دانلود پایان نامه

نظریه‏های آنومی را می‏توان در دو دسته جای‏داد. نخست رویکردهایی که جنبه‏ی روانشناسی‏اجتماعی دارند و بیشتر بر ابعاد ذهنی و نگرشی تاکید دارند و دوم رویکردهایی که جامعه شناختی¬اند و عمدتاً به وجوه ساختاری می¬پردازند. بر پایه این رویکردها مفهوم بی¬هنجاری به دوصورت مفهوم‏پردازی می‏شود یکی در سطح کلان که ناظر به فقدان و یا کمبود وفاق عمومی روی هنجارهای جامعه‏است که منجربه فرهنگ بی‏هنجار یا آنومیک می‏شود و دیگری در سطح فردی که در این وضعیت افراد به لحاظ روان شناختی از نظم هنجاری بیگانه شده‏اند(موریسون و سولیسیتور:1995).
در شرایط بی‏هنجار افراد احساس انزوا می‏کنند و به دیگران نگاهی خصمانه دارند، چرا که گمان‏می‏کنند همه تلاش‏دارند از آن‏ها سوءاستفاده کنند، فرد با احساس بی‏هنجاری دیگر به معیارهای اخلاقی جامعه پایبندی ندارد و تنها بر پایه‏ی کسب سود شخصی بیشتر عمل می کند. زمانی که در جامعه میان ابزار دستیابی به اهداف و اهداف تناسبی وجود ندارد(طبق نظر مرتون) و انسان ها برای برآوردن آرزوها و اهدافشان به فرصت های برابر دسترسی ندارند دچار احساس بی هنجاری شده و خشم و ناامیدی بر آن¬ها مستولی می-شود. چنین پدیده ای در افراد، آن ها را خودخواه و خود محور می سازد، دیگر نسبت به منافع همگانی بی تفاوت می شوند و راه خود را از دیگران و از کل جامعه جدا می کنند. با چنین ویژگی هایی افراد با امکاناتی که در اختیار دارند به اعمال نظر خود می پردازند و با هر وسیله‏ای تلاش می‏کنند تا سود شخصی خود را تامین کنند. این افراد جدا افتاده از جامعه و بی اعتماد به دیگران و به ساختارهای ارزشی جامعه، افرادی مستبدند که از برقراری ارتباط و تن دادن به اقتضائات تصمیمات گروهی گریزانند. آرنت معتقداست که ویژگی‏های محصول احساس بی‏هنجاری از قبیل انزوا و بی اعتمادی، این خوی استبدادی را در افراد تسهیل می کند(آرنت به نقل از حیدری:2012). خودمحوری و تک افتادگی راه را برای برقراری ارتباط و تعامل مسدود می کند و به انزوا و ارتباط گریزی افراد دامن می زند.
دسته بندی نظریه¬ها بدین صورت است که رویکردهای دسته نخست به روانشناسی اجتماعی آنومی اختصاص دارند و غالباً در سنت رفتاری/شناختی جای دارند و دسته دوم روکردهای ساختاری¬اند

الف) رویکردهای مبتنی بر سنت شناختی/رفتاری در روانشناسی اجتماعی
• سرول (1956)
از نظر سرول آنومی حالتی ذهنی است که به بی هنجاری اشاره دارد و مجموعه ای از حالات مانند احساس بریدگی از اجتماع، ناامیدی، جدایی، بیگانگی از نهادهای اجتماعی و احساس بی‏قدرتی را در بر می-گیرد. در این حالت فرد احساس می‏کند که از دیگران فاصله داشته و به دیگران تعلق ندارد. سرول مدعی است که مقیاس او تغییر در انسجام بین فردی را در یک جامعه به مثابه‏ی یک کل می‏سنجد . همانطور که می‏دانیم، زمانی که جامعه بی‏هنجار می‏شود پیوستگی و یکپارچگی آن در هم می‏شکند .(سرول,1965)
• دین (1961)
آنومی را معادل بی‏هنجاری می‏گیرد و آن را یکی از اجزای تشکیل‏دهنده‏ی از خودبیگانگی می‏داند(از خود بیگانگی 5 مولفه دارد: بی‏قدرتی ، بی‏معنایی ، بی‏هنجاری ، کناره‎گیری و با خود غریبگی)
دین می‏گوید: بی هنجاری مطابق آنچه دورکیم در مورد بی‏هنجاری می‏گوید ، زمانی بوجودمی‏آید که تغییراتی سریع در جامعه رخ دهند ، بطوری‏که هنجارهای پیشین توان پاسخگویی به وضع موجود را ندارند – تغییراتی مانند کسادی اقتصادی و یا رشد سریع اقتصادی و… –می‏توان گفت با توجه به نظرات دورکیم بی‏هنجاری حالتی ذهنی است که سه مولفه دارد: تشویش یا اضطرابی درد آور، احساس جدایی از استانداردهای گروهی و احساس بی هدفی(دین,1961) دین باتوجه به ادبیات تحقیق حداقل دو زیر مجموعه‏ی متمایز از بی‏هنجاری را نام می‏برد. نخست بی‏هدفی، که توسط مک‏ایور (1950) بیان شده است و بی‏هنجاری را این‏گونه تعریف می‏کند« فقدان ارزش‏هایی که به زندگی هدف و جهت می‏بخشند، فقدان ارزش‏های اجتماعی شده و ذاتی ، عدم امنیت و گم گشتگی».
زیرمجموعه‏ی دوم از بی‏هنجاری تعارض و تقابل هنجارها با یکدیگر می‏باشد. برای مثال دراین حالت بین رهنمودهای «رقابتی» و «تعاونی» و هم‏چنین بین رهنمودهای مربوط به «فعال بودن » و «منفعل بودن» تعارض وجود دارد .
دین در مقاله‏ی خود می‏نویسد که: این حالت با چیزی که کارن هورنای تعارض عناصرناهم‏خوان در شخصیت می‏داند مشابه است. مانند فردی که در شخصیت خود با بهنجاری‏های متعارضی روبروست، از جمله تعهد به قواعد مسیحیت از یک سو و فشاری که برای موفق شدن در امور دنیوی از سوی دیگر حس می‏کند، یا تحریک شدن برای رسیدن به استانداردهای سطح بالای زندگی از یک سو، و انکار عملی همین استانداردها برای دیگر افراد از سوی دیگر .(دین,1961)
• شار و مک‏کلوسکی (1965)
آن‏ها بی‏هنجاری را بدین صورت تعریف می‏کنند :
حالتی ذهنی و روحی، مجموعه‏ای از نگرش‏ها، باورها و احساسات فردی. خصوصا این‏که فرد احساس کند که جهان پیرامونش پر از هرج و مرج، گیج کننده و فاقد قواعد واضح و نظام‏مند است . احساس بی‏هنجاری احساس وجود بی اخلاقی در جامعه است . برای فرد بی‏هنجار هنجارهایی که رفتار را تنظیم می‏کنند ضعیف و مبهم هستند. او در فضایی زندگی می‏کند که «فشار هنجاری» پایین است و اخلاق وضعیتی آشفته دارد . هسته‏ی مفهوم بی‏هنجاری احساس خلاء اخلاقی است .
آنها معتقدند که محققینی که غالبا از مقیاس سرول بهره گرفته‏اند گزارش می‏کنند که بی‏هنجاری در میان بخش‏هایی از جامعه در حد بالاتری است : مجرمان، افراد مطلقه، افرادی با تحصیلات، شغل و در آمد پایین، افرادی که تحرک رو به پایین را در سلسله مراتب اجتماعی تجربه کرده‏اند، ساکنین محله‏های فقیرنشین (با کنترل طبقه‏ی فرد)، مهاجران و بطور کلی افرادی که جزء بخش‏های هدفمند و موفق جامعه نیستند؛ یعنی افرادی که از جریان اصلی مادی ونمادین جامعه به کنار هستند و زندگی آن‏ها محصور در انزوا، محرومیت و غفلت است.
بنابراین به‏نظرمی‏رسد که بی‏هنجاری الگویی از ارتباط و تعامل را نشان می‏دهد که فرصت‏های دیدن و فهم کردن چگونگی فعالیت جامعه و شناخت اهداف و ارزش‏های آن را کاهش می‏دهد.
• راشینگ (1971)
از نظر این اندیشمند دو مفهوم‏پردازی کلی از بی‏هنجاری وجود دارد. یکی فقدان وفاق یا توافق پایین در مورد هنجارهای غالب جامعه ، که در این حالت ما از یک جامعه یا فرهنگ بی‏هنجار سخن می‏گوییم. بی‏هنجاری در این مورد یک حالت اجتماعی است .
مفهوم پردازی دیگر بر نگرش‏های فردی تمرکز دارد ، در این حالت افرادی که به لحاظ روانی از نظم هنجاری مسلط بیگانه شده‏اند به عنوان بی هنجار دیده می‏شوند . مفهوم پردازی راشینگ مورد دوم را مد نظر دارد ، یعنی سطح فردی .
سنجش این مفهوم در این سطح به این خاطراست که بی‏هنجاری مفهومی گسترده و به اصطلاح پربار است و سنجش تمام ابعاد آن ممکن نیست . بنابراین تمایل به اختلال روانی، الکلیسم، اعتیاد و موارد مشابه مد نظر ما نیست. او می‏گوید در نهایت منظور ما از بی‏هنجاری: «کناره‏گیری از تبعیت از یک یا چند بخش از استانداردهای مسلط اجتماعی» است.
• کائو (2004،2007) منارد (1995)
بی‏هنجاری هر شکلی از بی نظمی یا فقدان پیوستگی و انسجام است که جامعه ممکن است از آن رنج ببرد. بطور کلی می‏توان گفت که بی‏هنجاری را می‏توان به عنوان یک متغیر نگرشی در سطح فردی سنجش کرد و بی‏هنجاری را به عنوان یک مفهوم روانی – اجتماعی در نظر گرفت که در فرد بروز می‏یابد . بر این اساس بی‏هنجاری به این مسئله اشاره دارد که آیا یک فرد با یک رفتار انحرافی خاص، که برای فرد یک دستاورد مالی دارد موافق است یا خیر . در این حالت بی‏هنجاری یک باور شخصی است که کنشگران نسبت به شکستن هنجارهای فرهنگی دارند .
ملوین سیمن (1959) احساس بی‏هنجاری را یکی از ابعاد پنج‏گانه‏ی ازخودبیگانگی می‏داند. لذا احساس بی‏هنجاری نسبت به بیگانگی رابطه‏ی جزء و کل است بدین معنا که بیگانگی اعم از احساس بی‏هنجاری است.
سیمن از علمای اجتماعی است که کوشیده است ابعاد از خود بیگانگی را تعریف کند. وی بیگانگی اجتماعی را از نظر فرد در رابطه با اجتماع، یعنی از دید روان شناسی اجتماعی مورد بررسی قرار داده و دراین رابطه پنج متغیر زیر را از هم تمیز می‏دهد.
1- ناتوانی : به حالتی گفته می شود که فرد قادر به تحت تاثیر قرار دادن محیط اجتماعی خود نباشد.
2- بی معنایی : احساسی است که شخص تصور کند برای اعمال واعتقادات خود خطوط راهنمایی دراختیار ندارد.
3- بی هنجاری : حالتی است که فرد احساس می کند برای رسیدن به هدف های ارزنده خود نیاز به وسایل نامشروع دارد.
4- انزوای اجتماعی : هنگامی است که شخص احساس می کند با ارزش ها و معیارهای جامعه بیگانه شده است.
5- از خودبیزاری یا جدایی از خویشتن : سیمن میزان و درجه هر رفتاری را براساس پاداش های مورد انتظار آتی می بیند و چون مارکس معتقد است؛ پاداش منحصراً درخود عمل نهفته نیست بلکه نسبت به کار امری خارجی است.
تمامی این تعاریف و این متفکران بی‏هنجاری را در سطحی فردی در قالب احساس بی‏هنجاری یا بی‏هنجاری، عملیاتی و تئوریزه کرده‏اند.
احساس بی‏هنجاری به حالتی ذهنی از بی‏هنجاری اشاره دارد، که احساس بریدگی از اجتماع، ناامیدی، جدایی، بیگانگی از نهادهای اجتماعی و احساس بی‏قدرتی را دربرمی‏گیرد و به واسطه‏ی این حالت فردی، موقعیت ساختار اجتماعی را به مثابه یک کل نشان می¬دهد (حیدری، 1391). این احساس فردی که تجلی ساختارهای اجتماعی است واجد سه بعد بی معنایی و بی اعتمادی، بی‏قدرتی و بت وارگی پول است که در سطح فردی عملیاتی می شود (حیدری و دیگران، 2011؛ حیدری و دیگران، 2013).
با این شرح مفهوم احساس بی‏هنجاری به مثابه¬ی حالتی فردی که تجلی ساختار اجتماعی است مورد استفاده¬ی بسیاری از محققان این حیطه از لئو سرول (1956) تا کائو (2007) قرار گرفته است و بیش از 19 گونه عملیاتی شدن از احساس بی‏هنجاری وجود دارد (خلاصه‏ای از این عملیاتی شدن‏ها را می‏توان در حیدری، 2011) مشاهده کرد.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   نقش توسعه اقتصادی در مهاجرت نیروی کار

ب) رویکردهای جامعه¬شناختی
قواعد و هنجارها در کنش‏های متقابل انسان‏ها تعیین کننده‏ی رفتار آن‏ها هستند و پیروی از آن‏ها به سامان و توازن جامعه می‏انجامد. مادامی که این هنجارها و قواعد قدرت تنظیم کنندگی خود را داشته باشند و افراد نسبت به آن‏ها بی‏تفاوت نشوند. در غیراین‏صورت جامعه به وضعیت بی‏هنجاری یا آنومیک مبتلا می‏شود(رفیع پور:1378). بی‏هنجاری پدیده‏ای مدرن است و پیامد فرایند مدرنیزاسیون در ابعاد گوناگون. این فرایند سبب می‏شود تا ساختارهای ارزشی اعتبار خود را از دست داده و انسان‏ها در شرایطی دوگانه و فضایی مبهم دچار سرگشتگی شوند.
دورکیم نخستین کسی بود که مفهوم بی‏هنجاری را، در سال 1893 در کتاب خود، تقسیم کار در جامعه، وارد ادبیات جامعه‏شناسی کرد سپس در کتاب دیگر خود به نام خودکشی (1897، ترجمه‏ی اسپالدینگ و سیمپسون ، 1966) مفهوم بی‏هنجاری را بسط داد.بعد از طرح بی‏هنجاری از جانب امیل‏ دورکیم، این مفهوم مبدل به یک سنت فکری بسیار غنی در ادبیات جرم شناسی شد به¬گونه‏ای که رابرت مرتون در سال‏های 1938 و 1968 مفهوم‏پردازی دیگری از بی‏هنجاری و ریشه‏های اجتماعی آن ارائه داد، و نظریه پردازان دیگر این سنت فکری، هر یک به جنبه‏های مختلفی از بی‏هنجاری پرداختند. تحقیقات میدانی متعددی در این مورد صورت گرفت که هر یک از آن‏ها به گونه‏ای به عملیاتی کردن این سازه پرداختند.
طبق نظر دورکیم جامعه‏ی بی هنجار دیگر در محدود کردن آرزوها و نیازهای ناتمامِ افراد خود در می‏ماند و با توجه به ضعف کارکردِکنترلی جامعه در اثر وضعیت بی‏هنجاری، دیگر افراد جامعه به ساختارهای ارزشی و هنجارهای موجود پایبندی ندارند و چنین پدیده‏ای به جایگزینی رفتارهای نابهنجار و ازهم‏گسیختگی اجتماعی منجر می‏شود(حیدری و دیگران،2011). بر پایه‏ی نظردورکیم، محدوده‏ی متغیر ضروری نیازهای بشر توسط نیروهای نظم دهنده‏ی بیرونی محدود می شود وگرنه توانایی احساس ما به خودی خود سیری ناپذیر و نامحدود است(دورکیم به نقل از کوزر و روزنبرگ،1378: 422).
چنین میل بی‏پایان و نامحدودی در مواجهه با منابع و امکانات محدود جامعه در تامین وسائل دستیابی و تحقق آروزهای همه، طبق نظر مرتون، ریشه‏ی بروز بی‏هنجاری در جامعه است(گالتونگ به نقل از رجب زاده و کوثری،1382). این‏ مساله‏‏ برای کشورهای درحال‏توسعه شکل جدی‏تر و بحرانی‏تری به خود می‏گیرد(ستوده،1383: 129)، چرا که گذار این جوامع از سنت به مدرنیته و وابستگی فنی و تکنولوژیکی آن ها به کشورهای توسعه یافته، خودبه‏خود بحران‏های شدید اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را به‏بار می‏آورد. این بحران‏های محصول فرایند مدرنیزاسیون و جهانی شدن، سبب می شود تا افراد در این گونه جوامع با مواجهه با محصولات رسانه¬ای و صنعتی وارداتی دست به مقایسه زده و از آنچه در جامعه‏ی آن‏ها رخ می دهد و جریان دارد سرخورده شده و نسبت به ساختارهای حاکم، اعم از اقتصادی، فرهنگی، تکنولوژیکی و اجتماعی بی اعتماد شوند- رشد رسانه های بین المللی و توسعه روزافزون بنگاه های اقتصادی بزرگ در دنیای مدرن که مورد اشاره ی هابرماس بود به عنوان عوامل موثر در اختلال در کارکرد حوزه ی عمومی در جوامع مدرن و در حال توسعه- واین بی اعتمادی به ساختارهای ارزشی حاکم در جامعه، منجر به هنجارگسیختگی افراد و نهادینه شدنِ بی‏هنجاری در جوامع در حال توسعه می شود.
مساله¬ی مهم دیگر که منجر به گسترش وضعیت بی‏هنجار در جوامع در حال توسعه است، شرایط سیاسی ویژه‏ی این جوامع می باشد؛ این گونه جوامع معمولاً درگیر کشمکش‏های سیاسی داخلی هستند و از سوی دیگر نظام جهانی هم بر آن ها اعمال فشار می کند و همین عوامل بی ثباتی سیاسی را در این جوامع دامن می زند که خود این بی ثباتی در بی‏ثباتی یا بی‏هنجاری اجتماعی و به تبع آن جاگیر شدنِ احساس بی‏هنجاری در افراد جامعه اثرگذار است(مرجایی: 1382).
آنچه که باید توجه خاصی به آن داشت این است که مفهوم بی‏هنجاری، مفهومی با سطح انتزاع بالا و دارای ابعاد مختلفی است که در سنجش آن باید مدنظر قرار گیرند. یکی از شواهدی که بالا بودن سطح انتزاع این مفهوم را نشان می‏دهد از جانب ابرکرامبی ، هیل و ترنر (1988، ترجمه¬ی پویان،1367) مطرح می‏شود از نظر این دو نویسنده بی‏هنجاری مفهومی است که درعین‏حال که به ساختار اجتماعی اشاره دارد، حالتی فردی را نیز نشان می‏دهد. به عبارت دیگر در عین حال که بر ساختار دلالت می‏کند بر حالت ذهنی کنشگر نیز دلالت می‏کند. به عبارتی دیگر می‏توان گفت که نظریه‏پردازان بی‏هنجاری خاصه دورکیم و مرتون- دو مفهوم‏پردازی مجزا و در عین حال به هم پیوسته از بی‏هنجاری را پیشنهاد کرده‏اند. مفهوم پردازی اول: بی‏هنجاری به مثابه‏ی ویژگی ساختار اجتماعی و دوم: بی‏هنجاری به مثابه‏ی حالت ذهنی کنشگر. در حالی که برخی از محققین این دو رویکرد به بی‏هنجاری را دو رویکرد مجزا می‏دانند. (فدرستون و دفلم ، 2003)؛ برخی دیگر معتقدند که این دو مفهوم‏پردازی را باید یک تئوری چند سطحی دانست که سطوح خرد و کلان را به هم پیوند می‏زند( نگاه کنید به: باومر ، 2007)، بدین معنا که ساختار اجتماعی و فرهنگی(سطح کلان) خود را از طریق فضای روحی روانی کنش‏گر نشان می‏دهد. یا به عبارت دقیقتر فضای روحی روانی و حالات ذهنی کنشگر بازنمایی وضعیت ساختاری هستند.
نسخه‏ی جدیدتری از نظریه‏ی بی‏هنجاری را استیون مسنر(Steven Messner) و ریچارد روزنفلد (Richard Rosenfeld) ارائه کرده اند ذیل عنوان نظریه¬ی بی‏هنجاری نهادی. گرچه این دیدگاه در سطح کلان و نهادی به تبیین و بررسی پدیده ها می پردازد ولی از وجهی در پیوند است با دیدگاه هابرماس و عواملی که در اختلال در کارکرد حوزه ی عمومی بر می شمرد.
طبق این نظریه جرم و رفتار نابهنجار در جوامعی رخ می‏دهد که توازن نهادهای آن بهم خورده باشد و ارزش های اقتصادی به دیگر حوزه های جامعه رخنه کرده باشند. این چیره گی ارزش‏های اقتصادی بر ارزش‏های حوزه‏های دیگر جامعه از قبیل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی همان نکته‏ای است که هابرماس به آن توجه‏می‏دهد. جایی که رشد و گسترش و قدرت‏گرفتنِ روزافزون بنگاه های اقتصادی را در دنیای مدرن یکی از اصلی‏ترین عوامل از کارافتادگی کارکردهای حوزه‏ی عمومی در زمینه‏سازی برای برقراری کنش‏ارتباطی می‏داند. جایی‏که با گسترش و نفوذ ارزش‏های اقتصادی که توسط بنگاه های قدرتمند اقتصادی تبلیغ و ترویج می‏شوند، زمینه ساز استعمار جهان زندگی توسط سیستم می‏شود(نبوی و حیدری :1390).
برمبنای استدلال های اندیشمندانی که در زیر معرفی می شوند، احساس بی هنجاری قابلیت تبیین در سطح فردی را نیز دارا می باشد:
باومر (2007) استدلال می‏کند که تئوری بی هنجاری در دو سطح خرد و کلان قابل بررسی است. در سطح کلان بی هنجاری ویژگی ساختار اجتماعی است اما تجلیات آن در قالب احساس بی هنجاری در سطح فردی مطرح می‏شود که آن را احساس بی‏هنجاری می‏نامند. بدین‏ترتیب بی‏هنجاری یک مولفه‏ی ساختاری است که در سطح فردی به قالب نگرشی و حالتی فردی در می‏آید. همین مسئله را فدرستون و دفلم (2003) در شرح دورکیم و مرتون مطرح می‏کنند و معتقدند مفهوم‏پردازی این دو متفکر در مورد بی‏هنجاری به گونه‏ای تلفیق سطح خرد و کلان است. در این معنا که سطح کلان بی‏هنجاری به مثابه‏ی حالتی ساختاری خود را در سطح خرد در قالب احساس بی‏هنجاری نشان می‏دهد. از نظر ابرکرامبی و دیگران (1367: 34 ) بی‏هنجاری مفهومی است که در عین حال که به ساختاراجتماعی اشاره دارد اما حالتی فردی را نیز نشان می‏دهد. . به عبارتی دیگر در عین حال که بر ساختار دلالت دارد بر کنش‏گر نیز دلالت می‏کند .
در تبیین مسائل جامعه شناختی همواره با یک دوگانگی مواجه هستیم که ساختار را تعیین کننده بدانیم یا کنشگر را (کرایب 1382 ، : 37 )، مطابق نظر آبرکرامبی و دیگران مفهوم بی‏هنجاری با دلالت دوگانه‏ای که دارد این شکاف را پر می‏کند.
و در نهایت در پژوهش حاضر بر محور نظریه‏های بی‏هنجاری از دورکیم تا مسنر و روزنفلد تلاش خواهد شد صورت‏بندی احساس بی‏هنجاری با توجه به تحقیقات داخل و خارج کشور در زیست جهان ایرانیان بررسی شود. در این بین نظریه بی‏هنجاری مرتون و دورکیم و الگو‏های مختلف آن که در برخی پژوهش‌های داخلی به آزمون رفته و صورت‏بندی شده اند (مانند حیدری و دیگران، 2011، 2012، 2013؛ و هم‏چنین رفیع پور، 1378، مرجایی، 1382) بررسی شده و با نظریه کنش ارتباطی هابرماس مقایسه می شوند. در این پژوهش تلاش خواهدشد که علاوه بر برقراری ارتباط تئوریک بین بی‏هنجاری و کنش‏ارتباطی بدین صورت که احساس بی‏هنجاری مانعی است بر سرراه کنش ارتباطی، پژوهش میدانی نیز صورت گیرد تا فرضیات و ادعای نسبت این دو سازه به آزمون گذاشته شود. به نظر می‏رسد وقتی هابرماس از شرائط ایده آل گفتگو سخن می گوید بستری از نظم و قاعده را مفروض می‏گیرد که در بستر بی‏هنجار پیشاپیش محال است. برای مثال وقتی اعتماد مد نظر هابرماس است و یکی از ویژگیهای احساس بی‏هنجاری بی اعتمادی است به نظر می¬رسد می توان نسبتی نظری بین این دو سازه برقرار کرد. از دیگر سو محترم شمرده شدن و پذیرش حق و اقتدار مشروع طرف گفتگو شرط دیگری برای گفتگوی ایده آل است و وقتی کنشگر بی‏هنجار از احساس بی‏قدرتی رنج می برد پیشاپیش امکان گفتگو محال است. بدین ترتیب تلاش خواهد شد که موانع کنش ارتباطی از منظر هابرماس در بستر نظریه های بی‏هنجاری قرائت شده و مفروضات حاصل از آن به آزمون تجربی گذاشته شوند.

برای دانلود متن کامل فایل این  پایان نامه می توانید  اینجا کلیک کنید