دانلود پایان نامه

ریف و سینگر
ریف و سینگر کیفیت زندگی را شامل شش مؤلفه می¬دانند:
1- پذیرش خود 2- هدف داشتن در زندگی 3- رشد شخصی 4- تسلط بر محیط 5- خود مختاری 6- روابط مثبت با دیگران
1- پذیرش خود: به معنای احترام به نفس براساس آگاهی از نقاط قوت و ضعف خود است.
2- هدف داشتن در زندگی: روشن ترین نظریه در مورد هدف داشتن در زندگی از فرانکل است.
فرانکل (1992) سال‌های سختی را در اردوگاه نازی‌ها گذراند. او در طول این سال‌ها به دلیل داشتن هدف زنده ماند. با استفاده از هدف در زندگی افراد می¬توانند در مقابل سختی‌ها و رنج‌ها پایداری و مقاومت کنند.
3- رشد شخصی: به صورت شکوفا ساختن کلیه نیروها و استعدادهای خود و به دست آوردن توانایی های جدید که مستلزم روبه رو شدن با شرایط سخت و مشکلات است حاصل می‌شود.
4- تسلط بر محیط: یکی دیگر از مؤلفه‌های کیفیت زندگی تحت کنترل داشتن جهان پیرامون است. یعنی فرد باید بتواند تا حد زیادی بر زندگی و محیط اطراف خود تسلط داشته باشد. این کار در گرو آنست که فرد محیط را مطابق خصوصیات و نیازهای فردی خود شکل دهد و بتواند آن را به همان شکل نگه دارد. کنترل در زندگی چالشی است که انسان تا آخر عمر با آن روبروست. این جنبه از کیفیت زندگی بر این نکته تأکید دارد که برای ایجاد و حفظ محیط کار و خانوادگی مطلوب هر شخصی همواره به نیروی خلاقه ای احتیاج دارد.
5- خود مختاری: به این معنا که فرد بتواند براساس معیارها و عقاید خویش عمل و زندگی کند حتی اگر برخلاف عقاید و رسوم پذیرفته در جامعه باشد.
6- روابط مثبت با دیگران: عبارتست از توانایی برقراری روابط نزدیک و صمیمی با دیگران و اشتیاق برای چنین رابطه ای و نیز عشق ورزیدن به دیگران. این جنبه اجتماعی- ارتباطی در برگیرنده¬ی بالا و پایین شدن‌های روابط و تعاملات اجتماعی و بین فردی است به این معنا که روابط می¬تواند از یک رابطه شدیداً عاشقانه و صمیمی تا روابطی پر از مشکل و ناراحتی در نوسان باشد. تجزیه و تحلیل عمیق‌تر روابط انسان ها فرد را به آنجا می¬رساند که روابط صمیمانه در حقیقت آمیخته‌ای از احساسات مثبت و منفی نسبت به دیگری داشته باشد. ملاک‌های فوق با کنش‌وری مثبت از قبیل رضایت از زندگی رابطه مثبت و یا کنش‌وری‌هایی از قبیل افسردگی رابطه منفی نشان می¬دهد .
7- علاوه بر این معیارهای مورد نظر با بهزیستی زیست شناختی نیز رابطه نشان می¬دهند.
فلاناگان
معتقدند که اعضای یک جامعه از این نظر که کیفیت زندگی تا چه حد بر آنها تأثیر می¬گذارد متفاوت هستند. این اختلاف نظر به خصوص در میان گروه های سنی و جنسی قابل مشاهده است چون افراد از این نظر که کدام بعد اهمیت بیشتری در کیفیت زندگی آنها دارد متفاوت هستند. او پنج حیطه را در گروه بندی کیفیت زندگی مطرح می¬کند که عبارتند از:
1- خوب بودن فیزیکی و مادی شامل رفاه مادی و تأمین مالی و بهداشتی و شخصی
2- ارتباط با سایرین همانند ارتباط با همسر و داشتن و اضافه کردن فرزند، ارتباط با والدین و خویشاوندان
3- فعالیت‌های جمعی و اجتماعی از قبیل کمک به مردم
4- تکامل فردی و آشکارسازی شخصیت همانند تکامل عقلانی
5- اجتماعی شدن از قبیل فعالیت های سرگرم کننده(اندرسون و بورچهاتد ،1999).
کالمن
از نظر کالمن وقتی می¬توان گفت که یک کیفیت عالی برای زندگی وجود دارد که امیدهای فرد با تجارب وی تطابق داشته باشد و تکمیل شود حالت عکس هم صدق می¬کند کیفیت پایین زندگی وقتی است که امیدها با تجارب همخوان نشود. به بیان دیگر ادعای کالمن این است که شیوه زندگی با این مفهوم که فرد به خواسته‌های خود می¬رسد بهبود می¬یابد. با این وجود این به این معناست که امیدهای شخص و آرزوها ابتدا مثبت شده و سپس تکمیل می-شود. کالمن اشاره دارد که اهدافی که توسط عوامل ایجاد می¬شوند باید واقع‌گراتر باشند. وقتی آرزوها را واقعی تر کرده و فرد را به توسعه و رشد در راه‌های دیگر تشویق کنیم فاصله میان امیدها و دستیابی به آنها به خوبی کم می¬شود. بنابراین با توجه به نظر کالمن حقیقتاً می¬توان شیوه زندگی فرد را با مخالفت کردن با آرزوها بهبود بخشید و همچنین گاه لازم است بعضی آرزوها را حذف کنیم تا فاصله بین آنچه تجربه شده و آنچه انتظار می¬رود کم گردد(زندی، 1382).
گودمن
گودمن در تحقیقات خود به این نتیجه رسید که دو عامل بر کیفیت زندگی مؤثر هستند عامل اول را ابزاری و عامل دوم را ارتباطی ذکر کرده است که انعکاس کننده کیفیت ارتباط بین فردی است این دو عامل مشابه نیازهای دوم و سوم مازلو یعنی نیاز به امنیت و نیاز به تعلق داشتن می¬باشند. کالمن هم معتقد است زمانی می¬توان گفت که کیفیت عالی برای زندگی وجود دارد که امیدهای فرد با تجارب وی تطابق داشته باشد در مقابل حالت عکس این وضعیت در مورد کیفیت پائین زندگی صدق می¬کند(زندی، 1382).
نظریه زیمل
زیمل به زعم آنکه در طول زندگی خویش همواره یک حاشیه‌نشین دانشگاهی محسوب می‌شد، تاثیر کتمان ناپذیری بر اندیشه‌ی مدرن و حتی بنیان پست مدرنیسم داشت و این بدان جهت است که دل مشغول‌های وی همواره با‌ هم نسلانش بسیار متفاوت بود یا حتی ماهیتی خیالی و غیر عملی در علایق وی به چشم می‌خورد(کیوسیتو، 1378: 171). اما همین ماهیت خیالی بود که او را متوجه نکات حساس و شاید کوچک اما تأثیرگذاری در زندگی اجتماعی معاصر کرد ‌که پیشنیان و حتی معاصرانش به آنها نیندیشیده بودند. نکاتی که در خصوص سبک زندگی و مصرف فرهنگی نیز اهمیت ویژه‌ای دارند و از این رو که زیمل جامعه شناس فرهنگ مدرن است و اساساً ظهور «سبک‌های زندگی» مولود مدرنیته است باید اذعان داشت که بسیاری از مباحث آغازین مفاهیم یاد شده مدیون اندیشه‌های اوست. به هر روی، بی سبب نیست که وی را نخستین جامعه‌شناس زندگی شهری مدرن می‌دانند: زندگی‌ای که مصرف به تعبیر امروزی از مظاهر آن است. نظریه‌ی مصرف زیمل حول مفهوم «شهر» و پی‌آمدهای مترتب بر شهرنشینی سامان یافته است. از نظر او، با آزاد شدن فرد از قید بندهای جامعه‌ی سنتی، فردیت بروز می‌یابد، اما فرد آزاد در معرض فشار ساختاری جامعه‌ی جدید است. شیوه‌ی خاص مصرف کردن با هدف دنبال کردن نمادهای منزلت ذاهی است که از طریق آن، افراد می‌توانند فشارهای زندگی مدرن را تحمل کنند. پیروی از مد و نادهای منزلتی دیگر، از نظر زیمل دو کارکرد دارد: از یک سو اعلام تمایل فرد برای متمایز شدن از دیگران و بیان هویت فردی است و از سوی دیگر، سبب همبستگی گروهی و تقویت و انسجام اجتماعی می‌گردد(فاضلی، 1382: 25).
او در مقاله‌ی «مد» به انگیزه‌های درونی و عوامل فردی موثر بر شکل‌گیری الگوی مصرف می‌پردازد و دلایل تعدد تغییر «مد» چه در پوشاک، چه هنر، چه معماری و حتی آشپزی، موسیقی و غیره را در مظاهر فرهنگ مدرن جستجو می‌کند. او جهان مدرن را عصری عصبی ارزیابی می‌کند، که در آن برخلاف گذشته، عرصه‌ی انتخاب برای مصرف بسیار وسیع است. و این تنوع انتخاب و تکثر گونه‌هاست که به افراد امکان می‌دهد که خود را از دیگران متمایز سازند. به دنبال همین اندیشه است که امروز یکی از مولفه‌های بسیار مهم «سبک زندگی» را قدرت انتخاب می‌دانیم. این نظر زیمل که پذیرش مد، ابزاری است که افراد از طریق آن می‌خواهند به هویت شخصی متمایز خویش شکل بدهند، بعدها دست‌مایه‌ی بسیاری از جامعه‌شناسان در طرح خصوص مصرف، سبک زندگی و فراغت گردید(زیمل، 1390: 66).
در آرای زیمل به صورت مشخص به کیفیت زندگی، توجه نشده است. لیکن مفاهیمی را در آثار خود مطرح کرده است که با استفاده از آنها می¬توان مسئله کیفیت زندگی را تبیین کرد. این مفاهیم بیشتر نوع سوم رضایت (یعنی رضایت ناشی از بودن) را توضیح می¬دهند. زیمل در مقاله کلان شهر خود به بحث از شرایطی می¬پردازد که در آن روابط انسانی روبه افول می‌گذراند. او در تحلیل خود به از میان رفتن روابط عاطفی و صمیمانه و تسلط روابط حسابگرانه توجه دارد. روابط صمیمانه و نزدیکی که او بر می¬شمارد، از سنخ روابطی است که در اجتماع قابل مشاهده است. در مقابل، روابطی که او تجلی و انعکاس آن را در کلاش شهر می¬بیند از سنخ روابط جامعه‌ای است. به نظر زیمل، کلان شهر جایگاه عقل است.
انسان کلان شهری بیش از آن که به عاطفه و قلب خود مراجعه کند به عقل خود مراجعه می‌کند، این ویژگی با اقتصاد پولی کاملاً عجین شده است. زیمل به ما می¬گوید کلان شهر، فرهنگ ذهن است نه قلب. او غالباً به این دوگانگی اشاره می¬کند(نیزبت ،1966). به نظر او، وسعت شهرها و تعداد جمعیت، به ناگزیر تنوعی را پدید می¬آورد که خود در حیات ذهنی فرد مؤثر است. وی نتیجه می‌گیرد که بنیاد ذهنی شهرها برحسب اندازه آن با هم متفاوتند. او می‌گوید این تفاوت را می¬توان با هر بار گذاشتن از خیابان، در شتاب زندگی و تنوع زندگی اقتصادی، شغلی و اجتماعی مشاهده کرد. از این رو کلان شهر از آدمی به منزله موجود تمیزگذار، آگاهی به مراتب بیشتری را طلب می‌کند تا زندگی روستایی. در روستا آهنگ حرکت زندگی و تصاویر ذهنی حسی آشناتر و موزون تر است. دقیقاً با اتکاء به این نکته که خصلت پیچیده حیات ذهنی کلان شهری فهمیده می¬شود. آن هم در قیاس با زندگی در شهر کوچک که بیشتر به روابط عمیق و عاطفی مبتنی است. روابط عمیق و عاطفی در لایه‌های ناخودآگاه‌تر روان ریشه دارد و به بهترین شکل در متن آهنگ پایدار عادت ناگسسته توسعه می‌یابد(زیمل،1372).
بنابراین از دیدگاه زیمل می¬توان در مورد کیفیت زندگی دوگونه قضاوت مطرح کرد اولاً از آنجایی‌که زندگی شهری جایگاه عقلانیت است و به قول او کلان شهر جایگاه عقل است و احساس و روابط عاطفی جایگاهی در آن ندارد لذا رفتار معقولانه و حسابگرانه می¬تواند به کیفیت زندگی فرد بهاء داده و از این منظر فرد کیفیت زندگی بالاتری را تجربه کند ثانیاً از رویکرد دیگر و از آنجائیکه یکی از ابعاد مهم کیفیت زندگی توجه به احساسات و خصوصاً روابط عاطفی افراد در جامعه است بنابراین این ویژگی در کلان‌شهرها طبق نظر زیمل کم شده است. پس در نتیجه این جنبه دارای آثار منفی بر روی کیفیت زندگی است(مختاری،1389).
علاوه بر زیمل، به گفته افروغ (1377) جامعه‌شناسان دیگری نیز به گونه‌ای به فضا توجه کرده‌اند که از جمله آنها عبارتند از: امیل دورکیم، موریس هالبواکس، ویلفرد و پارتو، ماکس وبر، پیتریم سوروکین، تالکوت پارسونز و آلفرد شوتز (ص 28). همان‌طور که در ابتدای بحث فوق آمده، در اندیشه پارسونز، الگوهای آرایش فضایی مرتبط با کنش، همیشه شرط با اهمیتی در جریان عینی کنش محسوب می¬شوند و «موقعیت ارضی در پیوستار یا طیف فضایی جهان فیزیکی را وجه با اهمیتی از جهت گیری می¬داند. ]و لذا[ روابط اجتماعی با عناصر فیزیکی و آرایش ارضی نیز گره خورده است»(همان: 28).
با توجه به پشتوانه نظری فوق در این تحقیق، منظور از فضای زیست همانا فضای فیزیکی است که باردار روابط اجتماعی و حامل ارزش‌های خاص است که محل زندگی افراد را به خود اختصاص داده است.
تورشتاین وبلن
وبلن (1929- 1857)، جامعه‌شناس و اقتصادان سنت‌شکن آمریکایی در میان جامعه‌شناسان و کلاسیک تنها کسی است که اصل «مصرف» را محور توجه و نقطه‌ی عزیمت نظریات خویش قرار داده است. نظریه‌ی وی درباره‌ی انگیزش‌های اجتماعی رفتار رقابت‌آمیز که بیناد نظریه‌ی وی درباره‌ی «مصرف» نیز هست، کماکان در جامعه‌شناسی ماندگار خواهد ماند(کوزر، 1372: 369).
به نظر وبلن، مصرف چشمگیر، تن‌آسایی چشمگیر و نمایش چشمگیر نهادهای بلندپایگی، وسایلی هستند که انسانها با آنها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشند تا در چشم همسایگان برتر جلوه کنند و درضمن، برای خود‌شان نیز ارزش بیشتری قائل شوند. آداب و شیوه‌های زندگی اشراف منشا نه با ضابطه‌ی تن‌آسایی و مصرف چشمگیر سازگاری دارند . مصرف چشمگیر کالاهای گران قیمت، و سیله کسب آبرومندی برای نجیب زادگان تن‌آسان است.
نجیب‌زادگان همراه با نجیب‌زادگی، تن‌آسانی الزامی را نیز به ارث می‌برند. مصرف و تن‌آسانی چشمگیر، لزوماً انحصار به کسانی ندارد که برای دستیابی به مقام بلند با دیگران رقابت می‌کنند. یک چنین سبک زندگی خاصی را اشخاص وابسته به ریسمان خانواده، برای مثال، همسران و خدمتگزارانشان، نیز می‌توانند برای بالا بردن منزلت سرورانشان به نمایش گذارند(همان: 362).
الگوی مصرف که استراتژی اصلی سبک زندگی محسوب می‌شود، از سوی مردم به مثابه‌ی شاخصی برای تمایز آنان از اقشار پایین‌تر به شمار می‌رود. به اعتقاد وبلن، مردم در ولع خویش برای کسب ثروت‌های بی‌پایان، درحقیقت به دنبال نمادهای بلند پایگی وجایگاه متمایز با دیگران هستند واین نگرش نه تنها موجب افزایش تولید و پیشرفت نمی‌شود، بلکه درکاستن میزان فقر نیز مؤثر نیست(خادمیان 1390: 70).
اندیشه‌ی وبلن درباره‌ی مصرف و سبک زندگی دو مفهوم کلیدی دارد، که این مفاهیم را وبلن علاوه بر اینکه در شرح «طبقه‌ی مرفه» آورده است، در مواضع گوناگون نیز استفاده کرده است و بسیاری از تحلیلگران آثار وی نیز از آن نیز سود جسته‌اند: دو مفهوم «فراغت نیابتی» و «مصرف نیابتی» . درسیستم‌های پیچیده‌ی سلسله مراتب اجتماعی، چون اروپای قرون وسطا، افراد سطوح پایین‌تر، با انتصاب خود به افراد سطوح بالا به عنوان ندیم، ملازم یا دیگر مناصب، در واقع جانشین آن‌ها در استفاده از ثروت و زمان فراغت می‌گردند و در دنیای امروز نیز ثروت افراد به وسیله‌ی مصرف بی‌پایان همسران وفرزندانشان به نمایش گذارده می‌شود(همان: 70).
وبلن درباره‌ی عوامل اجتماعی تعیین‌کننده‌ی علایق شناختی نیز نظریه‌ای را مطرح ساخته بود. معتقد بود که طبقه‌ی تن‌آسان به مطالعات آثار کلاسیک، قانون و سیاست بیشتر گرایش دارد تا علوم طبیعی، زیرا اعضای این طبقه‌ علایق عملی دارند. بنابراین، تنها نباید به فکری یا شناختی آنها تکیه کرد؛ زیرا علاقه‌ی عملی به مقضیات رابطه‌ی سروری که مختص به اعضای این طبقه است در این میان نقش تعیین کننده‌ای دارد(کوزر، 1372: 365).
ماکس وبر
در میان جامعه‌شناسان کلاسیک ماکس وبر تنها کسی است که بدون داشتن هیچ اندیشه مبسوطی درباره‌ی مصرف و نقش آن در دنیای مدرن، از مفهوم سبک زندگی استفاده کرده و برای نشان دادن سلسله مراتب و قشربندی اجتماعی از آن بهره می‌گیرد. مرور مختصری بر متون نوشته شده درباره‌ی سبک زندگی و کاربردهای مختلف این مفهوم نشان می‌دهد که نظر وبر در این باره نقطه‌ی آغازین قالب مباحث است(فاضلی، 1382: 18).
به زعم وبر، نفع اقتصادی تنها تعیین‌کننده‌ی طبقه‌ی اجتماعی است، اما جامعه صرفاً بر اساس توزیع منافع اقتصادی قشربندی نمی‌شود، افتخار عامل دیگر قشربندی اجتماعی است، وی به نظم منزلت‌ها در جامعه معتقد است و برای توجیه این نظم منزلتی اعتقاد دارد که عموماً قدرت اقتصادی و خصوصاً پول عریان، مبنایی برای افتخار اجتماعی نیست. قدرت سیاسی نیز چنین توانایی ندارد. غالباً چنین است که افتخار اجتماعی یا پرستیژ مبنایی برای رسیدن به قدرت اقتصادی است(همان).
مفهوم سبک زندگی حاصل بسط تاملات وبر درباره‌ی گروه‌های منزلت است. در نظر وی «افتخار منزلت به طور معمول در سبک زندگی خاصی که از همه‌ی کسانی که دوست دارند در این حلقه‌ی منزلتی عضو باشند، انتظار می‌رود، بروز می‌ کند.» این سبک زندگی در انتظارات خاصی که گروه منزلت از اعضای خود دارد بیشار نمایانده می‌شود. این انتظارات افراد گروه منزلت را به تعامل اجتماعی و رفتار در محدوده‌ای خاص متعهد می‌کند(همان: 19).
بر اساس آرای وبر، به نظر می‌رسد که سبک زندگی پیوستگی بسیار نزدیکی با نوع اشتغال دارد که از طریق تحصیلات رسمی اکتساب می‌شود و می‌تواند برای همگان تحقق یابد. بدین ترتیب با مفهوم گروه‌های منزلت وبر، برمبنای مصرف و سبک زندگی آن می‌توان به طبقه‌بندی جدیدی از گروه‌های اجتماعی دست یافت. این مفهوم قادر است تنوع رفتارها را در درون واحدهای طبقاتی مورد نظر مارکس به خوبی بخش‌بندی کرد.
گافمن
گافمن در مجموعه‌ی اصلی کارهایش تنوع گسترده‌ای از رویدادها و کنش‌ها را که پیش از این توجهی جامعه‌شناختی به آن نشده بود، مورد تجزیه و تحلیل و توصیف قرار داد(ویلیامز، 1988).
طبق نظر گافمن، اگر چه بخش اعظمی از زندگی روزمره، ما در تعامل چهره به چهره با افراد دیگر سپری می‌شود، اما معمولاً پیش‌بینی پذیری و پایایی، نظم و ترتیب این تعاملات را بدیهی فرض می‌کنیم. با آنکه این اعتماد به تعاملات ممکن است گاه ما را گمراه کند و به اشتباه بیندازد (تعامل می‌تواند بی نظم و غیر قابل پیش بینی باشد) اما این الگوهای پایا ناشی از خوگرفتن به مجموعه‌ی مشترکی از قواعد و تعهدات و نیز ناشی از شناخت ضمنی ما از چگونگی ساخت و شناخت یک رشته تعملات اجتماعی است. این قواعد، تعهدات و شناخت ضمنی، افراد را نسبت به آنچه می‌توانند در روند چنین تعاملی به انجام برسانند، ملزم و محق می‌کند(همان).
گافمن چنین می‌پنداشت که افراد در هنگام کنش متقابل، می‌کوشد جنبه‌ای از خود را نمایش دهند که مورد پذیرش دیگران باشد. اما کنشگران حتی در حین انجام این عمل می‌دانند که حضارشان ممکن است در اجرای نقش آنها اختلال ایجاد کنند. به همین دلیل کنشگران نیاز به نظارت بر حضار را احساس می‌کنند، به ویژه مراقب عناصر‌ی‌اند که ممکن است اختلال‌گر باشند. کنشگران همچنین امیدوارند که نمایش آنها حضارشان را وادارد تا داوطلبانه به دلخواه آنها عمل کنند. گافمن این علاقه‌ی اصلی را به عنوان «مدیریت تاثیرگذاری» مطرح کرد(ریتزر، 1374: 292).
گافمن نمایش خاصی را به قیافه و منش تقسیم می‌کند. قیافه شامل آن چیزهایی می‌شود که منزلت اجتماعی نمایش‌گر را به حضار نشان می‌دهد (برای مثال، روپوش یک جراح). منش، به حضار یادآور می­شود که چه نوع نقشی را باید از یک نمایش‌گر در یک موقعیت معین انتظار داشته باشند (برای مثال، سبک وطرز رفتار پزشک‌مأبانه). منش عجولانه ومنش صبورانه، دو نوع اجرای نقش کاملاً متفاوت را نشان می‌دهند. عموماً انتظار آن است که قیافه ومنش با یکدیگر همخوانی داشته باشند(همان: 293- 292).
گافمن در مقاله‌های متعدد، نحوه‌ی متناسب شدن بدن انسان برای تعامل را مورد بررسی و توصیف قرار داده است. با این همه، واقعیات غیرقابل انکار وجود فیزیکی انسان بررسی و توصیف قرار داده است. با این همه واقعیات غیرقابل انکار وجود فیزیکی انسان به عنوان تعیین کننده‌ی کیستی و حتی چگونگی بودن انسان تلقی نمی‌شود. برنز درباره‌ی استدلال گافمن می‌نویسد «آنچه علت تعامل اجتماعی را بیان می‌کند حرکات و سازکارهایی است که پیوسته صورت می‌گیرد تا کارکرد بنیادی استعدادهای جسمانی را تقویت، تعدیل و بهبود بخشیده و مجدداً به کار بندد.» (ویلیامز، 1988).
وی می‌گوید، نادیده گرفتن صورت از نظر اجتماعی امری بسیار مشکل به نظر می‌رسد، صورت نشان دهنده‌ی سن، جنسیت، موقعیت اقتصادی و اجتماعی، سلامتی و حتی شخصیت افراد است. صورت منبع ارتباطات شفاهی و نیز روابط غیر کلامی است. از نظر او، صورت در تعامل چهره به چهره و نیز عملکردهای اجتماعی از اهمیت زیادی برخوردار است. صورت اجتماعی یک صورت عمومی است و نیازمند تغییر دائمی نقاب موجود بر آن است. آرایش، وسیله‌ای برای بدست آوردن این نقاب است. تنها در شرایط احساسی شدید، تنهایی یا در حضور دوستان است که نقاب (آرایش) صورت کنار می‌رود و صورت خصوصی یا همان شخص واقعی ظاهر می‌گردد(فاتحی، 1387: 8).
جورج هربرت مید
مید با بحث درباره دو مولفه‌ یعنی من مفعولی و من فاعلی، به این مساله عمق بیشتری بخشید. وی را محصول اجتماع می‌داند که از خلال اخذ دیدگاه دیگری شکل می‌گیرد. بدین صورت که فرد آگاهی می‌یابد موضوعی در حوزه‌ی ادراک دیگری است و با درونی سازی آن، بر خود نیز به مثابه‌ی موضوعی در حوزه‌ی ادراکی خود آگاه می‌شود. این همان مفهومی است که کولی خود آینه سان می‌نامد. به عقیده‌ی کولی، خود، یعنی احساس اینکه فرد کلیتی متمایز است. اما در عین حال خود و دیگری دو روی یک سکه هستند. در نتیجه، خود فقط بر اساس شباهت و تفاوت نسبی با دیگران است که تعریف می‌شود، کولی به وجود خود گروهی یا «ما» علاوه بر خود شخصی یا من فاعلی معترف است و اظهار می‌‌دارد که خود گروهی یا ما مشتمل است بر اشخاص دیگر. شخص خودش را با گروه معرفی می‌کند و بنابراین از آمال، افکار، خدمات مشترک یا در یک کلمه ما سخن می‌گوید. این سنت فکری که با جیمز آغاز و توسط کولی و جورج هربرت مید دنبال شد، مورد اقبال روان‌شناسان و روان‌شناسان اجتماعی بعدی قرار گرفت و به ویژه در کارهای دیدگاه تعامل گرای نمادی، ادامه یافت. رویکرد جامعه‌شناسی هویت به طور عام و نظریه‌ی هویت به طور خاص، حاصل چنین مشی است که تا به امروز ادامه یافته و کماکان ادامه دارد(کفاشی، 1389: 10).
آنتونی گیدنز
گیدنز در نظریه خود در خصوص ساختار طبقاتی در جوامع پیشرفته به شیوه‌ی جدیدی به طرح مفهوم سبک زندگی می‌‌پردازد که در واقع این مفهوم نیز در نظریه‌ی ساخت‌یابی وی شکل می‌گیرد.
ایده‌ی ساخت‌یابی وی در واقع جستجوی راهی برای بیان تفاوت‌های بنیادین نگاه خویش با دیدگاه‌های طبقاتی مارکس و وبر است. او مانند همه‌ی مارکسیست‌ها و شمار زیادی از وبری‌ها معتقد است که عامل اساسی و تعیین کننده در ایجاد نظام طبقاتی، مالکیت یا عدم مالکیت دارایی و ابزار تولید است. ولی در نهایت دیدگاه‌های او در نظام طبقاتی به وبر نزدیکتر است. و جایگاه عامل «قدرت» را در بازار سرمایه داری روشن می کند. به اعتقاد وی در جوامع سرمایه‌داری پیچیدگی‌هایی وجود دارد که مدل مبتنی بر دو طبقه‌ی مارکس یا مدل طبقات منزلتی وبر نمی‌تواند به طور کامل همه‌ی این پیچیدگی‌ها و تناقضات را در برگیرد. و در اینجا نقطه‌ی اوج تفاوت اندیشه‌ی گیدنز با مارکس و وبر ما را تا حدودی به مفهوم سبک زندگی وی نزدیک می‌سازد. او معتقد است که یک مقوله‌ی سومی از حقوق وجود دارد که نشانگر قدرت اقتصادی متفاوت با « ظرفیت بازار» افراد در نظام سرمایه داری است. این عامل سوم «داشتن مهارتهای شناخته شده» و « صلاحیت های تحصیلی » است(خادمیان، 1390: 20-‌‌19).
گیدنز، انسان را به عنوان عامل در شکل‌گیری هویتش مؤثر می‌داند و معتقد است که انسان تحت فشار ساختار اجتماعی سبک زندگی را بیشتر تقلید می‌کند. به نظر او، در دنیای متجدد کنونی،‌ همه‌ی ما نه فقط از سبک‌های زندگی پیروی می‌کینم،‌ بلکه به تعبیر دیگر ناچار به این پیروی هستیم. در حقیقت ما انتخاب دیگر‌ی به جزء گزینش نداریم. به نظر وی، هر چه وضع و حال جامعه و محیطی که فرد در آن به سر می‌برد بیشتر به دنیای جامعه‌ی سنتی تعلق داشته باشد، سبک زندگی او نیز بیشتر با هسته‌ی واقعی هویت شخصی‌اش، و ساخت و هم‌چنین با تجدید ساخت آن سرو کار خواهد داشت. البته منظور گیدنز از کثرت انتخاب که در همه‌ی انتخاب‌ها برروی همه‌ی افراد با‌زاست( مجدی، 1389: 5).
گیدنز، در نظریه‌ی ساخت یابی خود می‌گوید، عاملیت انسانی به لحاظ منطقی برهم دلالت دارند وبه مثابه‌ی قواعد و منابعی تصور می‌شوند که با «شکل »، گروهها و جماعت‌های سیستم اجتماعی گره خورده‌اند، و در زمان و مکان باز تولید می‌شوند. ساختار همان میانجی یا واسطه‌ی عنصر «انسانی» عاملیت است، عاملیت میانجی ساختار است،‌ ساختاری که افراد طبق روالی معمول در جریان فعالیت‌های روزانه‌ی خود آن را بازتولید می‌کنند( اباذری ، 1381: 18).
رهیافت وی، ‌براساس بررسی و‌یژگی‌های مدرنیته و بخصوص با تأکید بر اهیت مرکزی فرآیند‌ها‌ی اجتماعی تأملی ساخته و پرداخته شده است. بنا به بحث ‌و استدلال گیدنز، در ‌مدنیته‌ی اخیر، ‌هویت به امری تأملی و روزمره بدل شده است و در ‌برنامه‌هایی محقق می‌شود ‌که همان سبک‌ها‌ی زندگی هستند. مدرنیته نظمی ما بعد سنتی است که در آن پرسش «چگونه باید زیست ؟» و « چه کس باید بود؟» به ناچا‌ر از طریق تصمیم‌‌‌‌‌گیری‌های روزانه درباره‌ی چگونه رفتار کردن، چه چیزی پوشیدن و چه چیزی خوردن، پاسخ داده می‌شود(همان: 19).
پیربوردیو
پیربوردیو ( 2002- 1930 ) از جامعه‌شناسان مشهور فرانسوی است که تأثیر مهمی بر رفع چالش‌های نظریه‌پردازی در جامعه شناسی داشته و ضمن تعهد به سنت‌های اصیل این رشته سعی نموده تا بین ساختار‌گرایی و فرهنگ‌گرایی آشتی برقرار نموده و عوامل نظری و تجربی را از یک سو و خرد و کلان ، عینی و ذهنی، عاملیت و ساختار، فرد و جامعه و سایر دوگانگی‌های مناقشه برانگیز را از سوی دیگر در هم بیامیزد‌( معصومی‌راد، 1390: 62 ). بوردیو با ارائه‌ی مفاهیم جدیدی همچون میدان، عادت واره‌،‌ سرمایه، ‌ذائقه و … به تلفیق مفهومی پرداخته ‌ و در به کارگیری روش‌های کمی کیفی و تاریخی در بررسی‌های تجربی نیز از قابلیت‌های روش‌شناسی‌های مختلف بهره گیرد و به تولید شناخت معتبرتر یاری رساند(همان: 63)‌.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   جایگاه نزاع در فرهنگ دینی
برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید