافزون این ایده در تحلیل‌های مختلف اشاره می‌کند. از سوی دیگر «تفاوت» تیغی دو لبه است؛ از یک سو برای تولید معنا، شکل‌گیری زبان و فرهنگ، هویت‌یابی اجتماعی و جنسی و در کل سوژه شدگی لازم و ضروری است و از سوی دیگر می‌تواند امری تهدید کننده، خطرناک و دارای احساسات منفی، خصومت‌آمیز و تهاجمی نسبت به «دیگری» باشد.
ایدئولوژی امری خنثی و شناختی بی‌طرفانه از جهان نیست، بلکه نوعی دانش و چارچوب شناخت در پیوند با روابط و مناسبات قدرت در جامعه و ساری و جاری در زبان است.
ایدئولوژی در کجای مباحث مربوط به سینما به عنوان صنعت فرهنگی جای می‌گیرد؟ سینما به دلیل طبیعت بی‌خللش، یک آپارتوس ایدئولوژیک است، ما نمی‌بینیم که سینما چگونه معنا تولید می‌کند – سینما نامرئی می‌سازد، آن‌را طبیعی می‌کند. سینمای غالب یا رسمی و رایج در هالیوود و جاهای دیگر، ایدئولوژی را روی پرده به معرض دیدن می‌گذارد. ژانر نخستین جایی است که می‌توان طرز کار ایدئولوژی را بررسی کرد. ژانر‌ها نقش‌های ایدئولوژیک بر عهده می‌گیرند تا نظام سرمایه‌داری را بازتولید کنند. (هیوارد، 1388: 63)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   نقش وضعیت محیط زیست در جامعه
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید